Wednesday, March 30, 2005

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
قبل از تعطیلات به این فکر می‌کردم که در ایام تعطیلی مقالهء مربوط به پایان‌نامه را می‌خوانم تا بعد از عید بتونم قسمت‌هایی را که قراره خودم انجام بدهم شروع کنم. دو تا درس دارم که در هر کدوم یکی از یکی ... هستم طبق قرار قبلی باید پروژه مربوط به یکی را می‌نوشتم(که 6 نمره داره) و آن یکی را هم کشف می‌کردم اصلا موضوع درس چیه. به همین بهونه امسال برای عید هیچ کتابی نگرفتم به جز کتاب "قاتل روباه است" که یک بار شرق راجع بهش نوشته بود و من مدت‌ها بود پیدایش نمی‌کردم وقتی دیدم شهرکتاب دارد ذوق‌زده شدم و خریدمش. در همین راستا تصمیم گرفتم حتی کتاب "جنس دوم" را که بین دو ترم گرفته بودم و برای این تعطیلات گذاشته بودم نخونم.
واضح و مبرهن است که هیچ‌ کدام از کارهای بالا را انجام ندادم. در طول تعطیلات تنها کار مهمی که انجام دادم فیلم دیدن بود. از فیلم‌های تلویزیون آن‌هایی را که به نظرم قابلیت سانسور معقولانه‌تری داشتند و البته فقط هم جلوه‌های ویژه نبودند را دیدم. به علاوهء یک سری فیلم دیگه مثل پدرخوانده‌ها (که قبلا سانسورشده‌هایش را از تلویزیون دیده بودم) ، هوانورد و چندتای دیگر.
یکی دیگر از چیزهایی که فکر می‌کردم تو این تعطیلی‌ها تکلیفش مشخص بشود وضعیت دانشگاه‌ها بود. اما تا امروز که 10 روز از عید گذشته هنوز هیچ خبری نیست . تازه یکیشون لطف کرده ایمیل فرستاده که تا آخر آوریل بهتون جواب می‌دهیم بقیه هم که هیچ‌چی.
به هرحال تجربه سالیان نشون داده که برنامه‌ریزی برای درس خوندن در طول تعطیلات در مورد من بسی کار عبثیه و فقط باعث وجدان‌درد بسیار شدید در آخر تعطیلات می‌شود.

این چند روز آخر را هم دارم می‌روم مسافرت:) بنابراین درس خوندن تا باز شدن دانشگاه تعطیل:).
×××
امروز ایران از کره شمالی در بازی که در کره برگزار می‌شد با نتیجه دو - صفر برد. به این ترتیب و با برد ژاپن از بحرین بازی‌های دور رفت تموم شد و ایران در دور رفت اول شد. بازی‌های دور برگشت خرداد برگزار می‌شوند و اگر همه‌چیز روال عادی را طی کند می‌تونیم امیدوار باشیم این بار نرویم پلی‌اف. ایران 7 امتیاز دارد و اگر 4 امتیاز دیگر بگیرد تقریبا صعودش حتمیه. این اطلاعات هم برای دوستانی که گفتند نتایج را از اینجا دیدند.

Saturday, March 26, 2005

یعنی چی اونوقت؟ مگه بیرون چه خبر بوده؟ بابا این چه مملکتیه دیگه. یادم نیست کجا اما یکی نوشته بود ما شاید فرهنگ داشته باشیم اما آن چیزی که نداریم تمدنه. 3 نفر مردن تازه ممکنه بیشتر هم بشه. دنیاییه‌ها. اصلا مثل این که شادی کردن به ما نیومده، حالا خوبه بردیم اگر باخته بودن چی می‌شد؟ صداوسیما که تونست با کارهای تبلیغاتی این چند وقت کاری بکنه که ملت از اول تا آخر بازی تشویق کنند و از دقیقه 70 شروع نکنند به خارج شدن از ورزشگاه امیدوارم حالا هم یک سری برنامه بگذاره که جماعت "بیرون خبری نیست، با 5 دقیقه، 10 دقیقه اصلا 1 ساعت هیچی تو زندگیتون عوض نمی‌شه"
اه اساسی حالم گرفته شد.

پ.ن. 1-در گزارش بی‌بی‌سی نوشته که تماشاگرها شیشه‌های اتوبوس‌ها را شکستند، وقتی تیم برده این طوری می‌کنند اگر ببازه چی می‌شه؟ فوتبال بهانه است انگار، همون‌طور که چهارشنبه‌سوری. باید چهارشنبه‌سوری امسال(در واقع سال قبل 83) را جدی بگیریم انگار.

2 -اخبار ساعت 1 شبکه خبر (که اخبار کامله و یک بخش ورزشی دارد) و اخبار ورزشی ساعت 5 همین شبکه را نگاه کردم اصلا هیچ خبری نبود، خبر مهم تجلیل فلان روزنامهء درپیتِ فلان کشور درپیت‌تر از حماسهء مردان عزیز تیم ملی.
اینجا نوشته از هر 10 در آزادی یکیش باز بوده (من خیلی نمی‌فهمم یعنی چی چون فقط یک‌بار با مدرسه رفتیم ورزشگاه سخنرای رئیس جمهور وقت به مناسبت روز زن که چون دیر رسیدیم 10 دقیقه بیشتر آن‌جا نبودیم) اما اگر این‌طوری بوده چرا از هیچ‌کس نمی‌پرسند پس بقیه درها چرا بسته بودند؟ یک نکتهء دیگری هم که همون دیشب هم برای من جالب بود خالی شدن سریع استادیوم بود یعنی وقتی فردوسی‌‌پور داشت با برانکو صحبت می‌کرد نمایی که از ورزشگاه نشان داده شد در بیشتر قسمت‌ها خالیِ خالی بود.(به جز مثلا قسمت ژاپنی‌ها). این همه عجله برای چیه؟

3- راستی الان که عکس کنار این نوشته را دیدم یادم افتاد برای آن‌هایی که بازی را با گزارش ‌فردوسی‌پور ندیدند بگویم که این دوربین صداوسیما کلی می‌رفت روی این تصویر و هر گزارشگری هم که حرف می‌زد از "همبستگی ملی و مشارکت عمومی" مردم در خلق این حماسه صحبت می‌کرد (کارمون به کجا رسیده که بردن ژاپن آن هم تو آزادی حماسه است). جناب عادل خان هم که بعد از اظهارنظر در مورد محاسن سرمربی استقلال در دربی تهران (که در روزهای محرم بود) مدتی بهشون گزارش بازی‌ها را نمی‌دادند دیروز اول و آخر بازی خودشان را خفه کردند انقدر که سلام فرستادند به این و آن و در آخر بازی تبریک گفتند باز هم به شونصدهزار نفر و صد البته گفتند این از نتایج همبستگی ملی و مشارکت عمومی است. سیستم تربیتت می‌کند که ریاکار باشی.

4- نوشته پرستو در این مورد. این هم گزارش علی قدیمی از استادیوم رفتن.

Thursday, March 24, 2005

به نظر شما این شبنمه یا این؟

Sunday, March 20, 2005



:)

Saturday, March 19, 2005


امشب شبکه دو ساعت 11 و 20 دقیقه مهمان مامان می‌دهد.

پ.ن. تکرارش فردا (یک‌شنبه) ساعت 3.

Friday, March 18, 2005

گویا ملت همیشه در صحنه مطالب این صفحه را جدی گرفتند، اولش کلی خندیدم اما الان دارم فکر می‌کنم ببین اوضاع جامعه به کجا رسیده که ملت راحت قبول می‌کنند که مثلا برج میلاد قراره بیفته آن هم صاف و درسته هیچ کس هم عین خیالش نیست. حتی یکی از دوستان می‌گفت راننده تاکسی که سوارش بوده کپی این خبر! شرق را داشته، دنیاییه‌ها.

پ.ن. شبنم جان اگر صفحهء pdf روزنامه را نگاه کنی بالای صفحه نوشته تمام اخبار این صفحه دروغه، اما به جز ان هم حتی اگر از نحوهء تنظیم خبر بگذریم فکر نکردی چرا خبر به این مهمی را صفحات داخلی چاپ کردن؟
Hands off Iran
رضا نصري:«سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگهایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندیمان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بیگانه باشد. تا به حال پیشنهادهای خوبی برای شعار دریافت کرده ام که به نظرم شعار

Hands off Iran

به دلیل سادگی اش و بار تاریخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پیشوند یا پسوند این شعار کلمات دیگری اضافه کند اما توصیه می کنم این سه کلمه در همه شعارها پایه ی ثابت باشد تا پیام مشترک محفوظ بماند.


هرچه بیشتر باشیم اثر رسانه ای بهتری خواهیم داشت پس خواهش می کنم تا می توانید دیگران را از این حرکت دسته جمعی آگاه كنيد.»

Thursday, March 17, 2005

ایمیل فله‌ای دوست ندارم مخصوصا از نوع تبریک عیدش، حس نمی‌کنی یکی آن‌جاست که به یادته شبیه تبریک‌های نچسب مجری‌های صداوسیما.

پ.ن. الان این‌ نوشته‌های حدر ، حامد و مریم را هم دیدم، جالبه احساس مشترک آدم‌ها.
×××

من عاشق روزهای قبل از عیدم، همون حس خاص. همونی که تا لحظهء تحویل سال باهاته اما فقط تا لحظهء تحویل.

Sunday, March 13, 2005

ببخشید اینجا الکی Ping شده می‌خواستم فونت را به حالت اول در بیارم اما این بلاگر اذیت می‌کند.
پايان پيش‌فروش يك روسپي كوچك

زن بودنِه که جرمه حتی اگر قاضی کسی باشد که در شهر اراك و حتي در دستگاه دادگستري اين شهر، از متهم گرفته تا مجرم و دربان و وكيل و شفيع و حتي كسي كه يك بار گذارش به اين ديوان افتاده، همه به سرش قسم مي‌خورند همین قاضی برات ثابت می‌کند در جامعهء گرگ‌ها ساده بودن مساوی دریده شدنه و آن‌ها که می‌توانند دروغ بگویند به 70 ضربه شلاق محکوم می‌شوند و اونی که نمی‌تواند دروغ بگوید اعدام می‌شود، درسته که فعل كه يكي بوده با دو فاعل. چطور مجازات براساس دو فعل تعيين شده است اما همه‌چيز به اقرار بستگي دارد. همان‌طور كه گفتم، يكي اقرار به ضرر خودش مي‌كند و ديگري نه، و براساس اين اقرارها هم مجازات مي‌شوند اما می‌دونید چیه؟ حقیقت اینه که آقای قاضیِ ما که همه شهر روی سرش قسم می‌خورند به این نتیجه رسیده که كار دستگاه قضايي پيشگيري از وقوع جرم است و اين خانم ديگر به فساد اعتياد پيدا كرده. از خانه فرار مي‌كرده و مي‌رفته دنبال اين كار پس برای جامعه مضره، بگذارید صورت مساله را پاک کنیم خلاص؛ مطمئن باشید هیچ‌جا هم صدایش درنمیاد، خانواده‌ای ندارد که. (این عدل ان جامعه‌ایه که ادعای پیرویشون از اونی که خلخال از پای زن یهودی درآوردن را برنمی‌تابید گوش فلک را کر کرده) حالا قانونِ جامعهء ما این‌بار یک راه کمک گذاشته، حق وکیل داشتن. وکیلی که يكي دوبار در زندان به ديدن ايشان رفته باشم وکیل چه اعتقادی دارند؟ اگر اين پرونده در شرايط عادي و غيرتسخيري به من پيشنهاد مي‌شد، به هر دليل كه شايد موجه هم نباشد، آن را نمي‌پذيرفتم چون من نبايد براي خود دادگاه هم ذهنيت ايجاد كنم. يعني وقتي آقاي قاضي خانة فسادي را جمع كرده و مي‌خواهد با يك فساد برخورد كند، من نمي‌توانم به ليلا كه جزو اين باند بوده و خودش مي‌گويد كه به اندازة موهاي سرم زنا كرده‌ام، بگويم كه اينها را نگو و بگو همه دروغ است و به‌نظر من اگر ليلا نبود، اصلا ً خانة فسادي تشكيل نمي‌شد و ابزار خانة فساد همين خانم است و خانم‌هاي ديگر.
.
این پرونده هم تموم شد، بعدی.

Thursday, March 10, 2005

این سرور مهر رسما و اساسا داره رو اعصاب اینجانب راه میرود، دائم پایینه، نمی دونم کدوم شیرپاک خورده ای به من گفت ایمیل دانشگاه بده، یاهو و جی میل ندی ها)-X

Tuesday, March 08, 2005

هشتم مارسمون مبارک

از هفتهء پیش واحد مطالعات زنان انجمن یک سری تبلیغ به در‌ودیوار دانشگاه زده بود که به مناسب هشتم مارس این هفته هر روز ساعت 10 تا 12 فیلم نشون می دهند و سه‌شنبه و چهارشنبه هم برنامه دارند. فیلم هاشون واکنش پنجمِ تهمینه میلانی، بمانیِ مهرجویی و مادیانِ علی ژکان تا دیروز بود. امروز برنامه از 12 تا 3 اعلام شده بود. من 12 و ده دقیقه رفتم جابر 3 نفر خانم و یک آقا در سالن نشسته بودند؛ کلیپی هم ساخته بودند روی تصاویر مختلف زنان ایرانی از زنان روستایی در حال کار، تظاهرات دانشجویی این سال ها و تظاهرات قبل از انقلاب، عکس هایی هم از زنان در موقعیت های روزمره، خواننده هم فکر می کنم گیسو شاکری که می گفت "امروز روز توست" مهمانان برنامه خانم ها مرضیه مرتاضی، نرگس محمدی و شیوا مقانلو بودند که تا ساعت 12:30 که من از برنامه آمدم بیرون تا بروم نهار و بعد کلاس هنوز نیامده بودند، جمعیت سالن هم تا این موقع حدود 10 تا 15 نفر بود . خوبی این قسمت برنامه دیدن افرا بود:D که جمعیت سالن باعث شده بودند نگرانیش در مورد این که نکنه با کمی دیر آمدن مجبور بشود روی پله‌ها بنشینه کاملا برطرف بشود.
کلاس تشکیل نشد و من برگشتم سالن. سالن می شد گفت تقریبا پر شده بود (مثلا دو سوم صندلی‌ها ) و خانم محمدی داشتند در مورد این که ما باید حقوق بشر را بچسبیم و از ان طریق به حقوق زنان هم دست پیدا کنیم صحبت می کردند. وقتی داشت صحبت می‌کرد افرا پرسید "این کیه؟" من هم یادم بود که سر جریان دستگیری ملی مذهبی ها اسم این آدم را در اعتراض به وضعیت همسرش شنیده بودم پس گفتم "خانم یکی از ملی مذهبی‌ها" افرا هم گفت "در مورد قبلی هم که پرسیدم کیه گفتن خانم یکی از ملی مذهبی‌هاٰ مگر این‌ها از خودشون شخصیت مستقل ندارند؟" من که نمی‌دونستم چی باید بگم. در زمان سخنرانی خانم محمدی دائم صدای جلز و ولز می‌آمد، یک دفعه یک چیزی بالای سر ایشون در زاویه‌ای که در دید ما نبود جرقه زد و ایشون در حین صحبتشون گفتند این هم آتش گرفت:)) دوباره به صحبتشون ادامه دادند که بعد از چند دقیقه یک چیزی تالاپ از آن بالا پایین افتاد در حالی که شعله‌ور بود، و هم چنان ایشون در حالی که بین جمله‌شون گفتند حالا آتش هم می‌گیریم (یا یک همچین چیزی) یکی از بچه‌های انجمن دوید و آن جسم شعله‌ور که معلوم شد لامپ است را از سالن خارج کرد، نکتهء جالب جریان این بود که هیچ کس احساس نمی‌کرد با وجودی که بوی دود سالن را برداشته باید از سالن خارج شه، شاید هم روشون نمی‌شد:Dهم‌چنان که سخنران داشتند به ادامه صحبت‌هاشون می‌پرداختند یک مرتبه دیدیم مسول حابر با یک آقایی که کپسول آتشنشانی داشتند رفتند روی سن (؟) که سالن شروع کرد به خندیدن آن‌ها هم دست از پا درازتر صحنه حادثه را ترک کردند، سرعت عمل را که داشتید.
یک لحظه احساس کردم افرا گفت "آن چتر را دیدی؟" حالا من هاج‌وواج فکر کردم چتر آن هم تو سالن؟ تازه حتی به این نتیجه رسیدم که لابد خواستن شبیه این فیلم قدیمی‌باشه و این‌ها، انقدر خنگول این طرف آن طرف را نگاه کردم که آخرش افرا برام تایپ کرد "چترچی" :)). خانم چترچی دقیقا کنار افرا بودند:D بعد از این خانم محمدی گروه آواز آمدند شامل دو تا خانم که هم‌خوانی می‌کردند و 3 تا خانم نوازنده. اول آهنگ گل گلدون را خواندند و بعد جانِ مریم، که اینجا دیگر گویا از تحمل خانم چترچی بیرون بود و گذاشتند رفتند. بعد از همه این‌ها خانم شیوا مقانلو آمدند که "ر"هاشون را کلی خارجی تلفظ می‌کردند گفتند لیسانس و فوق‌لیسانس سینما دارند و در ضمن گفتند که من خوشحال شدم آن لامپ باعث شد که تصویر پردهء پشت‌سر من خاموش بشود چون شعار جلسه که در آن بود من را ناراحت می کرد (یکی از تبلیغات جلسه عکس محو خانمی بود با این متن : نفرینتان نمی کنم که بمیرید، نفرینتان نمی‌کنم که تا ابد زنده بمانید، نفرینتان می‌کنم که زن باشید و بفهمید‌) چون زن بودن نفرین نیست. در ادامه گفتند می‌خواهند از گفتمان موجود انتقاد کنند که چرا خانم‌ها سعی می‌کنند نق نق کنند و در بهترین حالت خودشان را در گفتمان مردانه قرار بدهند و ایشان با همه چیز مخالفند، آدم‌ها باید درون‌شان تغییر کند وگرنه با تغییر قانون چیزی درست نمی‌شود و این‌ها. حدود ساعت 2:25 دقیقه سخنرانی ایشون تمام شد و مجری جلسه در حال دو آمدن توضیح دادند که 2:30 بسیج برنامه گفت‌وگو با آقای احمدی‌نژاد را دارد و باید سالن به آن‌ها تحویل داده بشودٰ در مورد آن تبلیغ هم گفتند عکس آن خانم تصویری از زهرا کاظمی بود و ما منظورمان این بود که شاید این همه رنجی که خانم‌ها می‌برند نفرین است (فکر کنم خودش هم خیلی نفهمید چی گفت یا انقدر تند گفت من نفهمیدم). فردا هم برنامه با حضور زنان کرد (به این گفته‌اش کلی همه خندیدند)، فمینیست، اصلاح‌طلب گفت‌وگوی زنان خواهیم داشت.
فکر کنم تجربهء خوبی بود به خصوص برای بارهای اول.

Sunday, March 06, 2005

من از کامپیوتر خودم یک فونت دیگر را انتخاب کردم یک چیزی که تقریبا خاکستری رنگ بود و ظریف، اما الان از کامپیوتر سایت دانشگاه یک چیز Boldِ زمخت دارم می بینم، شما این فونت زا چه طور می بینید؟ عوضش کنم اگر همه انقدر فاجعه می بیننش.

پ.ن.
1- این سیستم ولایت فقیهی برای ما کاملا سیستم خوبیه چون مجبورمون نمی کنه در مورد موضوعات فکر کنیم و نظر بدیم (بعضی وقت ها فکر کردن هم لازم نیست مثلا گفتن این که فونت را چه طوری می بینیم فکر نمی خواد به نظرم ) و یک نفر هست که تصمیم می گیرد چه کار کند حالا این که اطلاعات و توانایی و ...کافی دارد یا نه به خودش مربوطه لابد.
2- اینجا که بردیا آدرسش را داده می تونید فونت های فارسی وب را بردارید، به نظر من که نصبش نه تنها ضرر ندارد بلکه می تونه بعضی وقت ها مفید باشه.
3- می خواستم راجع به اطلاعیه جشنوارهء دانشجویان وبلاگنویس و مراسم 8 مارس در دانشگاه و یک سری چیزهای دیگر بنویسم اما خب این ها را نوشتم آن ها بمونند برای فردا اگر حس نوشتنشون باقی مونده بود.

Friday, March 04, 2005

آخرِ خوش شانسی :D
چهارشنبه :
بعد از مدت ها (حدود 6 ماه) من و ندا و شعله برای استخر رفتن قرار می گذاریم یعنی بالاخره زمان مشترک پیدا می کنیم و این ها. استخری که قراره برویم یک استخر خصوصیه که کلی شیک . باکلاسه و از آن مهم تر می شود گفت خلوته و طبقهء دوم یک پاساژ. به پاساژ که می رسیم طبقهء اول دستفروش ها بساط پهن کردند (هنوز مغازه ها افتتاح نشده اند)، از بین آن ها رد می شویم و می خواهیم از پله ها بالا برویم که یک آقایی می گویند "بالا که خبری نیست، استخره"، ما در حال بالا رفتن می خندیم که "این آقاهه غیب می گوید خب خودمون می دونیم بالا استخره" می رسیم به در استخر، در را جوش زدند (درست گفتم؟) در همون لحظه که ما داریم فکر می کنیم چه خبره؟ یک آقای بی سیم به دست با ریش خفن آمده بالا و می پرسد "خانم ها اینجا چه کار دارید؟" جواب می دهیم "برای استخر آمدیم"، توضیح می دهند "استخر که دو ماهه تعطیله"، ما هاج و واج "چرا؟" ایشون با لحنی که به قول شعله انگار ما هم تقصیر کاریم "تخلف داشتن" :O
به چند تا اسنخر دیگر هم زنگ می زنیم هیچ کدوم آن ساعت سانس ندارند و بدینسان دست از پا درازتر برمی گردیم.

پنج شنبه :
حدود دو هفته پیش از یکی از دانشگاه ها ایمیلی داشتم که کارنامه تون نرسیده و اگر تا اول مارچ ازتون خبری نشود فایلتون را بسته فرض می کنیم، من باز هم هاج و واج که چه طور بقیه مدارک رسیدند و این یکی نرسیده من که همه چیز را در یک بسته قرار دادم، بالاخره معلوم می شود که باید دو نسخه کارنامه می فرستادم یکی فرستادم، برای این که ببینم این ناقصی را باید به کجا بفرستم ایمیل می زنم و می پرسم به دانشکده بفرستم یا graduate office (که مدارک قبلی را فرستادم)، حدود یک هفته منتظر جواب می شوم، جوابی نمی رسد فکر می کنم پس لابد باید به همون جای قبلی (graduate office) بفرستم، شنبه کارنامه را می فرستم. پنج شنبه 3 مارچ (دو روز بعد از مهلت تعیین شده توسط خودشون) ایمیل زدند که باید به دانشکده بفرستی، آخر من چی بگم؟

جمعه :
صبح که داریم می رویم بالا یکی از بچه ها صبحانه نخورده، من می گویم "ما معمولا صبحانه را هتل اوسون می خوریم"، قبول می کنند تا اوسون بریم. حدود ساعت 9 که می رسیم اوسون می بینیم در بسته است، هتل تعطیله آن هم جمعه. و بدین گونه اینجانب با شدت تمام ضایع شدم.

Thursday, March 03, 2005

یکی از لذت های زندکیم را دوباره یافتم : آلوچه خوردن.