Sunday, January 30, 2005
این را دیروز نوشته بودم اما وقتی می خواستم پستش کنم و بلاگر را باز می کردم به جای وبلاگ خودم یک وبلاگ دیگر می آمد :O به هر حال موند تا امروز :
مصاحبهء فریدون زندی را که می خونم حس بدی دارم، از این که ازش می پرسند "شما مثل 89 درصد ايرانيان به اعتقادات شيعه باور داريد؟" و سوال های دیگری که همه را می شود در دستهء سوالات خصوصی گذاشت، از این که احساس می کنند چه از خود گذشتگی بزرگی انجام داده که احتمال پایین انتخاب شدنش در تیم ملی آلمان را از دست داده، از این که به خودشان اجازه می دهند این طور صحبت کنند و از این که من نمی تونم دفاعی بکنم نمی تونم بگویم این سوال ها خصوصی هستند، نمی تونم بگویم باید افتخار کند که برای ایران بازی کند چرا که به عنوان یک ایرانی در آن محدوه ای که خاک منه و مال منه هیچ وقت حقی نداشتم. همیشه در مورد اعتقاداتم مورد سوال قرار گرفتم، هویت ایرانیم مورد توهین واقع شده ، موجود درجه دوم بودم، نگذاشتند محدودهء خصوصی برایم باقی بماند. اما با وجود همهء این حرف ها فکر می کنم از ماست که برماست، اگر محدودهء خصوصی افراد مورد احترام حکومت نیست به خاطر اینه که افراد جامعه مون هم چنین حقی برای خودشان قایل نیستند، اگر کشور من، کشور عقب مانده ای (یا اگر مدرنتر بگویم در حال توسعه ای) محسوب می شود باز هم فقط به خاطر حاکمیت نیست، نمی توانیم حاکمیت را از جامعه جدا ببینیم. من با وجود همهء مشکلاتی که جامعه ام دارد، به این اعتقد دارم که مشکلات ما باید از درون حل بشوند. با توجه به روحیات مردم ما هر نیرویی که از خارج وارد بشود توانایی تغییر ذهنیت ملت ما را ندارد همان طور که عرب ها یا مغول ها نداشتند، پس این نیرو در زمان حاضر کارکردی که می تواند داشته باشد این خواهد بود که تجربهء ناموفق فعلی را در نیمه راه قطع می کند و مانع از آن شود که مردم به مرور زمان به مشکلات این روش پی ببرند و به جستجوی راه حل بپردازند به این ترتیب این احتمال بروز دوباره چنین اشتباهی را در سال های بعد افزایش خواهد داد. شاید بعد از گفتن این حرف ها لازم نباشد این را تاکید کنم اما به هرحال با حملهء امریکا به ایران مخالفم هر چند همان طور که حامد قدوسی نوشته از این حکومت دل خوشی ندارم، آزادی و دموکراسی (که قراره سوغات جنگ باشند)را داروی بیماری های کشورم نمی دانم . در ضمن دوست ندارم روزی را ببینم که سربازهای امریکایی بین هلهلهء مردم وارد کشورم بشوند
اینجا ترجمه مفاله سيمور ام هرش با عنوان جنگهاي در شرف وقوع که گویا این طور که بهمن نوشته هیچ روزنامه ای حق چاپ آن را ندارد (شاید همین نشون بده که مسول یا مسولین هم این بار جریان را جدی گرفته اند)می توانید ببینید. در سیبستان هم قسمت ما و امریکا به پوشش نوشته های مربوط به احتمال درگيری ميان آمريکا و ايران می پردازد.
پ.ن.
1- از یادداشت های صنایعی
... ايران، افغانستان و عراق نيست كه ويراني آنها، قبل و بعد از جنگ تفاوتي نميكند. نسل ما هزينه آباداني كشورش را پرداخت كرده و حال ميخواهد كه كشورش را بسازد، هر چند انتقاد دارد. كاستيهاي بسياري را پيشرو دارد. با مشكلات زيادي رو در رو است. در بين خود نيمه خالي ليوان را ميبيند اما در مقابل بيگانه كاري با نيمه خالي ندارد و در پي دفاع از نيمه پر آن است ...
2- می ترسم
«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...»
مصاحبهء فریدون زندی را که می خونم حس بدی دارم، از این که ازش می پرسند "شما مثل 89 درصد ايرانيان به اعتقادات شيعه باور داريد؟" و سوال های دیگری که همه را می شود در دستهء سوالات خصوصی گذاشت، از این که احساس می کنند چه از خود گذشتگی بزرگی انجام داده که احتمال پایین انتخاب شدنش در تیم ملی آلمان را از دست داده، از این که به خودشان اجازه می دهند این طور صحبت کنند و از این که من نمی تونم دفاعی بکنم نمی تونم بگویم این سوال ها خصوصی هستند، نمی تونم بگویم باید افتخار کند که برای ایران بازی کند چرا که به عنوان یک ایرانی در آن محدوه ای که خاک منه و مال منه هیچ وقت حقی نداشتم. همیشه در مورد اعتقاداتم مورد سوال قرار گرفتم، هویت ایرانیم مورد توهین واقع شده ، موجود درجه دوم بودم، نگذاشتند محدودهء خصوصی برایم باقی بماند. اما با وجود همهء این حرف ها فکر می کنم از ماست که برماست، اگر محدودهء خصوصی افراد مورد احترام حکومت نیست به خاطر اینه که افراد جامعه مون هم چنین حقی برای خودشان قایل نیستند، اگر کشور من، کشور عقب مانده ای (یا اگر مدرنتر بگویم در حال توسعه ای) محسوب می شود باز هم فقط به خاطر حاکمیت نیست، نمی توانیم حاکمیت را از جامعه جدا ببینیم. من با وجود همهء مشکلاتی که جامعه ام دارد، به این اعتقد دارم که مشکلات ما باید از درون حل بشوند. با توجه به روحیات مردم ما هر نیرویی که از خارج وارد بشود توانایی تغییر ذهنیت ملت ما را ندارد همان طور که عرب ها یا مغول ها نداشتند، پس این نیرو در زمان حاضر کارکردی که می تواند داشته باشد این خواهد بود که تجربهء ناموفق فعلی را در نیمه راه قطع می کند و مانع از آن شود که مردم به مرور زمان به مشکلات این روش پی ببرند و به جستجوی راه حل بپردازند به این ترتیب این احتمال بروز دوباره چنین اشتباهی را در سال های بعد افزایش خواهد داد. شاید بعد از گفتن این حرف ها لازم نباشد این را تاکید کنم اما به هرحال با حملهء امریکا به ایران مخالفم هر چند همان طور که حامد قدوسی نوشته از این حکومت دل خوشی ندارم، آزادی و دموکراسی (که قراره سوغات جنگ باشند)را داروی بیماری های کشورم نمی دانم . در ضمن دوست ندارم روزی را ببینم که سربازهای امریکایی بین هلهلهء مردم وارد کشورم بشوند
اینجا ترجمه مفاله سيمور ام هرش با عنوان جنگهاي در شرف وقوع که گویا این طور که بهمن نوشته هیچ روزنامه ای حق چاپ آن را ندارد (شاید همین نشون بده که مسول یا مسولین هم این بار جریان را جدی گرفته اند)می توانید ببینید. در سیبستان هم قسمت ما و امریکا به پوشش نوشته های مربوط به احتمال درگيری ميان آمريکا و ايران می پردازد.
پ.ن.
1- از یادداشت های صنایعی
... ايران، افغانستان و عراق نيست كه ويراني آنها، قبل و بعد از جنگ تفاوتي نميكند. نسل ما هزينه آباداني كشورش را پرداخت كرده و حال ميخواهد كه كشورش را بسازد، هر چند انتقاد دارد. كاستيهاي بسياري را پيشرو دارد. با مشكلات زيادي رو در رو است. در بين خود نيمه خالي ليوان را ميبيند اما در مقابل بيگانه كاري با نيمه خالي ندارد و در پي دفاع از نيمه پر آن است ...
2- می ترسم
«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...»
Thursday, January 27, 2005
Wednesday, January 26, 2005
Tuesday, January 25, 2005
اگر به دلیل سرگیجه، تهوع، پایین بودن فشار، سرماخوردگی، (گلاب به روتون ;)) اسهال نتونستید سر جلسهء پایان ترم حاضر بشوید به فکر حذف پزشکی نباشید چون این ترم این بیماری ها دلیل موجه به حساب نمی آیند. گویا مشکل هم از آن جا ناشی شده که ترم پیش 300 مورد حذف پزشکی داشتیم و صدای دانشکده ها در آمده :)) خلاصه در عرض این چند روز چندین و چند نفر را دیدم که با مشکل حاد مواجه شده اند. البته من قبول دارم که قانون قبلی باعث شده بود همه مون به حذف پزشکی (به خصوص برای بار اول) شبیه حذف w نگاه کنیم اما این طور سخت گرفتن هم نامردیه، یکی از بچه ها سرگیجه داشته و در خود بهداری بهش سرم وصل کرده بودند اما باز هم قبول نمی کنند درسش را حذف کنند. به هر حال همیشه این طوریه دیگه، اولش آسان می گیرند بعد که می خواهند همه چیز را درست کنند به طور غیر منطقی سخت می گیرند. آخر با سرگیجه و پایین بودم فشار و سرماخوردگی فرض کنیم بشود یک کاری کرد آن دوتای دیگر را چه کار می خواهند بکنند؟ یک لحظه تصور کنید.:D :))
Sunday, January 23, 2005
در مورد مطلب قبلی این که من از دوستان نخواستم این کار را انجام بدهند یک دلیلش این بود که بچه هایی که سابقهء چک گرفتن داشتن گفته بودند این کار خیلی راحته، یک ساعت هم وقت نمی گیرد، من هم دیدم نامردیه کاری را که می تونم خودم انجام بدهم از دوستان بخواهم، در واقع احساس راحت طلبی بهم دست می داد. به هر حال این یک حقیقته که کلی همیشه ازشون کمک گرفتم و کلی کمک کردن. ممنون از همه :)
رویا این آقای مسول می خواست آن اعتراف نامه من را به درخواست های چک وصل کند تا مطمئن باشند کار شعبهء دیگری را انجام نمی دهند، حالا این که آیا پرسیدن این موضوع که از کجا میای و اینا قانونیه یا نه نمی دونم. هر چند به نظرم یک موقعی می گفتند حق با مشتریه.
رویا این آقای مسول می خواست آن اعتراف نامه من را به درخواست های چک وصل کند تا مطمئن باشند کار شعبهء دیگری را انجام نمی دهند، حالا این که آیا پرسیدن این موضوع که از کجا میای و اینا قانونیه یا نه نمی دونم. هر چند به نظرم یک موقعی می گفتند حق با مشتریه.
Saturday, January 22, 2005
نوشتهء طولانی پایین بیشتر یک جورهایی شخصیه، یک جور خاطره نویسی از یک روز پیاده روی اجباری در شهرمون که باعث شد وقتی برگشتم خونه تمام لباس هایم بوی دود ماشین بدهند.
روزانه
امروز قرار گذاشته بودم کارهای بانکی را انجام بدهم، فرم ها را هم پست کنم تا کارهایم تمام بشوند و بعد با خیال راحت ترم بعد را شروع کنم. صبح رفتم یکی از شعبه های بانک ملی که نزدیک خونه است و ارزیه، به خانمی که آن جا مسول بودند توضیح دادم که چک بین المللی می خواهم، با عصبانیت می گوید "ما از این چیزها نداریم" توضیح می دهم "چرا، یکی از دوستانم از یکی دیگر از شعبه های ارزی گرفته" با حالتی که کم مونده کتکم بزند "خب شما هم برید همان جا بگیرید". دانشگاه دوستم را پیدا نمی کنم، می روم شعبه شریف، می گوید "ما که ارزی نیستیم بروید شعبهء سرشادمان" از آن جا که من همیشه یادم می رود هر خیابانی دو سر دارد و در مورد خیابانِ ما یعنی شادمان در ستارخانه و سر دیگر در خیابون آزادی ، بدون هیچ شکی می روم سر شادمان در ستارخان. که آن جا و بعد از آن که بیچاره ندا را مجبور کردم همه خیابان را از ستارخان تا آزادی پیاده بیاد رسیدیم به شعبهء سر شادمان. به آقایی که آن جا مسول هستند درخواستم را می گویم، می گوید "برای کانادا می خواهی؟ اما الان برگه های چکم تموم شده، شاید هفتهء دیگر برام بیاد" من فکر می کنم آقا هفتهء دیگر همه deadline ها رسیدن، تموم شده رفته، می پرسم کدام شعبهء دیگر می توانم بروم؟ پشت سر هم یک سری شعبه ردیف می کند که به نظرم شعبهء کالج از همه جا نزدیک تره. می پرسم کجاست و جواب می دهند چهارراه ولی عصر. چهارراه ولی عصر پیاده می شوم می بینم نه اینجا ها اثری از بانک نیست در واقع شعبه زیر پل حافظه. می روم داخل، می بینم هیچ جا ننوشته ارزی، از یکی از کارمندها می پرسم "از کجا می تونم چک بین المللی بگیرم؟" خندان نگاهم می کند "منظورت چک بین بانکیه دیگر نه؟" من که شاخ هام کم موندند در بیان که این دو تا چه ربطی دارند توضیح می دهم نه برای کانادا می خواهم و ...، که می گویند برو طبقه بالا. طبقه بالا اول یک خانمی کاملا توضیح می خواهند که برای چی می خوای و اینا بعد که اطلاعاتشون کامل شد می گویند "اما ما تموم کردیم" من مات و مبهوت که پس کدوم شعبه دارد؟ و خب پس چرا انقدر اطلاعات گرفتی؟خانم از همکارشون می پرسند که "بهتره بره ملی مرکزی، نه؟" و به این ترتیب مجبور می شوم دوباره به آقای همکار هم توضیح بدهم که که چی می خوام برای چی می خوام و این ها و بالاخره من راهی ملی مرکزی شدم. از ان جا تا میدون فردوسی هیچ ماشینی سوار نمی کرد پس پیاده رفتم، بقیه خیابون هم که تا جایی که بشود اتوبوس سوار شد یک طرفه بود (می دونم که آن قسمت یک طرفه مسیر زیادی نیست ولی من بعد از آن همه بالا پایین شدن برایم یک قدم کمتر هم موهبتی محسوب می شد). بالاخره رسیدم به بانک. بعد از کمی پاسکاری از این باجه به اون باجه، بالاخره آقای مسول ازم پرسیدم چی می خوای و بعد از توضیحات من گفتند از کجا میای؟ و بعد گفتن "خب پس برو شعبه شاهین" من دیگر واقعا کم مانده بود گریه کنم، فکر کردم لابد شعبه شاهین نزدیک پارک شاهینه؛ اما بعد دیدم بعیده جای به اون پرتی شعبه ارزی بزنند گفتم ضرر که ندارد بگذار بپرسم کجاست که فهمیدم همون شعبه سر شادمان را می گوید کم مونده بود بال در بیارم توضیح دادم آن جا رفتم؛ این بار انگار از قیافه نزارم فهمید که جاهای دیگر هم رفتم گفت "کجاها دیگر رفتی؟" بهش توضیح دادم یک برگه سفید بهم داد که هر چی برای من تعریف کردی اینجا بنویس.:O نوشتم بعد ازم پرسید چه مبلغی می خوای؟ بعد مبلغی که می خواستl را به دلار امریکا تبدیل کرد و گفت خب برو این مبلغ را بیار. یادم بود که بچه ها می گفتند ریال می گیرند و چک می دهند اما انگار شعبه مرکزی این کار را نمی کند. امدم بیرون دنبال صرافی، داخل صرافی به آقای صراف مبلغ را که می گویم می گوید "خرده که نداریم، رندش کن یا بالا یا پایین" رند کردن هم ده تاییه من در تعجب ، فکر کردم خب لابد این که اسکناس کمتر از 10 دلاری داشته باشند چیز عجیبیه دیگر. باز بر می گردم داخل بانک، چون فاصله صرافی کم بود من دلارها را توی جیبم گذاشته بودم و تو بانک نزدیک باجه در آوردم که یک دفعه دو تا آقا را دیدم که به سرعت میان طرفم "خانوم فروشیه؟" بالاخره روند کارها و فرم پر کردن ها و این ها می رسد به مرحله ای که باید پول را بهشون بدهم. بعد از این همه برخورد می ترسم که آقای مسول بگویند خانم این چیه، چرا دقیق نیست؟ (تو پول های این آقا اصلا ریال نبود) می خواستم اگر این را گفت بگویم "آقا بی خیال بقیه اش شین لطفا" اما دیدم نه خیلی راحت گرفت، باقیمانده هم بهم
چهار تا 1 دلاری داد:)) (خب چشمم ترسیده بود از آن همه اخم ) بالاخره بعد از همهء این مراحل بهم گفتند 3 روز دیگر چک هاتون آماده است :(( می دونستم بانک سر شادمان همون موقع که مدارک را می دهی بهت چک را می دهد اما خب ابنجا مرکزیه دیگه.:(( و به این ترتیب من که می خواستم این بار رکورشکنی کنم 1 هفته قبل از deadline، فرم ها را بفرستم دست کم مجبورم برای 3تاش تا سه شنبه صبر کنم. آخر یکی نیست به این دانشگاه های محترم بگوید پس کردیت کارت برای چی آفریده شده که چک می خواین ؟
حالا البته برای این که بی انصافی نکرده باشم این را هم بگویم که به جز همین مسول آخری و آن خانم اولی بقیه بسیار خوب رفتار می کردند (حالا از قسمت کنجکاویشون بگذریم که من را مجبور کرد N بار توضیح بدهم که چی می خوام) مثلا توی همین ملی مرکزی همه سعی می کردند کلی راهنمایی کنند و این ها. اما به هر حال مشکل سیستم باعث می شود تا تو هیچ وقت نتونی برنامه بریزی که مثلا فلان کار را در یک ساعت انجام می دهم، چون به راحتی ممکنه کار یک ساعته به چند ساعت کشیده بشود در حالی که نمی تونی مقصر خاصی را پیدا کنی. برای مثال تمام شدن برگه چک تقصیر کارمند نیست و این مشکل نرسیدن برگه های جدید تا دست کم یک هفته بعد هم تقصیر سیستمه.
روزانه
امروز قرار گذاشته بودم کارهای بانکی را انجام بدهم، فرم ها را هم پست کنم تا کارهایم تمام بشوند و بعد با خیال راحت ترم بعد را شروع کنم. صبح رفتم یکی از شعبه های بانک ملی که نزدیک خونه است و ارزیه، به خانمی که آن جا مسول بودند توضیح دادم که چک بین المللی می خواهم، با عصبانیت می گوید "ما از این چیزها نداریم" توضیح می دهم "چرا، یکی از دوستانم از یکی دیگر از شعبه های ارزی گرفته" با حالتی که کم مونده کتکم بزند "خب شما هم برید همان جا بگیرید". دانشگاه دوستم را پیدا نمی کنم، می روم شعبه شریف، می گوید "ما که ارزی نیستیم بروید شعبهء سرشادمان" از آن جا که من همیشه یادم می رود هر خیابانی دو سر دارد و در مورد خیابانِ ما یعنی شادمان در ستارخانه و سر دیگر در خیابون آزادی ، بدون هیچ شکی می روم سر شادمان در ستارخان. که آن جا و بعد از آن که بیچاره ندا را مجبور کردم همه خیابان را از ستارخان تا آزادی پیاده بیاد رسیدیم به شعبهء سر شادمان. به آقایی که آن جا مسول هستند درخواستم را می گویم، می گوید "برای کانادا می خواهی؟ اما الان برگه های چکم تموم شده، شاید هفتهء دیگر برام بیاد" من فکر می کنم آقا هفتهء دیگر همه deadline ها رسیدن، تموم شده رفته، می پرسم کدام شعبهء دیگر می توانم بروم؟ پشت سر هم یک سری شعبه ردیف می کند که به نظرم شعبهء کالج از همه جا نزدیک تره. می پرسم کجاست و جواب می دهند چهارراه ولی عصر. چهارراه ولی عصر پیاده می شوم می بینم نه اینجا ها اثری از بانک نیست در واقع شعبه زیر پل حافظه. می روم داخل، می بینم هیچ جا ننوشته ارزی، از یکی از کارمندها می پرسم "از کجا می تونم چک بین المللی بگیرم؟" خندان نگاهم می کند "منظورت چک بین بانکیه دیگر نه؟" من که شاخ هام کم موندند در بیان که این دو تا چه ربطی دارند توضیح می دهم نه برای کانادا می خواهم و ...، که می گویند برو طبقه بالا. طبقه بالا اول یک خانمی کاملا توضیح می خواهند که برای چی می خوای و اینا بعد که اطلاعاتشون کامل شد می گویند "اما ما تموم کردیم" من مات و مبهوت که پس کدوم شعبه دارد؟ و خب پس چرا انقدر اطلاعات گرفتی؟خانم از همکارشون می پرسند که "بهتره بره ملی مرکزی، نه؟" و به این ترتیب مجبور می شوم دوباره به آقای همکار هم توضیح بدهم که که چی می خوام برای چی می خوام و این ها و بالاخره من راهی ملی مرکزی شدم. از ان جا تا میدون فردوسی هیچ ماشینی سوار نمی کرد پس پیاده رفتم، بقیه خیابون هم که تا جایی که بشود اتوبوس سوار شد یک طرفه بود (می دونم که آن قسمت یک طرفه مسیر زیادی نیست ولی من بعد از آن همه بالا پایین شدن برایم یک قدم کمتر هم موهبتی محسوب می شد). بالاخره رسیدم به بانک. بعد از کمی پاسکاری از این باجه به اون باجه، بالاخره آقای مسول ازم پرسیدم چی می خوای و بعد از توضیحات من گفتند از کجا میای؟ و بعد گفتن "خب پس برو شعبه شاهین" من دیگر واقعا کم مانده بود گریه کنم، فکر کردم لابد شعبه شاهین نزدیک پارک شاهینه؛ اما بعد دیدم بعیده جای به اون پرتی شعبه ارزی بزنند گفتم ضرر که ندارد بگذار بپرسم کجاست که فهمیدم همون شعبه سر شادمان را می گوید کم مونده بود بال در بیارم توضیح دادم آن جا رفتم؛ این بار انگار از قیافه نزارم فهمید که جاهای دیگر هم رفتم گفت "کجاها دیگر رفتی؟" بهش توضیح دادم یک برگه سفید بهم داد که هر چی برای من تعریف کردی اینجا بنویس.:O نوشتم بعد ازم پرسید چه مبلغی می خوای؟ بعد مبلغی که می خواستl را به دلار امریکا تبدیل کرد و گفت خب برو این مبلغ را بیار. یادم بود که بچه ها می گفتند ریال می گیرند و چک می دهند اما انگار شعبه مرکزی این کار را نمی کند. امدم بیرون دنبال صرافی، داخل صرافی به آقای صراف مبلغ را که می گویم می گوید "خرده که نداریم، رندش کن یا بالا یا پایین" رند کردن هم ده تاییه من در تعجب ، فکر کردم خب لابد این که اسکناس کمتر از 10 دلاری داشته باشند چیز عجیبیه دیگر. باز بر می گردم داخل بانک، چون فاصله صرافی کم بود من دلارها را توی جیبم گذاشته بودم و تو بانک نزدیک باجه در آوردم که یک دفعه دو تا آقا را دیدم که به سرعت میان طرفم "خانوم فروشیه؟" بالاخره روند کارها و فرم پر کردن ها و این ها می رسد به مرحله ای که باید پول را بهشون بدهم. بعد از این همه برخورد می ترسم که آقای مسول بگویند خانم این چیه، چرا دقیق نیست؟ (تو پول های این آقا اصلا ریال نبود) می خواستم اگر این را گفت بگویم "آقا بی خیال بقیه اش شین لطفا" اما دیدم نه خیلی راحت گرفت، باقیمانده هم بهم
چهار تا 1 دلاری داد:)) (خب چشمم ترسیده بود از آن همه اخم ) بالاخره بعد از همهء این مراحل بهم گفتند 3 روز دیگر چک هاتون آماده است :(( می دونستم بانک سر شادمان همون موقع که مدارک را می دهی بهت چک را می دهد اما خب ابنجا مرکزیه دیگه.:(( و به این ترتیب من که می خواستم این بار رکورشکنی کنم 1 هفته قبل از deadline، فرم ها را بفرستم دست کم مجبورم برای 3تاش تا سه شنبه صبر کنم. آخر یکی نیست به این دانشگاه های محترم بگوید پس کردیت کارت برای چی آفریده شده که چک می خواین ؟
حالا البته برای این که بی انصافی نکرده باشم این را هم بگویم که به جز همین مسول آخری و آن خانم اولی بقیه بسیار خوب رفتار می کردند (حالا از قسمت کنجکاویشون بگذریم که من را مجبور کرد N بار توضیح بدهم که چی می خوام) مثلا توی همین ملی مرکزی همه سعی می کردند کلی راهنمایی کنند و این ها. اما به هر حال مشکل سیستم باعث می شود تا تو هیچ وقت نتونی برنامه بریزی که مثلا فلان کار را در یک ساعت انجام می دهم، چون به راحتی ممکنه کار یک ساعته به چند ساعت کشیده بشود در حالی که نمی تونی مقصر خاصی را پیدا کنی. برای مثال تمام شدن برگه چک تقصیر کارمند نیست و این مشکل نرسیدن برگه های جدید تا دست کم یک هفته بعد هم تقصیر سیستمه.
Thursday, January 20, 2005
مکان : ساختمان گلدیس آریاشهر
زمان : پنج شنبه عصر
مغازه اول : کسی داخل مغازه نیست، بالاخره یک نفر (احتمالا صاحب محل) خانمی را از مغازهء کناری با حالت طلب کار صدا می زند "مگه نمی بینی مشتری داری" آن خانم در حالی که وارد مغازه می شود با اخم می گوید "مگه نمی بینی اماکن آمده اگر نمی گفتم (چی رو؟؟؟)الان مغازه اش را پلمپ می کردند"
مغازه بعدی : مشتری در حال چانه زدن "خانم ارزونتز حساب کنین آخر این چه قیمتیه" تلفن زنگ می زند، خانم فروشنده گوشی را بر می دارد کسی آن طرف چیزی می گوید، گوشی را که می گذارد می گوید "یا حضرت عباس، اماکن" بعد هم سریع می رود طرف یک کمد نا روسری تیره رنگش را با مقنعه عوض کند. آقای خریدار که تا حالا داشت چانه می زد می گوید "همینه دیگه انقدر گرون می دید که اماکن میاد سراغتون (چه ربطی داشت؟)"
بعدی : خانم فروشنده یک مانتو بافت پوشیده، رویش هم یک چیز گرم کننده دیگر، من به جاش احساس گرما کردم، می گوید "مردیم از دست اماکن"، ازش می پرسم "خیلی وقته به این جا گیر دادن؟" می گوید "آره بابا، الان 3 روزه صبح تا شب میان" بهش توضیح می دهم "آخر یکی از خانم های فروشنده می گفت دو سه ماهی هست خیلی دارند سخت می گیرند" در جواب می گوید "کلا که آره، اما الان 3 روزِ پشت سر هم دارند میان، کشتن ما رو" برایم جالبه بدونم خانم هستند (مثل خانم های دم در دانشگاه:D) یا آقا، خانم فروشنده می گوید "نه بابا همه سرهنگ و سروانند" :)):)) در جواب این که حالا به چی گیر می دهند؟ "همه چی، آرایش، مانتو تنگ و کوتاه(دلیل این که این خانم روی مانتوش اون کاپشن را پوشیده بودند معلوم شد:D)، مقنعه نداشتن، آستین کوتاه برای آقایون؛ این که آقایون دوست دخترشون را بیارند داخل مغازه یعنی در هر مغازه فقط می تواند فروشنده و صاحب مغازه باشد و هر چیز دیگر که به نظرشون مناسب نباشد".
از جلوی مغازه های بعدی که می گذریم خانم ها همه مقنعه دارند انگار خبر رسیدن اماکنی ها زود پخش می شود.
زمان : پنج شنبه عصر
مغازه اول : کسی داخل مغازه نیست، بالاخره یک نفر (احتمالا صاحب محل) خانمی را از مغازهء کناری با حالت طلب کار صدا می زند "مگه نمی بینی مشتری داری" آن خانم در حالی که وارد مغازه می شود با اخم می گوید "مگه نمی بینی اماکن آمده اگر نمی گفتم (چی رو؟؟؟)الان مغازه اش را پلمپ می کردند"
مغازه بعدی : مشتری در حال چانه زدن "خانم ارزونتز حساب کنین آخر این چه قیمتیه" تلفن زنگ می زند، خانم فروشنده گوشی را بر می دارد کسی آن طرف چیزی می گوید، گوشی را که می گذارد می گوید "یا حضرت عباس، اماکن" بعد هم سریع می رود طرف یک کمد نا روسری تیره رنگش را با مقنعه عوض کند. آقای خریدار که تا حالا داشت چانه می زد می گوید "همینه دیگه انقدر گرون می دید که اماکن میاد سراغتون (چه ربطی داشت؟)"
بعدی : خانم فروشنده یک مانتو بافت پوشیده، رویش هم یک چیز گرم کننده دیگر، من به جاش احساس گرما کردم، می گوید "مردیم از دست اماکن"، ازش می پرسم "خیلی وقته به این جا گیر دادن؟" می گوید "آره بابا، الان 3 روزه صبح تا شب میان" بهش توضیح می دهم "آخر یکی از خانم های فروشنده می گفت دو سه ماهی هست خیلی دارند سخت می گیرند" در جواب می گوید "کلا که آره، اما الان 3 روزِ پشت سر هم دارند میان، کشتن ما رو" برایم جالبه بدونم خانم هستند (مثل خانم های دم در دانشگاه:D) یا آقا، خانم فروشنده می گوید "نه بابا همه سرهنگ و سروانند" :)):)) در جواب این که حالا به چی گیر می دهند؟ "همه چی، آرایش، مانتو تنگ و کوتاه(دلیل این که این خانم روی مانتوش اون کاپشن را پوشیده بودند معلوم شد:D)، مقنعه نداشتن، آستین کوتاه برای آقایون؛ این که آقایون دوست دخترشون را بیارند داخل مغازه یعنی در هر مغازه فقط می تواند فروشنده و صاحب مغازه باشد و هر چیز دیگر که به نظرشون مناسب نباشد".
از جلوی مغازه های بعدی که می گذریم خانم ها همه مقنعه دارند انگار خبر رسیدن اماکنی ها زود پخش می شود.
Monday, January 17, 2005
Sunday, January 16, 2005
Thursday, January 13, 2005
Wednesday, January 12, 2005
امتحان داشته باشی، حس امتحان نداشته باشی، آن وقت می مونی بین زمین و آسمون، نه می تونی بی خیال باشی نه می تونی بخونیش تموم شه بره پیِ کارش. حالا چیزی که ممکنه این وسط همه چیز را خنده دارتر کنه اینه که از فکر این که ممکنه این ها جز آخرین امتحان های دوران تحصیلت باشند یک جورایی دلت برای امتحان دادن هم تنگ بشود. چی شد اصلا.
Tuesday, January 11, 2005
TouchNet Browser را که اينجا معرفي شده نصب کردم کار مي کند فقط بايد برويد Tools --> multi-proxy --> Enable Proxy را فعال کنید، بعد Update proxy list، و خوبه auto change را هم بزنید تا هر 6 ثانیه یک بار proxy را تغییر بدهد.
(لينک از الپر)
پ.ن. راستي اگر اين مرورگر را در گوگل بزنيد بيشترين نتايجي که مياد چينيه، نشاندهندهء خيلي چيزها.
(لينک از الپر)
پ.ن. راستي اگر اين مرورگر را در گوگل بزنيد بيشترين نتايجي که مياد چينيه، نشاندهندهء خيلي چيزها.
Monday, January 10, 2005
وب لاگ امید معماریان، این مطلب را ببینید.
***
این هم نامه ای که می گوید "به خدا من متهمم"، فقط یک چیزی که هست اینه که چرا انقدر ادبیات نامه آشنا می زنه؟
***
برای آنها که میگويند مسلمانان به سونامیزدگان کمک نکردند، اما من دارم در مورد آن چیزی که می بینم حرف می زنم و ان این که جز چند روز اول که برای مردم تعداد کشته شده ها مهم بود بعد از آن همه یادشان رفت، همان موقع هم البته کسان زیادی نبودند که فکر کردند حالا چه کار می توانیم انجام بدهیم؟ فکر کنم یک دلیل اصلی این موضوع همانه که فرزان در کامنت پست قبلی در مورد این موضوع نوشته این که ما ان قدر در جهان ایزوله هستیم که یاد گرفتیم و در ذهنمان نقش بسته که فقط (و حداکثر) به دردهای خودمان فکر کنیم.
***
الان و بعد از 3 روز بالاخره پارس انلاین بلاگ رولینگ را هم فیلتر کرد. بر خلاف آن ها که فکر می کنند "دیگر چرا بلاگ رولینگ؟" من فکر می کنم کاملا فکر پشت سر این ایده است،به این ترتیب می توانند تارهای شبکه مخوف عنکبوتی را پاره کنند. تنها مشکل باقی مانده اینه که خب مگر آن موقع که بلاگ رولینگ نبود ملت چه کار می کردند؟
***
این هم نامه ای که می گوید "به خدا من متهمم"، فقط یک چیزی که هست اینه که چرا انقدر ادبیات نامه آشنا می زنه؟
***
برای آنها که میگويند مسلمانان به سونامیزدگان کمک نکردند، اما من دارم در مورد آن چیزی که می بینم حرف می زنم و ان این که جز چند روز اول که برای مردم تعداد کشته شده ها مهم بود بعد از آن همه یادشان رفت، همان موقع هم البته کسان زیادی نبودند که فکر کردند حالا چه کار می توانیم انجام بدهیم؟ فکر کنم یک دلیل اصلی این موضوع همانه که فرزان در کامنت پست قبلی در مورد این موضوع نوشته این که ما ان قدر در جهان ایزوله هستیم که یاد گرفتیم و در ذهنمان نقش بسته که فقط (و حداکثر) به دردهای خودمان فکر کنیم.
***
الان و بعد از 3 روز بالاخره پارس انلاین بلاگ رولینگ را هم فیلتر کرد. بر خلاف آن ها که فکر می کنند "دیگر چرا بلاگ رولینگ؟" من فکر می کنم کاملا فکر پشت سر این ایده است،به این ترتیب می توانند تارهای شبکه مخوف عنکبوتی را پاره کنند. تنها مشکل باقی مانده اینه که خب مگر آن موقع که بلاگ رولینگ نبود ملت چه کار می کردند؟
Saturday, January 08, 2005
Friday, January 07, 2005
در مورد فیلترینگ که علی قدیمی و الپر نوشته اند من با idiran، پارس انلاین و شبکهء دانشگاه که تست کردم فعلا هیچ کدام blogger و ارکات را فیلتر نکرده اند. البته فیلترینگِ شبکه دانشگاه همیشه کمتر از جاهای دیگر است. خبر بد این که طبق تجربهء من این داتک که نوشته اند همه چیز را فیلتر کرده همیشه جز اولین ISP هایی است که فیلترینگ را انجام می دهد و معمولا ISP های دیگر با تاخیر این کار را می کنند، یعنی اگر داتک این کار را کرده پس باید منتظر باشیم تا بقیه هم فیلتر کنند مگر این که دستورات به قول الپر "شكمی يا الهامات ماورایی " تغییر کنند.
پ.ن. خبر جدید این که من با پارس انلاین می تونم وبلاگ بنویسم اما نمی توانم وبلاگم را ببینم
این هم عکسش.
پ.ن. 2 :الان با پارس انلاین هم می شود وبلاگ های بلاگ اسشات را دید؛ بازیشون گرفته؟ دوباره همه را فیلتر کرد.
پ.ن. خبر جدید این که من با پارس انلاین می تونم وبلاگ بنویسم اما نمی توانم وبلاگم را ببینم
این هم عکسش.
پ.ن. 2 :
Wednesday, January 05, 2005
مثل این که ما خیلی هم تنها نیستیم کل جهان اسلام دست به دست هم داده اند تا کمترین میزان کمک را به این کشورهای زلزله زده انجام بدهند. احتمالا خرید مواد منفجره برای لت و پار کردن غربی هایِ بد کار بهتریه.
Tuesday, January 04, 2005
حرف های جدید امید معماریان و روزبه میر ابراهيمي در جلسه ي هيئت نظارت بر قانون اساسي
البته از اول یکی از نمایندگان مجلس گفته بودند مهم حرف هایی است که در دوراان بازجویی گفته می شود.
یک چیز دیگر : این "خدا کند دروغ باشد"های این جماعت روی اعصاب من رژه می رود شدید.
البته از اول یکی از نمایندگان مجلس گفته بودند مهم حرف هایی است که در دوراان بازجویی گفته می شود.
یک چیز دیگر : این "خدا کند دروغ باشد"های این جماعت روی اعصاب من رژه می رود شدید.
سر مقالهء امروز شرق این طوری تمام می شود : "ايرانى ها از ترس جانشان خاطره بم را بزرگ داشتند چون فكر مى كردند فاجعه، مرزهاى جغرافيايى را به رسميت مى شناسد". در این مورد می خواهم به یک نکته اشاره کنم. آدم ها را تقسیم می کنم به اقلیتی که به طور کلی در مورد بیشتر موضوع ها اطلاع دارند و عکس العمل نشان می دهند و کسانی که در بیشتر موارد منفعل برخورد می کنند مگر در مواردی که هیجان زده می شوند و حضور کوتاهی دارند. مصداق این دو دسته را هم بگیرید کسانی که بعد از دوهفته (و نه بیشتر ) که از زلزلهء بم گذشت هنوز اخبار بم را پیگیری می کردند و سعی می کردند اگر برایشان امکان دارد کمکی بکنند و با فروکش کردن هیجان، فراموش نکردند آن کسانی را که دو هفته پیش آن بمصیبت را تجربه کردند. دستهء دوم که به نظرم به وضوح اکثریت دارند آن هایی که بعد از دوهفته اگر اسم بم را هم می شنیدند احساس می کردند "اه، بسه دیگه، ما که کمکمون را کردیم". در مورد دستهء دوم که سریع هیجان زده می شوند و سریع هیجانشان فروکش می کند هیچ حرفی نیست، اما من از روز اولی که این اتفاق افتاد و به خصوص از زمانی که اعلام شد که زلزله زدگان به همه نوع کمک نیاز دارند منتظرم تا دسته اول راهی برای کمک به آن ها ارائه کنند. برای ایرانیان داخل کشور به طور بدیهی نمی شود از روش های online استفاده کرد اما مثلا می شد شماره حسابی اعلام کرد که کمک ها به ان حساب واریز بشود تا بعد به یونیسف داده بشود یا کارهای دیگر.حتی شاید می شد جماعت وبلاگ نویس یک کار نمادین انجام بدهند. حتی شاید ... اما انگار برای هیچ کس مهم نبوده و نیست. حس خوبی نیست این احساس که نوع دوستیِ ما رنگ نژادپرستانه دارد اما این طور به نظر میاد.
Monday, January 03, 2005
این دعوای درون گروهی می تواند مثال نقضی باشد برای آن ها که می گویند بگذاریم حکومت یکدست بشود تا این همه انرژی صرف دعواهای جناحی نشود. اگر چنین اتفاق نامیمونی (یکدست شدن حکومت) بیفتد علاوه بر تمام مشکلاتی که به وجود می آید مطمئنا این مشکل (اگر واقعا بشود گفت مشکل) هم برطرف نخواهد شد و فقط طرف های دعوا تغییر خواهند کرد
پ.ن. این دعوا هم چنان ادامه دارد، جالب اینجاست که وزارت اطلاعات اعلام کرده است که حاضر است تا جزئيات برخورد های خود سرانه را ارائه دهد معلوم نیست چرا وزارت اطلاعات تا به حال برخوردی انجام نداده است؟ در حال حاضر هم فقط اعلام کرده حاضر است اطلاعاتش را در اختیار بگذارد؛ پس برای چی اطلاعات جمع می کنند؟ قرار نیست با جمع آوری اطلاعات و انجام اقدامات مناسب بر اساس آن اطلاعات آرامش و امنیت مردم تامین بشود؟به دو طرف دعوا کاری ندارم چون هیچ وقت روی آن ها حساب نکرده بودم، اما کسی نیست از دولت پاسخگو بپرسد چرا با این برخوردهای خودسرانه مقابله نکردید؟ و اگر توانایی و قدرتش را نداشته اید چرا دست کم حقایق را روشن با مردم در میان نگذاشتید؟ و اگر این دعوای درون گروهی پیش نمی آمد برای اطلاعات شما قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
پ.ن. این دعوا هم چنان ادامه دارد، جالب اینجاست که وزارت اطلاعات اعلام کرده است که حاضر است تا جزئيات برخورد های خود سرانه را ارائه دهد معلوم نیست چرا وزارت اطلاعات تا به حال برخوردی انجام نداده است؟ در حال حاضر هم فقط اعلام کرده حاضر است اطلاعاتش را در اختیار بگذارد؛ پس برای چی اطلاعات جمع می کنند؟ قرار نیست با جمع آوری اطلاعات و انجام اقدامات مناسب بر اساس آن اطلاعات آرامش و امنیت مردم تامین بشود؟به دو طرف دعوا کاری ندارم چون هیچ وقت روی آن ها حساب نکرده بودم، اما کسی نیست از دولت پاسخگو بپرسد چرا با این برخوردهای خودسرانه مقابله نکردید؟ و اگر توانایی و قدرتش را نداشته اید چرا دست کم حقایق را روشن با مردم در میان نگذاشتید؟ و اگر این دعوای درون گروهی پیش نمی آمد برای اطلاعات شما قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
Saturday, January 01, 2005
حرف حساب، باور کنید این چند روز دائم منتظرم یکی این را بگوید. چرا هیچ کس به اصل ماجرا فکر نمی کند؟ انرژی گذاشتن برای چیزی که وقتی منطقی بهش فکر کنیم می بینیم چه قدر کم ارزش است چه فایده ای دارد؟ حتی اگر کار زیادی نبرد و در حد یک email زدن باشد. جماعت، اندکی فکر، اگر به خود شما بگویند آدم x (حتی نه الزاما ورزشکار) در فلان نظرسنجی آن هم از نوع اینترنتی بهترین شده چه قدر احساس می کنید "وای چه اتفاق مهمی، چه آدم مهمی، چه ..."؟ اگر از یک زاویه دیگر هم نگاه کنیم این جریان سرِ آن مسابقهی وبلاگ رادیو آلمان، هم اتفاق افتاد، چرا آن آدم هایی که رای دادند حتی لحظه ای فکر نکردند که چه قدر با دنیای وبلاگ های انگلیسی آشنا هستند؟ من مطمئنم که خیلی از ان ها حتی وبلاگ انگلیسی هودر را هم نخوانده بودند. این ایراد فرهنگی بسیار بزرگیه که گریبانگیر ماست و به خودمان اجازه می دهیم در مورد هر موضوعی نظر بدهیم و اظهار فضل کنیم.
پ.ن. نظر بر ما چه گذشت در این زمینه
پ.ن. نظر بر ما چه گذشت در این زمینه
Subscribe to:
Posts (Atom)
