چند روز بود تلفنمون قطع بود، دلیلی مزید بر دلایل دیگه برای به روز نشدن وبلاگ. بعضی چیزهایی که می خواستم بنویسم را یک جا می آورم.
***
می خواستم راجع به درگیری بازیکنان بنویسم و بگویم به نظرم باید هم جامعه ای که حرف زدن عادی مردمش به دعوا ختم می شود (کافیه تو خیابون و به طور خاص ترافیک گیر کنید تا انواع و اقسامش را ببینید)، جامعه ای که رییس دادگاهش قندون پرت می کنه و ... دیگر از بازیکنان فوتبالش چه انتظاری می شود داشت؟ ابطحی هم یک چیزهایی نوشته.
***
"مهمان مامان" مهرجویی را دیدم، به شدت توصیه می شود، اگر می خواهید فیلم خوب ببینید، بازی خوب ببینید، بخندید در حالی که یک چیزی ته دلتونه که می خواهید گریه کنید، حتما از دستش ندهید. "سربازهای جمعه" هم اکران شده، که گویا 30 دقیقه کمتر از نسخهء جشنواره است.
***آخر حال گیری اینه که برای فوتبال دیدن خودت را با بدبختی برسونی خونه و برق دقیقه 30 بازی بره :( البته خوشبختانه 5 دقیقه بعدش برق آمد. بازی هم خوب بود، حالا مونده کره.
*** بازم خداحافظی. یکی دیگر هم رفتنی شد.
***"عادت می کنیم" رمان دوم "زویا پیرزاد" را هم خوندم، همه چی توش هست از وبلاگ و چت روم تا اعتیاد و بدبختی که از بیرون می بینی و کاری نمی تونی بکنی. فقط نمی دانم چرا "سهراب" آن قدر زیادی کامل بود؟ ولی می توانم "شیرین" را درک کنم، جلو راندن های "آرزو" را و رفتارهای آخرش را.
Friday, July 23, 2004
یک روز تمام تلویزیون دیدن واقعا هنر می خواد، اما نه وقتی که خودت هم نمی دونی داری از چی فرار می کنی؟ فکر، خیال؟ نه حتی فکر و خیال هم نمی کنی، نه به زبان خوندن، نه به انبوه کارهایی که گذاشتی تا بهشون برسی، نه به مرداد ماهی که دوستش نداشتی و رسید، نه به از دست دادن دوست هات، نه به کارهایی که می خواستی و نکردی، نه به کارهایی که می تونستی و نکردی، نه اصلا فکر نمی کنی، اصلا نمی تونی فکر کنی. پس می شینی فیلم احمقانه می بینی، فوتبال مسخره می بینی و به هیچی فکر نمی کنی. هیچیِ هیچی.
Tuesday, July 20, 2004
Friday, July 16, 2004
هر كس كه بكوشد به شكارى / شايد نكند صيد غزالی
ليك آنكه گرفته است غزالى / دانند كه كرده است تلاشى
آن مارى شيمل خاطره مى گويد
ليك آنكه گرفته است غزالى / دانند كه كرده است تلاشى
آن مارى شيمل خاطره مى گويد
یکی از فوتبالیست های تیم ملی مهمان برنامه "صندلی داغ" امشبه، الان کاردان ازش پرسید "گفتید دیپلم تون ریاضیه، یادتونه انتگرال چی بود؟" مهمان برنامه گفتند "یادمه اما الان اینجا نمی تونم " بعد پرسید "خب مشتق ایکس دو چی می شه؟" فوتبالیستِ عزیز که 6 سال پیش دیپلم ریاضی گرفتند و الان دانشجوی تربیت بدنی هستند فرمودند "میشه از این بحث بیایم بیرون؟" :D
داشته باشید شاید این که یک نفر که دیپلم ریاضی دارد بعد از 6 سال یادش رفته باشد مشتق ایکس دو چیه قابل قبول باشه اما این که با این شرایط بگه انتگرال می دونم چیه و بلدم خدایی خیلی حرفه. .
داشته باشید شاید این که یک نفر که دیپلم ریاضی دارد بعد از 6 سال یادش رفته باشد مشتق ایکس دو چیه قابل قبول باشه اما این که با این شرایط بگه انتگرال می دونم چیه و بلدم خدایی خیلی حرفه. .
Monday, July 12, 2004
تیتر شرق ربطی به نوشته ندارد اما نوشته را حتما بخونید تا بفهمید چه انتظاری می تونید داشته باشید از آدم هایی که حتی ادبیاتشون را نتونستند(یا نخواستند) تغییر بدهند.
این را هم ببینید که آخر استدلاله، این که امام زمان کمک کند تا یک طرح کنار گذاشته شه . این ها امام زمان را نداشتند چه کار می کردند؟
گویا تا همه چیز را (به معنای واقعی کلمه) به گند نکشند دست بردار نیستند.
***
این را هم اگر وقت کردید بخونید، جالبه مثلا در مورد این که چرا زبان ما هنوز فارسیه نه مثل مصر عربی و چیزهای دیگر.
***
یک درخواست : اگر کسی از شماها برای تحقیق در عملیات (و به طور خاص Integer programming) نرم افزاری می شناسد لطفا به من email بزند و معرفی کند (اگر tutorial، کتاب یا هر راهنمای دیگری هم براش دارید لطفا بگید:) )
این را هم ببینید که آخر استدلاله، این که امام زمان کمک کند تا یک طرح کنار گذاشته شه . این ها امام زمان را نداشتند چه کار می کردند؟
گویا تا همه چیز را (به معنای واقعی کلمه) به گند نکشند دست بردار نیستند.
***
این را هم اگر وقت کردید بخونید، جالبه مثلا در مورد این که چرا زبان ما هنوز فارسیه نه مثل مصر عربی و چیزهای دیگر.
***
یک درخواست : اگر کسی از شماها برای تحقیق در عملیات (و به طور خاص Integer programming) نرم افزاری می شناسد لطفا به من email بزند و معرفی کند (اگر tutorial، کتاب یا هر راهنمای دیگری هم براش دارید لطفا بگید:) )
Thursday, July 08, 2004
پارسال این موقع حدودای ساعت 9 شب بود داشتم فکر می کردم 18 تیر امسال هم به خیر گذشت که یکی از دوستان زنگ زد و پرسید از آرش چه خبر؟ من هم گفتم دیروز دیدمش و خوب بوده و اینا، که دوستم گفت "گویا" نوشته بازداشت شده. بعد از اون تا وقتی خبر را قطعی کنم، تا وقتی بفهمم چی شده کلی وقت گذشته بود انگار. تو مدت بازداشت آرش بود که تازه می فهمیدم چه قدر گفتن این که اصلاحات هزینه دارد . باید این هزینه ها را پرداخت راحته و چه قدر وقتی اتفاق ها برای آدم های نزدیکت می افتند همه چی متفاوته، دیگه اونی که بازداشت شده، کتک خورده، مورد توهین قرار گرفته فقط یک اسم نیست.
امسال می ترسم بگم به خیر گذشت.
امسال می ترسم بگم به خیر گذشت.
واقعا این نماینده ها دارند همه جا را آباد می کنند، ببینید اول از خودشون شروع کردند، به این ترتیب حواس آقایون نماینده پرت نمی شه که بخوان بشینن خانم ها را دید بزنند (یادتونه بوفهء مکانیک چرا بسته شد؟) و ایران را آباد خواهند کرد.
خانم ها هم می تونند بشینند فارغ از دیگران هر چی مجلس ششمی ها ریسیده بودند پنبه کنند چون احتمالا تنها جایی که توسط دیگر نماینده ها تحویل گرفته می شوند در همین مواردهیا یه چیزهایی شبیه این که نفس کشیدن برای خانم ها ممنوع. (توجه داشته باشید که خانم ها دلیلی نداره در مورد نفس کشیدن آقایون نظر بدن، ضعیفه ها را چه به کار آقایون؟)
خانم ها هم می تونند بشینند فارغ از دیگران هر چی مجلس ششمی ها ریسیده بودند پنبه کنند چون احتمالا تنها جایی که توسط دیگر نماینده ها تحویل گرفته می شوند در همین مواردهیا یه چیزهایی شبیه این که نفس کشیدن برای خانم ها ممنوع. (توجه داشته باشید که خانم ها دلیلی نداره در مورد نفس کشیدن آقایون نظر بدن، ضعیفه ها را چه به کار آقایون؟)
Wednesday, July 07, 2004
این "I would really appreciate an apology letter" من رو کشته:D
***
، وبلاگ من رو هم دانشگاه شهید بهشتی فیلتر کرده دقیقا به همون دلیل که علیص رو فیلتر کردن البته فکر کنم با توجه به این که بیشترین ورودی این وبلاگ با search کلمه "استخر دوربین مخفی" هستش این فیلتر شدن خیلی عجیب نیست، لابد اونی که مسوول فیلتره همین رو سرچ کرده دیگه.
***
، وبلاگ من رو هم دانشگاه شهید بهشتی فیلتر کرده دقیقا به همون دلیل که علیص رو فیلتر کردن البته فکر کنم با توجه به این که بیشترین ورودی این وبلاگ با search کلمه "استخر دوربین مخفی" هستش این فیلتر شدن خیلی عجیب نیست، لابد اونی که مسوول فیلتره همین رو سرچ کرده دیگه.
Tuesday, July 06, 2004
می خواستم شرح ماجراهای سفر به اردبیل را بنویسم اما وقت نمی شود، فقط این را می گویم که به نظرم تا زمانی که راهی پیدا نشده که فرهنگ مردم عادی جامعه به این سمت برده بشود که دیگران را مجرم نبینند و به نظرشان همه (به خصوص کسانی که شاد هم هستند)خطاکار نباشند و اصل بر بی گناهی باشد هیچ تغییری در این مملکت حاصل نمی شود. اگر کسانی به خودشان حق می دهند زور یگویند به خاطر اینه که فرهگ جامعه این را می پذیرد و تشویق می کند.
***
اردو خیلی خوب بود، جای همهء آن ها که نیومدند خالی.
***
قهرمانی یونان یه جورایی باعث می شه فیل آدم یاد هندستون کنه، وقتی یونان قهرمان اروپا می شه خب چرا ...
***
اردو خیلی خوب بود، جای همهء آن ها که نیومدند خالی.
***
قهرمانی یونان یه جورایی باعث می شه فیل آدم یاد هندستون کنه، وقتی یونان قهرمان اروپا می شه خب چرا ...
Sunday, July 04, 2004
از همه جا ...
سوار قطار که می شیم همه به چشم مجرم نگاهمون می کنند، قطار تهران-تبریز، کارکنان ترکی صحبت می کنند و ما نمی فهمیم، اما یک سری از بچه ها که ترکی بلد هستند می گویند "دارند می گویند دانشجوها فلان و بهمان" (فلان و بهمان = بد و بیراه). بلیت ها را خود راه آهن مختلط داده یعنی کوپهء خانم ها و آقایون مشترک، اما ما خودمون کوپهء خانم ها و آقایون را جدا کردیم، بعد که بچه ها به قول خودشان می رفتند دید و بازدید مامورهای قطار گیر دادند که چرا دخترها و پسرها با هم هستند؟!!! تازه کمیکِ ماجرا اینجاست که یکی از بچه ها به دلیل پر شدن ظرفیتِ اردو خودش بلیت گرفته بود با 5 تا آقا هم کوپه ای شده بود و به همین دلیل مجبور شد بیاد یکی از کوپه های اردو، این هم کوپه بودن 5تا آدم غریبه با یک خانم از نظر آقای رییس قطار مشکلی نداشت اما با هم بودن آدم هایی که دست کم یک سال هست که همدیگر را می شناسند گناه کبیره محسوب می شود.
***
دو تا آقای گردن کلفت جلوی کوپهء ما ایستادند، بچه ها عصبی شدند، می خواهند بروند به مسول واگن بگویند که یکی از پسرها میاد شروع می کنند به دعوا کردن، رئیس قطار میاد اول طرف ما را می گیرد به آنها می گوید چرا این جا ایستادید بلیتتون کجاست؟ که جواب می شنود بلیت نداریم(با گردن کلفتی) اما بعدچند کلمه ترکی حرف می زنند و نظر آقای رئیس عوض می شود "خب این جا دست می زنید فکر می کنند عروسیه از واگن های دیگر می آیند اینجا." و ما مقصر می شویم.
***
ساعت 11 شبه، جلوی در کوپه ایستادم با دو تا از بچه ها حرف می زنم، مسول واگن میاد رو به آن دو تا می گوید "آخر ببینید این موقع شب ..." یادش میفته من هم آنجا هستم می گوید "شما یک لحظه برید داخل" بعد که میام بیرون از بچه ها می پرسم چی گفت، هیچ کدوم نتونستند بگویند فقط گفتند یک چیزی راجع به این ساعت شب و پدر و مادر گفت.
***
یکی از دخترها می خواهد وسایل خوابش را از یک کوپه که پر شده بردارد و به یک کوپهء دیگر برود، موقع خارج شدن مسول واگن می بیندش و می گوید "خانم برو تو"، توضیح می شنوه که می خوام برو فلان کوپه، بهش می گوید "گفتم برو تو" . ان جا دو تا از بچه ها بودند می آیند با ایشون صحبت کنند، حدود یک ربعی از حرف زدنشون گذشته بوده که یک دفعه انگار متوجه بشود که چه کار کرده در کوپه را باز می کند تعداد آدم ها را می شمرد بعد می گوید "8 تا جوون با یک دختر ، خانوم پاشو، پاشو بیا بیرون":D
***
در تمام طول سفر ما را تهدید کردند ایستگاه بعد از قطار پیاده تان می کنیم. بالاخره رسیدیم تبریز و از آن جا با اتوبوس به اردبیل.
***
بماند که در همین روزها خط راه آهن اردبیل افتتاح خواهد شد.
ادامه دارد ...
سوار قطار که می شیم همه به چشم مجرم نگاهمون می کنند، قطار تهران-تبریز، کارکنان ترکی صحبت می کنند و ما نمی فهمیم، اما یک سری از بچه ها که ترکی بلد هستند می گویند "دارند می گویند دانشجوها فلان و بهمان" (فلان و بهمان = بد و بیراه). بلیت ها را خود راه آهن مختلط داده یعنی کوپهء خانم ها و آقایون مشترک، اما ما خودمون کوپهء خانم ها و آقایون را جدا کردیم، بعد که بچه ها به قول خودشان می رفتند دید و بازدید مامورهای قطار گیر دادند که چرا دخترها و پسرها با هم هستند؟!!! تازه کمیکِ ماجرا اینجاست که یکی از بچه ها به دلیل پر شدن ظرفیتِ اردو خودش بلیت گرفته بود با 5 تا آقا هم کوپه ای شده بود و به همین دلیل مجبور شد بیاد یکی از کوپه های اردو، این هم کوپه بودن 5تا آدم غریبه با یک خانم از نظر آقای رییس قطار مشکلی نداشت اما با هم بودن آدم هایی که دست کم یک سال هست که همدیگر را می شناسند گناه کبیره محسوب می شود.
***
دو تا آقای گردن کلفت جلوی کوپهء ما ایستادند، بچه ها عصبی شدند، می خواهند بروند به مسول واگن بگویند که یکی از پسرها میاد شروع می کنند به دعوا کردن، رئیس قطار میاد اول طرف ما را می گیرد به آنها می گوید چرا این جا ایستادید بلیتتون کجاست؟ که جواب می شنود بلیت نداریم(با گردن کلفتی) اما بعدچند کلمه ترکی حرف می زنند و نظر آقای رئیس عوض می شود "خب این جا دست می زنید فکر می کنند عروسیه از واگن های دیگر می آیند اینجا." و ما مقصر می شویم.
***
ساعت 11 شبه، جلوی در کوپه ایستادم با دو تا از بچه ها حرف می زنم، مسول واگن میاد رو به آن دو تا می گوید "آخر ببینید این موقع شب ..." یادش میفته من هم آنجا هستم می گوید "شما یک لحظه برید داخل" بعد که میام بیرون از بچه ها می پرسم چی گفت، هیچ کدوم نتونستند بگویند فقط گفتند یک چیزی راجع به این ساعت شب و پدر و مادر گفت.
***
یکی از دخترها می خواهد وسایل خوابش را از یک کوپه که پر شده بردارد و به یک کوپهء دیگر برود، موقع خارج شدن مسول واگن می بیندش و می گوید "خانم برو تو"، توضیح می شنوه که می خوام برو فلان کوپه، بهش می گوید "گفتم برو تو" . ان جا دو تا از بچه ها بودند می آیند با ایشون صحبت کنند، حدود یک ربعی از حرف زدنشون گذشته بوده که یک دفعه انگار متوجه بشود که چه کار کرده در کوپه را باز می کند تعداد آدم ها را می شمرد بعد می گوید "8 تا جوون با یک دختر ، خانوم پاشو، پاشو بیا بیرون":D
***
در تمام طول سفر ما را تهدید کردند ایستگاه بعد از قطار پیاده تان می کنیم. بالاخره رسیدیم تبریز و از آن جا با اتوبوس به اردبیل.
***
بماند که در همین روزها خط راه آهن اردبیل افتتاح خواهد شد.
ادامه دارد ...
Subscribe to:
Posts (Atom)