Friday, April 30, 2004


امشب سینما 4 فیلم کارآگاه (sleuth) با بازی لارنس الیویه و مایکل کین را نشان داد. خواستم این جا راجع به فیلم بنویسم و این که بازی های فوق العاده ای دارد . دنبال لینک از فیلم گشتم که بگذارم این جا، دیدم تو اولین لینکی که آمد داستان فیلم را نوشته "دو مرد که یک چیز مشترک دارند، همسر یکی از آن ها" :O در حالی که در فیلمی که من دیدم مایکل کین می خواست با دختر لارنس الیویه ازدواج کند و زنی وجود داشت که لارنس الیویه می خواست باهاش ازدواج کند و این دو ربطی به هم نداشتند و ما هیچ کدام را البته نمی دیدیم:O و این که در تمام فیلم فقط این دو نفر بودن اما این جا اسم 6 نفر (یعنی 4 نفر غیر از لارنس الیویه و مایکل کین) نوشته شده و این که یک فیلم دیگر را به عنوان فیلم اصلی به خورد ما دادند. من هنوز موهام سیخ سیخه!!! تا من باشم عهد شکنی نکنم و فکر نکنم حالا این جا فیلم های برگزیده نشان می دهند برای مخاطب خاص و یک کم بیشتر به شعور مخاطب احترام می گذارند.
ایران 6 تا به مالزی زد. حالا ببینیم فردا چین و کره چی می شود. ولی حالا خدایی این بازی ها و نتیجه ها و این حرف ها تمام می شوند اما انگار ما هیچ وقت از این جواد خیابانی رهایی نخواهیم یافت :( فکر می کنید خودش نمی داند بیننده ها را تا سطح انزجار آزار می دهد؟ آن هم از تماشاچی های ارجمند که وسط بازی ملی معلوم نیست چرا فیلشون یاد هندوستان می کند.

Wednesday, April 28, 2004

بالاخره تروریست نبودنِ پتِ ما توسط دولت فخیمهء متحده تایید شد.

Tuesday, April 27, 2004

امروز پروفسور پیتر کمرون دانشکده سخنرانی داشتند. زمینهء کاری ایشان ترکیبیاته، به قول خودش "من هر چیزی را که می شود شمرد می شمرم". سر کلاس گراف ما هم دکتر محمودیان از ایشان خواسته بودند بیایند و صحبت کنند اما قبل از این که ایشان بیایند سر کلاس به ما گفتند "کتاب کپی هایتان را جمع کنید آبرومون نره" بعد هم به بچه ها گفتند "بین ساعت 10 تا 1:30 (که سمینار برگزار می شد) می توانید سوال هاتان را ازش بپرسید فقط در مورد apply کردن نپرسید" :D

***

امروز نمره های امتحان یک شنبه را گرفتیم، بانمک بود بعد از مدت ها دوباره همان حسی که وقت توزیع ورقه های تصحیح شده به آدم دست می دهد را تجربه کردم (شاید بعد از دبیرستان)، تازه نمرهء اول هم شدم:D اما به دلیل بد بودن نمره ها امتحان مجددا برگزار خواهد شد:D شانس منه دیگه;)

***

بهار خیلی حس بدیه، اصلا از کار کردن که هیچی از زندگی هم پشیمونت می کنند :(. رویا مگر این مرکزی های ازجمند را نمی شناسی، اول گفتند شنبه جواب می دهیم بعد گفتند دو، سه روز دیگر. اما هنوز که هنوزه انگار نه انگار.

Sunday, April 25, 2004

این ساختمان های عزیز تهران (یا تهران عزیز) نیاز به زلزله ندارند تا بخواهند آوار شوند روی سر مردم.

Saturday, April 24, 2004

مصاحبه نبود، بازجویی بود:(
آخی آدم صبح شنبه، کله سحر بلند شود که کارهایش را بر طبق برنامه ریزی انجام بدهد، در اولین قدم به مانع بربخورد
"آرایشگاه شنبه 24 آوریل به علت کشتار ارامنه تعطیل می باشد"
حالا نمی شد امروز 24 آوریل نباشد؟ یا نمی شد من امروز نروم؟

***

من امروز یک جا می روم مصاحبه برای کار ، فردا هم امتحان دارم. امیدوارم جریانات این هفته به "هفته ای که نکوست از اولش پیداست" ربطی نداشته باشد

Wednesday, April 21, 2004

داشتم به این فکر می کردم که بنویسم امروز چه قدر خوش گذشت، پیاده روی ولنجک که تبدیل شد به دربند رفتن،
چای ، باقالی، گوجه سبز، آن آقایی که با لهجهء ترکیش آمد به شبنم گفت "خانم دراز نکشید اماکن میاد گیر میده"،
کافی شاپی که می دانستن چه دیوان حافظی برایمان بگذارند، اول حافظ نوشته بود "اثر دلقک مانند مسکن است، با این تفاوت که اثری مضاعف دارد" لابد علم غیب داشتند که ما آن جا می نشینیم چون اول دیوان حافظ همهء میزهای دیگر جمله های رمانتیک نوشته بودند، و شبنم که برای اثبات دلقک نبودنِ ما و مثال نقض آوردن رفت همهء دیوان های میزها را بررسی کرد که یک جملهء مشابه پیدا کند و از آقایی تعریف کنم که پشت صندوق بود و فکر کرده بود شبنم دنبال یادگاری که نوشته می گردد پس گفت "بالاخره یادگاری که نوشته بودی را پیدا کردی؟" می خواستم بنویسم انگار دارد یک روز خوب تمام می شود که این ها را خواندم ...
وقتی گوسفند را سر می برند قبلش بهش آب می دهند. فقط در یک جامعهء بیمار ممکنه تا این حد به کودکان تعرض جنسی بشود، فقط با این قوانینِ فضاحت بار ممکنه این تعداد فرزند کشی اتفاق بیفتد. من همیشه استثناها را قبول دارم ولی این موارد آن قدر زیاد شدند که دیگر استثنا محسوب نمی شوند. این جامعه دارد به کجا می رود؟ کسانی که باید به این مشکلات فکر کنند بزرگ ترین هم و غمشان این است که خانم ها در کافی شاپ کار نکنند، قلیان و سیگار نکشند.
جامعهء ما به کجا می رود؟


تقدیم به پت و متِ عزیز :D;)

Tuesday, April 20, 2004

برای این که اهمیت Ctrl+z در زندگی را دریابید با ادیتور FarsiTex تایپ کنید.

Sunday, April 18, 2004

توصیه ایمنی : در مدت دوساعت قبل از کلاس انواع و اقسام نوشیدنی ها (دوغ، چای ، ...) ننوشید.

***

شبنم اگر بدونی چه قدر فکر کردم که چرا blogrolling به روز شدن وبلاگت را در وبلاگ رویا نشون می دهد اما این جا نه :)) نمی شد زودتر بگی;)

Saturday, April 17, 2004

وقایع اتفاقیه
امروز یکی از بجه های دانشکده پرسید : "خوبی ؟" من گفتم جواب کامل بدهم گفتم "آره، فقط افتادم" می گوید "الان؟ الان که وقت افتادن نیست" :))

پانوشت : داشتم برای یکی از دوستان با آه و ناله توضیح می دادم که "آره تو این هوای بارونی افتادم، گلی شدم، آی آوی اینا" بعد آمدم جریان بالا را تعرف کنم تا گفتم "آره گفتم بهش افتادم" دوست عزیز شتابزده پرسیدند: "چی؟؟" آقا یعنی چی مگر افتادن معنی defaultش شده درس پاس نکردن؟ جل الخالق.

Friday, April 16, 2004

صبحانه هتل اوسون، با یک منظرهء قشنگ از تهران که در معدود روزهایی به سر می بره که آسمانش آبیه.
جای همه آن هایی که می خواستن آن جا باشن و نمی تونستن بیان خالی، دل همه آن هایی هم که می تونستن و نخواستن بیان بسوزه:P

***

امروز امید ایران با امید چین بازی دارند، خداوندا لطف بفرما کمک کن ایران از چین ببرد، بعد مالزی، بعد کره در بوسان.
خداوندا در ادامهء الطافت کمک فرما چین مالزی را ببرد تا انگیزه داشته باشد برای در هم کوبیدنِ کره.
در ادامه الطاف فراوانت فراموش نفرما کره با یک امتیاز صعود خواهد کرد این یک امتیاز از 6 امتیاز را از کره ای ها دریغ نما.
از آن جا که تیم ما تخم دوزرده فرموده 9 امتیاز لازم برای هم امتیاز شدن با کره و تفاضل گل لازم برای صعود عنایت بفرما.
آمین

پانوشت : فعلا که دعای اول اجابت شد 2-1 بردیم تازه یک گل را هم داور نگرفت. حالا فقط مونده چینِ بی انگیزه(که تحت هیچ شرایطی صعود نمی کند) کره ای که فقط یک امتیاز لازم دارد را بزند، ایران هم کره را در کره ببرد.
بابا امید

Wednesday, April 14, 2004

...چون کافی‌شاپ جای اراذل و اوباش است. کافی‌شاپ يعنی وقت آزاد و آدم درست و حسابی هم وقت زيادی ندارد که کافی‌شاپ برود. در واقع، کار در چنين جاهايی توهين به ساحت مقدس خانم‌هاست...
از زن، كار در كافی‌شاپ ممنوع!

اصل 28 قانون اساسی می‌گويد: «هرکسی حق دارد شغلی را که به آن مايل است و مخالف مصالح عمومی و حقوق ديگران نيست برگزيند و دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون، برای همة افراد امکان اشتغال به کار در شرايط مساوی را برای احراز مشاغل ايجاد نمايد.»

بند اول مادة 23 اعلامية جهانی حقوق بشر هم صريحاً اعلام می‌کند: «هرکسی حق دارد کار کند، کار خود را آزادانه انتخاب کند، شرايط منصفانه و رضايت‌بخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بيکاری مورد حمايت قرار گيرد.»

ببخشيد، شما زن هستيد؟ پس بهتر است خودتان را پشت يکی از مردهای خانواده‌تان پنهان کنيد و پشت شانه‌ها و قامت او، جوری که زياد به چشم نياييد، کار کنيد. آزادی کار شما ممکن است در ساية يک مرد محرم محترم شمرده شود، اما در غير اين‌ صورت...

...وگرنه زنی که با دخالت اماکن شغلش را از دست می‌دهد می‌تواند شکايت و مطالبة خسارت کند...

...دستور می‌دهند زنان سيگار نکشند...

***

1- چند درصد از جامعه را قشر متوسط و مرفه تشکیل می دهند؟ از تعداد آدم های درست و حسابی کمشان کنید.
2- قانون اساسی را بگذارید در کوزه ...
3- اعلامیه جهانی حقوق بشر برای چپاول بشر است چند بار بگوییم؟
4- شما خانم، آی با شما هستم، شما ملک پدر، برادر، همسر و هر انسان مذکر دیگر مربوطه هستید. هنوز نفهمیده اید؟
5- حتما به شکایت "زنی که با دخالت اماکن شغلش را از دست می‌دهد " رسیدگی خواهد شد. راستی از "سعید مرتضوی" به عنوان کارمند نمونه سال 82 تقدیر ویژه به عمل آمد.
6- ببینید ما چه قدر لطف داریم، اجازه می دهیم به نفس کشیدن ادامه بدهید اما درک کنید ضعیفه لطیف تر از آن است که سیگار بکشد.
7- فحشا؟ آزمایش ایدز قبل از ازدواج؟ صحبت از موضوعات قبیحه نفرمایید. بفرمایید بیرون! بفرمایید!

Tuesday, April 13, 2004

"house of sand and fog" را دیدم، ناراحت کننده بود و تلخ. نسخه ای که من دارم " For Academy Member Screening Purposes Only" است و کیفیتش هم خوبه. تازه زیر نویس هم دارد آن هم از نوع باحالش، مثلا یک جا اسماعیل می گوید "بابا جان" زیرنویس می نویسد "over John" :)). به نظرم فیلم یک مشکل بزرگ دارد آن هم این که سرهنگ چرا در خانه انگلیسی صحبت می کند؟ آن هم در شرایطی که خانمش خوب نمی تواند انگلیسی حرف بزند و حتی بفهمد. مثلا مکالمه های آن صحنه ای که کتی(جنیفر کانلی) سعی می کند به نادره (شهره آغداشلو) شرایط خودش را توضیح بدهد و نادره فکر می کند می خواهند دیپورتشان کنند، فهمیدنش سخت تر از حرف های سرهنگ نیست. به هر حال می شود مشکل زبان یاد گرفتن و این ها را فهمید. اما به هر حال این مشکل بزرگیه. یک نکتهء جالب فیلم هم اسم پسر سرهنگه "اسماعیل". شهره آغداشلو هم خوب بازی کرده، برای ما ایرانی ها کاملا نقشش آشناست، شبیه خیلی از خانم های دور و بر، بی خبر از همه جا و نگران، با همان مهربانی های مادرانه. بن کینگزلی هم جدا از این که به عنوان یک ایرانی کم فارسی حرف می زند خیلی خوب توانسته نقش سرهنگ ایرانی را دربیاورد.
این جا داشتم در مورد فیلم می خواند دیدم یک چیز جالب نوشته در مورد دلیل یکی از واکنش های سرهنگ در کمک به رقیبش :

This surprising moral turn is totally understandable given his cultural background and the compassion required by his Muslim faith

"compassion required by his Muslim faith" دور از چیزیه که آدم تصور می کند همیشه از اسلام و مسلمان ها در ذهن غربی هاست.

***

مهاجر جان اگر تا وقتی نیومدی ایران هنوز فیلم را ندیده بودی خودم بهت می دهم ;) میای که؟

Monday, April 12, 2004

وقتی آخر شانس باشی، خب بدیهیه که تو قرعه کشی که قراره از هر سه نفر 1 نفر انتخاب بشه انتخاب نشی. اما دیگر خودت و دوستان باید آخر شانس باشید که هیچ کدام از سه نفرتان انتخاب نشوید. به هر حال فعلا شیراز بی شیراز.
***
کلی مدل بچه های دانشگاه تفاوت کرده، دیگر از آن آدم هایی که در 18 سالگی احساس می کردند باید شبیه آدم های n ساله رفتار کنند، از آن همه سنگینی جو دانشگاه، روابط رسمیِ الکی خیلی کمتر می بینی. اما هنوز هم وقت وارد شدن باید فکر کنی از کدوم در وارد شوم که روی اعصابم راه نروند. هنوز هم فواره های (؟) چمن های جلوی بوفه را هر روز و هر روز باز می کنند نکند کسی آن جا بشیند.
***
این چند وقته چند تا فیلم هم دیدم، Amelie که رویا هم در موردش نوشته بود، من خوشم آمد از فیلم. memento که فائزه پیشنهاد کرده بود را هم دیدم. این فیلم ماجرای یک آدمِ که حافظهء کوتاه مدتش را بر اثر حادثه ای که در جریان قتل همسرش به وجود امده از دست داده و حالا می خواهد انتقام بگیرد. فیلم از آخر به اوله، به این ترتیب ما هم شبیه این آدم هیچ اطلاعی از چند لحظه قبل نداریم. خیلی باحاله تقریبا در بیشتر قسمت های فیلم غافبلگیر می شی و همه چیز بر خلاف تصورت پیش می رود.
"خانه ای از شن و مه " هم چند روزه رسیده دستم اما هنوز ندیدم ، به اندازهء کافی حالم خوب نیست دلم نمی خواد اشک و آهم را در بیاورد. هر جا راجع بهش خوندم گفتند خیلی ناراحت کننده است. حالا امروز شاید دیدمش.

Saturday, April 10, 2004

یکی از دوستانم برای فارغ التحصیلی به دلیل نمرهء یکی از درس هایش که با یکی از استادهای خانم مدعو گرفته بود و به علت بچه دار شدن استاد ارسال نمره به تاخیر افتاده بود دچار مشکل می شود. بعد از توضیح مشکل به معاون آموزشی ایشان می فرمایند :" همینه دیگه، وقتی خانم ها وارد سیستم می شوند سیستم دچار مشکل می شود"

***

امروز موقع برگشتن از دانشگاه، تو میدان آزادی یکی از این راننده های ارجمند بعد از کلی آوازهای وطنی مبارک بادا خوندن به من و دوستم گفت "شماره بدید برای امر خیر مزاحم شیم".

***

الان با یکی از دوستانم حرف می زدم، کلی عصبانی بود از صبح و لحظهء خروج از خانه متلک خورده بود تا دقیقا لحظهء ورود به خانه. از آن انواعی که ماجرای بالا پیشش شوخی حساب می شوند.
سعی می کنم بهش بگویم "مگر آن آدم هایی که این کارها را می کنند ارزشی دارند؟ مگر آن آدم هایی که می ایستند بربر طوری نگاه می کنند که احساس می کنی دارند بهت می گویند کرم از خودِ درخته حرفشان اهمیتی دارد؟" اما خودم هم می دانم که یک جا آدم کم می آورد، هر چه قدر سعی کنی خودت باشی و زندگی خودت را بکنی و کاری به کار دیگران نداشته باشی مگر می گذارند ؟

***

یکی از دوستان برایم این را فرستاده :


Whatever the words that you hear,
Somehow the meaning is clear,
We're all on the same ship together, moving on,

From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on,
There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on,
When the autumn leaves are falling,
And you hear the voices calling you away,
Then do not fear, you'll carry on,
Carry on, carry on... Love is the daughter of life, comfort to trouble and strife,
She's always beside you to help you carry on,

Oh they say that the stars in the sky,
Are the souls of the people who die,
Will we meet them again when we reach our destination?


Sratseht rofesruo cates,
Nwonknu no it anitsed,
Dlroweht gnillacsi esrevinu eht,
Ecalp gnitser lanif dnatsal rehs-drawot,

[Translation]
[set a course for the stars]
[destination unknown]
[the universe is calling the world]
[towards her last and final resting place]



Ooh carry on, carry on,
There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on,
When the autumn leaves are falling,
And you hear the voices calling you away,
Then do not fear, you'll carry on, carry on,
Carry on, carry on ... ooh carry on...

Friday, April 09, 2004

من دلم سخت گرفته است ازين
ميهمانخانه مهمان كش روزش تاريك

***

یکی از آن وقت هاییه که همه چیز به نظرم پوچه، حال، آینده، هر چیز هر جا هر خبری که هست تلخه و چیزی که نیست امیده. زندگیه.

Tuesday, April 06, 2004

به طول کوتاه ترین دور در گراف، کمر (girth) می گویند چون کمر انسان باید باریک ترین قسمت بدنش باشد.

از کشفیات من در کلاس گراف امروز

***
برای این که به میزان نبوغ من و دوستانم پی ببرید به مکالمهء یکی از دوستانم با یک نفر دیگر توجه کنید :
دوست من : "اِ کجا رفتی صورتت سوخته؟"
مخاطب : "صورتم نسوخته رژگونه زدم"
دوست من : "نه، آخر پیشونیت هم هست"
مخاطب : "خب آخر به پیشانیم هم زدم" :O

اما خداییش حالا جدا از این که من و دوستان کمی استعداد تشریف داریم، گفتن رژگونه نگفتن رژ پیشونی، رژبینی و ... نه ؟

Monday, April 05, 2004

انگار جدی جدی یک روند در سیما به وجود آمده برای تبلیغ و جاانداختن فرهنگ چند همسری، امشب سریال نقطه چین دو تا از کاراکترهای اصلی ازدواج مجدد فرمودند ، یکی دیگر از شبکه ها یک آقای دیگر تصمیم به همین امر خیر داشتند.
پ.ن. یکی از اثرهای زندگی در خانه ای که تمام مدت تلویزیون روشنه اینه که نمی توانی از این رسانهء ارزشمند فیض نبری.
فائزه در مورد سریال "بانویی دیگر" پرسیده، تنها برنامه ای که من در طول عید از تلویزیون دیدم (حتی فیلم های سینمایی ریز و درشتشان را هم ترجیح دادم نبینم آن هم به خاطر سانسورهای وحشتناک که دیدیم چه صدایی از خسرو سینایی درآورد) دیدن این سریال هم به این دلیل بود که قسمت دوم یا سومش را که پخش می کرد دیدم یک خانمی (لاله صبوری) برای همسرش (حسن پورشیرازی) بهترین دوستش (نگار فروزنده) را خواستگاری می کند به بهانهء بچه دار نشدن. محیط کار این ها هم یک مجلهء زنان در نظر گرفته شده بود و آقای همسر بهترین نویسنده این مجله. و راننده ای داشتند که به همسرش می گفت منزل و آقای نویسنده را زن ذلیل خطاب می کردند که در آخر بالاخره سر عقل آمدند و همسرشان را به نام صدا می کردند. دربان مجله دو تا زن داشتند که هر روز یکیشون با ملاقه (مشمئز کننده تر از این فکر می کنید می شود صحنهء طنزآلود!!! آفرید؟) می آمد سراغش و در آخر می خواست سومی را هم اختیار کند که اتفاقا سومی هم وقتی فهمید این دو تا زن دارد تبحرش را در استفاده از ملاقه نشان داد. سردبیر مجله (مهرانه مهین ترابی) با همسرشان مشکل داشتند و هنگام دعوا با ایشان دم در مجله لنگه کفش از پا در آوردند و آن را به سمت همسرشان پرتاب کردند که البته این خانم و همسرشان در پایان بر اثر الطاف مرد دو زنه و همسرانشان آشتی کردند. منشی سردبیر خانمی بودند که در تمام مدت با این موضوع که آقای درخشان دو تا زن دارند مشکل داشتند و کارشان خندیدن و مسخره کردن، غیبت و حرف های خاله زنکی زدن پشت سر این خانوادهء محترم بود و در این را همهء مجله از آن جمله سر دبیر را هم همراه داشتندو که در پایان معلوم شد همهء این ها به خاطر این است که ایشان می ترسند همسرشان هم همین کار را انجام بدهند و حتی اجازه نمی دادند همسر محترمشان تنها بروند آب بخورند.
تا این جا که فقط حواشی سریال را گفتم لذت بردید از این همه ابتذال و زن ستیزی ؟ دیگر خودتان حدس بزنید داستان اصلی فیلم به چه صورت بوده است.
من یک نکتهء دیگر را هم از نوشتهء "پریسا عشقی " قبول دارم، آن جا که می نویسد :
"درضمن از زناني که براي حقوق زنان کار مي کنند نترسيد آنها بيش از همه به فکر اين هستند که به مردان خوش بگذرد و در آخر پيام معنوي هم دريافت مي شود که خدا اجر زناني که به شوهرانشان خوبي مي کنند را به سرعت مي دهد.تمام اين معاني سخيف د رشکلي کاملا اروتيک اما پنهاني به بيننده ارائه مي شودکه تنها تفاوتش با تصاوير ماهواره اي د راين است که آنها هرگز ادعاي اخلاق گرايي و کمال پويي ندارند اما تلويزيون ما از مدعيان سر سخت آن است و به همين جهت دچار نوعي تعارض است که ايجاد نا بهنجاري آزاردهنده د رفرهنگ تصويري ما مي کند"باید سریال را می دید تا بفهمید یعنی چی ؟ برای مثال وقتی آقای درخشان جواب آزمایش همسرانشان را گرفتند اطلاع دادند که تنها یک هفته فاصلهء زمانی بین بارداری آن ها وجود دارد (با حالتی سرافکنده).

از روزهای پنجم و ششم عید می خواستم در مورد این سریال بنویسم اما گفتم بگذارم ببینم این ها تا کجا پیش می روند؟ بعد اما از نوشتن پشیمان شدم فکر کردم نوشتن چه فایده ای دارد اصلا؟ چقدر فریاد بزنیم این دانشگاه! دارد ته مانده های فرهنگ این مملکت را هم در گنداب فرو می برد. معنی این گفته را هم نمی فهمم
"اگر هوشيار باشيم و به موقع و درست واکنش نشان دهيم راه رخنه را بسته ايم"
چه واکنشی؟

* سازمان با آن همه امکانات نمی تواند یک serach درست و حسابی برای سایتش بگذارد؟
***

اما این حقیقت را که تلویزیون در جامعه اثر دارد را نادیده نگیریم. این موضوع شاید در شهرهای بزرگ کمرنگ باشد
اما بقیه جاها نه. این رسانه نداشتن بددردیه. کاش زودتر این چیزی که می گویند یک سری آدم مثل بهنود و این ها دنبالش هستند راه اندازی بشود.

Sunday, April 04, 2004

بالاخره من blogrolling دار شدم:)

Saturday, April 03, 2004

منتظر GMail باشید، 1 GB فضا، امکان جستجو، بدون هیچ گونه بنر تبلیغاتی (فقط تبلیغات متنی)
هورا
دانشگاه خیلی قشنگ شده، سبزِ سبز. مخصوصا محوطهء روبروی دانشکده شیمی. کلی هم قاصدک در آمده، حتما منتظرند یکی فوتشان کند..

Friday, April 02, 2004

مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نِشيند
اگر دلتان می خواهد در مورد تاریخ روزنامه نگاری ایران، یک سری از اتفاقات پشت پردهء نشریات قبل و بعد از انقلاب چیزی بخوانید یا حتی اگر فقط بیان بهنود را دوست دارید مصاحبه بهنود با قاصدک را از دست ندهید.
از «روشنفکر» تا «پیام‌امروز»
از «پیام‌امروز» تا «بی‌بی‌سی»

با خواندن این مصاحبه دوباره یادم آمد که من همیشه زمان خواندن تاریخ انقلاب فکر می کنم از شانس های بزرگ من بوده که در آن دوره نبودم.
با خواندن مطالب مربوط به دههء 60 شاد می شوم که آن موقع کودک بودم.
با خواندن مطالب مربوط به انتخابات 76 همهء آن امید، حسی که دوم خرداد بعد از رای دادن داشتم همان موقعی که داشتم با همراهانم راجع به این حرف می زدم که حالا اگر رای بیاورد مجلس به وزراش رای می دهد؟ یاد "جامعه" می افتم و همه آن شوری که به من می داد که سال کنکور از اول تا آخرش را می خواندم. یاد "توس". حتی یاد صعود ایران به جام جهانی 98 و آن همه هیجان. سال 76 ، سال خوبی بود.
با خواندن مطالب مربوط به حوادث پاییز 77 و بعدش همه وجودم را سرخوردگی می گیرد، احساس می کنم یکی نه، چند نفر نه، یک جمعیت ایستادند دارند به من سیلی می زنند، می خواهند خفه ام کنند. نه ، شاید خفه ام کردند. همه وجودم پر می شود از این که من چرا باید دورهء جوانیم را در این سال ها بگذرانم؟ چرا این جا؟
با خواندن مطالب زندان، مخصوصا قسمت بازجویی ها یادِ یکی از دوست هایم می افتم که می گفت "آن جا خواست زندگیت تبدیل می شود به این که بازجو مهربونه ازت ناراحت نشه، خودت می دونی همش بازیه اما دست خودت نیست، اگر حرفی بزنی که آن بازجو نشون بده ناراحت شده تا بازجوییه بعدی خودت را سرزنش می کنی که الان فقط آن یکی میاد." می گوید "من الان هر جلسه ای نمی روم و نمی توانم در جواب آن کسی که می گوید چرا نمی آیی بگم چون می دونم نمیشه آن تو دوام آورد، نمی تونم مطمئن باشم اگر گرفتنم نخواهم گفت که تو این حرف را زدی و دیگری آن حرف را"

روزگار غریبی است نازنین