Saturday, July 30, 2005
Thursday, July 28, 2005
یکی از اساتید دانشکده به برگهی کسانی که نمرهشون 20 شده یک عدد شکلات منگنه کردهاند.:)) مهدکودک یا دانشگاه مساله این است:D
***
یکی دیگر از اساتید (که مدعو هستند البته) و درس آمارواحتمال ارایه کرده بودند، سر کلاس فرمودند "تمرینهایی که در مورد قمار هست را نمیخواد بخونید و حل کنید. قمار خیلی چیزه بدیه. آدمها اول سر مالشون قمار میکنند، بعد سر همهچی از آبرو و شرف و زن و ..." :))
***
درسهای ترم بعد مشخص شده. کلی نکته وجود دارد یکی این که دکتر س.ا. "نظریه گراف" ارایه کردند و دکتر ع.م. "آشنایی با جبرخطی":O یک کم کار دنیا برعکس شده، نه؟.
***
یکی دیگر از اساتید (که مدعو هستند البته) و درس آمارواحتمال ارایه کرده بودند، سر کلاس فرمودند "تمرینهایی که در مورد قمار هست را نمیخواد بخونید و حل کنید. قمار خیلی چیزه بدیه. آدمها اول سر مالشون قمار میکنند، بعد سر همهچی از آبرو و شرف و زن و ..." :))
***
درسهای ترم بعد مشخص شده. کلی نکته وجود دارد یکی این که دکتر س.ا. "نظریه گراف" ارایه کردند و دکتر ع.م. "آشنایی با جبرخطی":O یک کم کار دنیا برعکس شده، نه؟.
Wednesday, July 27, 2005
هذیانهای شبانه
بعد از چند ساعت به طور مداوم مقاله خوندن و تایپ کردن آن قدر خستهام که احساس میکنم هیچ هیجانی دیگر وجود نخواهد داشت.
افسردگی گرفتم انگار.
میدونم، فردا خوب میشم. مشکل از شبه حتما.
دلم میخواد یک جوری میشد از دست این همه چیزی که باید در موردشان فکر کنم فرار کنم. فقط یک مدت کوتاه...
میدانم هفتهی دیگر هم میآد هرچند که انگار قرنی طول خواهد کشید.
سعی میکنم دایم جملهی رویا را تکرار کنم "مهم اینه که تموم بشه" و فکر کنم مهم این نیست که چند بار دیگر استاد عزیز عصبانی بشوند، مهم این نیست که یر جلسه چه سوالهایی میپرسند فقط مهم اینه که همه چی تموم بشه.
دلم خیال راحت میخواد. آنقدر راحت که بشینم هریپاتر بخونم بیوجداندردِ کارهای نکرده
بعد از چند ساعت به طور مداوم مقاله خوندن و تایپ کردن آن قدر خستهام که احساس میکنم هیچ هیجانی دیگر وجود نخواهد داشت.
افسردگی گرفتم انگار.
میدونم، فردا خوب میشم. مشکل از شبه حتما.
دلم میخواد یک جوری میشد از دست این همه چیزی که باید در موردشان فکر کنم فرار کنم. فقط یک مدت کوتاه...
میدانم هفتهی دیگر هم میآد هرچند که انگار قرنی طول خواهد کشید.
سعی میکنم دایم جملهی رویا را تکرار کنم "مهم اینه که تموم بشه" و فکر کنم مهم این نیست که چند بار دیگر استاد عزیز عصبانی بشوند، مهم این نیست که یر جلسه چه سوالهایی میپرسند فقط مهم اینه که همه چی تموم بشه.
دلم خیال راحت میخواد. آنقدر راحت که بشینم هریپاتر بخونم بیوجداندردِ کارهای نکرده
Monday, July 25, 2005
امشب شبکه 2، پدرخوانده 3 را نشان داد. تکرارش فردا ساعت یک و نیم بعدازظهر. حتی با وجود سانسور نسبتا زیاد (و خیلی جاها بی مورد، مثلا اجتمالا سانسورچی به این نتیجه رسیده بوده این صحنه طولانیه) دیدنش توصیه میشود. بعضیها میگویند فیلم خوب فیلمیه که بعد از یک بار دیدن، برای بار دوم باز هم جذاب باشه. اگر این را بپذیریم به نظرم پدرخوانده 1 و 2 جز بهترین فیلمهایی هستند که تا حالا دیدم. و در مرحلهی بعد پدرخوانده 3.
پ.ن. شبکه 2 سیمای جمهوری اسلامی ایران ;)
پ.ن. شبکه 2 سیمای جمهوری اسلامی ایران ;)
Saturday, July 23, 2005
Wednesday, July 20, 2005
امروز قرار بود آخرین تغییرات روی پایان نامه را به استادم بدهم. یک مشکل برنامه نویسی داشت که دیشب کلی باهاش سروکله زدم تا به یک سری نتایج رسیدم که معقول بود. در واقع نتایج من توضیح میداد که چرا برنامه برای اعداد بزرگ درست کار نمیکند اما استاد گفتند "باید بگویی برنامه وقتی کار اصلی را انجام نمیدهد بهجاش داره چی را حساب میکنه؟" کلی هم دعوا و اینها که بهراه بود. یکی از ایدههایی که برای فهمیدن این که روش را درست کنیم این بود که همه جا بهجای نوع double از integer استفاده کنیم. این ایده را من هم دیشب داشتم و امتحان کردم اما matlab خطایی میداد که روی نوع integer نمیشود اعمال ریاضی انجام داد. این را به استاد گفتم. کلی تعجب کردند(مسلما همراه با عصبانیت) برنامهی matlab را آوردند و بعد از کمی گشتن توی help یک قسمت مربوط به حساب صحیح پیدا کردند که اولین مثالش جمع دوتا عدد صحیح بود. میتونید حال من را تصور کنید، فحشی نبود که به خودم ندهم که چرا دقیقتر help را ندیدم و چرا به خطا دقت نکردم و اینا. بالاخره اینطوری بود که به شدت ضایع شده، رفتم کارهای اجرایی جلسه دفاع را انجام دادم تا برگردم خونه و برنامه را درست کنم. با امتحان کردن دوبارهی برنامه دقیقا همون خطا را میگرفتم. هر چهقدر help را search کردم هیچ اثری از آثار آن صفحهی کذا نبود. بالاخره دست به دامن اینترنت شدم. بعد از یک کمی جستجو این صفحه آمد. نوشته
و درست حدس زدید. ورژن matlabی که من دارم 6.5 هستش. این یعنی آخرِ چی؟ میدونین؟
***
بالاخره امروز قرار جلسهی دفاع گذاشته شد. جلسهی دفاع یکشنبه هفته بعد (نه مرداد) ساعت 11، تالار دکتر مهری خواهد بود.
If you are using a version prior to MATLAB 7.0 (R14), read the following:
MATLAB performs all operations in double precision floating point following the IEEE 754 standard
و درست حدس زدید. ورژن matlabی که من دارم 6.5 هستش. این یعنی آخرِ چی؟ میدونین؟
***
بالاخره امروز قرار جلسهی دفاع گذاشته شد. جلسهی دفاع یکشنبه هفته بعد (نه مرداد) ساعت 11، تالار دکتر مهری خواهد بود.
Sunday, July 17, 2005
Thursday, July 14, 2005
این چند روز هر بار وارد این دنیای مجازی شدم امیدوار بودم خبر خوب ببینم، که بالاخره گنجی از این وضع خارج شده، که بالاخره نوشی به جوجههاش رسیده. اما خبری نیست که نیست.
چند روزه منتظرم خاتمی بالاخره یک کاری بکنه، یک نفر داره میمیره، ابطحی نوشته خاتمی داره پیگیری میکند اما اگر پیگیری پشت پرده جواب نده، اگر خاتمی نخواهد کار دیگری بکند آن وقت ... .
پ.ن. 1-رویا این جا اظهارنظر معین هست, اما به هرحال سوال اصلی باقی میماند که کسانی که از آن شعارهای تند معین حمایت میکردند و وعدهی عفو میدادند چرا حالا صدایی ازشون درنمیاد؟ مشارکت که انگار همیشه فقط وقت انتخابات وجود دارد.
2- حسام آن وقت گنجی میمیره، یک انسان میمیره.
چند روزه منتظرم خاتمی بالاخره یک کاری بکنه، یک نفر داره میمیره، ابطحی نوشته خاتمی داره پیگیری میکند اما اگر پیگیری پشت پرده جواب نده، اگر خاتمی نخواهد کار دیگری بکند آن وقت ... .
پ.ن. 1-رویا این جا اظهارنظر معین هست, اما به هرحال سوال اصلی باقی میماند که کسانی که از آن شعارهای تند معین حمایت میکردند و وعدهی عفو میدادند چرا حالا صدایی ازشون درنمیاد؟ مشارکت که انگار همیشه فقط وقت انتخابات وجود دارد.
2- حسام آن وقت گنجی میمیره، یک انسان میمیره.
جواب کامنتهای مطلب قبلی:
1- سمیه جان آن چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد این بود که من بین 20 تا 29 مرداد به مونترال بروم. اما حالا و با توجه به وضعیت فعلی نمیدونم چی میشه. شاید(دید خیلی خوشبینانه) به همان برنامهریزی برسم، در غیر اینصورت شهریور و اگر شرایط طوری باشد که به شهریور هم نرسم آن وقت باید ببینم قبول میکنند از ترم زمستان درسم را شروع کنم یا نه؟
2- افراجان ممنون بابت تبریک. اسم استادم را نمیتونم اینجا بنویسم چون به این روزگار اعتمادی نیست;) یک وقت موقع search از اینجا سردرآورد. در مورد گارانتی و اینها هم آره تقریبا به این نتیجه رسیدم که کامپیوتر از اینجا نخرم هرچند برای آدم معتاد دوری از کامپیوتر سخته اما خوب باید گاهی تحمل کرد:). فارسی هم که میشود نوشت چه مشکلی دارد؟;)
1- سمیه جان آن چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد این بود که من بین 20 تا 29 مرداد به مونترال بروم. اما حالا و با توجه به وضعیت فعلی نمیدونم چی میشه. شاید(دید خیلی خوشبینانه) به همان برنامهریزی برسم، در غیر اینصورت شهریور و اگر شرایط طوری باشد که به شهریور هم نرسم آن وقت باید ببینم قبول میکنند از ترم زمستان درسم را شروع کنم یا نه؟
2- افراجان ممنون بابت تبریک. اسم استادم را نمیتونم اینجا بنویسم چون به این روزگار اعتمادی نیست;) یک وقت موقع search از اینجا سردرآورد. در مورد گارانتی و اینها هم آره تقریبا به این نتیجه رسیدم که کامپیوتر از اینجا نخرم هرچند برای آدم معتاد دوری از کامپیوتر سخته اما خوب باید گاهی تحمل کرد:). فارسی هم که میشود نوشت چه مشکلی دارد؟;)
Wednesday, July 13, 2005
امروز امتحان داشتم. احتمالا آخرین امتحانی که در شریف دادم. هفت سال اصلا کم نیست. هفت سال ... همیشه برای بعد از آخرین امتحان هر ترم برنامه داشتم یا با بچهها یا تنها. هرچند همیشه همه برنامههایی که برای بعد از امتحانت داری وقتی امتحان را دادی دیگر به جذابی قبلش نیستند. نمیدونم چه طلسمی دارد این امتحان که وقتی میخواهی برایش وقت بگذاری همه کارهای عالم جز همان امتحان برات جذاب میشوند.
به هرحال امروز هم، با وجود این که میدونستم با تمام شدن امتحان هنوز کلی کار دارم (سمینار درس، کارهای پایاننامه، دفاع، ...) تصمیم داشتم بروم انقلاب. کتاب ببینم و کتاب هیولا را که چند روز پیش در موردش مطلب خونده بودم بگیرم. صبح قبل از امتحان گفتم یک بار دیگر از دفتر دانشکده بپرسم مطمئن شوم استادم شنبه برمیگردند. رفتم دفتر گفتند نه از این ماموریت می روند یک ماموریت دیگر و تا 27اٰم نیستند. دیدم اینطوری که پیش میرود با توجه به این که مسابقات جهانی دانشجویی هم در پیشه و استاد من معمولا مسول دانشجویان اعزامی، اوضاع دارد بدتر میشود. پرسیدم ماموریت خارج از کشور رفتند؟ خانم منشی میگویند "نه، همین دانشگاه شهید بهشتی:O، بعد هم میروند مشهد." فکر میکنم وقتی من چند بار آمدم سراغ گرفتم و منعی هم برای گفتن این که استادم کجا رفتن نبوده و استاد هم جایی بودن که قابل دسترسی بودن و محرمانه هم نبوده یعنی چی که به من طوری جواب دادن که انگار ماموریت سریه؟ به هر حال تصمیم گرفتم بروم شهید بهشتی. امتحان هم که طبق معمول به خاطر تاخیر استاد عزیز دیر برگزار شد. بعد از امتحان رفتم شهید بهشتی. بعد از حدود دو ساعت و نیم معطلی استادم را دیدم. که بعد از این که پایاننامه را گرفتند گفتند "خب من دارم اواسط مرداد میروم سفر، پس جلسهی دفاع میماند برای شهریور" :O توضیح دادم که من عجله دارم و پذیرش دارم و اینها که گفتند "شهریور که دیر نیست" گفتم که من اواخر مرداد بلیت دارم و اینها که بالاخره رضایت دادن که حالا دوشنبه بروم ببینم میشود کاری کرد یا نه:( کسانی که استاد راهنمای من را میشناسند میتوانند تصور کنند من وقتی داشتم این چیزها را میگفتم یا اصلا مهمتر از آن همین که رفتم شهید بهشتی یعنی چه جسارتی خرج کردم:( و مهمتر از آن چه دوشنبهای خواهد بود:((.
خلاصه از آنجا، با توجه به این که از قبل قرار بود با ندا و فرزان برویم لپتاپ ببینیم رفتم سمت پایتخت. به ندا هم sms زدم که من دارم میآیم. ساعت پنجونیم بود که رسیدم اسکان. نهار نخورده بودم، رفتم یکی از بدمزهترین چیزبرگرهای ممکن را خوردم (کافیشاپش خوب بود قدیما). از آنجا که شبکهی مخابرات خیلی کارش درسته sms من دیر به ندا رسیده بود و ندا اینها رفته بودند خونه:(. موبایل من شارژ نداشت نمیتونستم جواب تلفن ندا را بدهم. مجبور شدیم با sms، ببینیم چی شده و چی کار کنیم و اینها. خلاصه کلی دوستان مرام گذاشتند و از خانه آمدند تا با هم پایتختگردی کنیم. هرچند خیلی سخت بود:( این که در مورد چیزی که خیلی اطلاعی ندارم بخواهم تصمیم بگیرم برایم از سختترین کارهای ممکنه. واقعا نمیدانم چهقدر مهمه که حتما مارک معروفی باشه؟ آیا میارزه قیمت برند را بپردازی یا نه؟ اینجا خریدن کار عاقلانهای یا نه؟ این که چه خصوصیتهایی برای من مهم تر و بهدردبخورتره؟ خلاصه همه اینها باعث میشود همیشه وقتی میخوام چیزی را که درموردش اطلاعات کاملی ندارم انتخاب کنم ترجیح میدهم یک اتفاقی بیفته که این تصمیم را خودم مجبور نباشم بگیرم . گاهی اجبار بیرونی بد نیست، دستکم باعث میشود اگر بعدها از انتخابت ناراضی بودی خودت را بابت انتخابت سرزنش نکنی;) (حالا از این که خودت چرا انتخاب نکردی و اینها عصبانی بشی آن یکچیز دیگه است). به هر حال این که بعد از یک پایتختگردی اساسی برگشتیم خونه. نتیجه این که کتاب بی کتاب. از فردا هم که باید روی سمینارم کار کنم پس استراحت بعد از امتحان هم تمام شد، هرچند از آنجا که هنوز کارهایی وجود دارند که باید انجام بدهم پس هنوز کلی کار و برنامه جذاب دیگر به نظرت وجود دارند که چشمک میزنند.
به هرحال امروز هم، با وجود این که میدونستم با تمام شدن امتحان هنوز کلی کار دارم (سمینار درس، کارهای پایاننامه، دفاع، ...) تصمیم داشتم بروم انقلاب. کتاب ببینم و کتاب هیولا را که چند روز پیش در موردش مطلب خونده بودم بگیرم. صبح قبل از امتحان گفتم یک بار دیگر از دفتر دانشکده بپرسم مطمئن شوم استادم شنبه برمیگردند. رفتم دفتر گفتند نه از این ماموریت می روند یک ماموریت دیگر و تا 27اٰم نیستند. دیدم اینطوری که پیش میرود با توجه به این که مسابقات جهانی دانشجویی هم در پیشه و استاد من معمولا مسول دانشجویان اعزامی، اوضاع دارد بدتر میشود. پرسیدم ماموریت خارج از کشور رفتند؟ خانم منشی میگویند "نه، همین دانشگاه شهید بهشتی:O، بعد هم میروند مشهد." فکر میکنم وقتی من چند بار آمدم سراغ گرفتم و منعی هم برای گفتن این که استادم کجا رفتن نبوده و استاد هم جایی بودن که قابل دسترسی بودن و محرمانه هم نبوده یعنی چی که به من طوری جواب دادن که انگار ماموریت سریه؟ به هر حال تصمیم گرفتم بروم شهید بهشتی. امتحان هم که طبق معمول به خاطر تاخیر استاد عزیز دیر برگزار شد. بعد از امتحان رفتم شهید بهشتی. بعد از حدود دو ساعت و نیم معطلی استادم را دیدم. که بعد از این که پایاننامه را گرفتند گفتند "خب من دارم اواسط مرداد میروم سفر، پس جلسهی دفاع میماند برای شهریور" :O توضیح دادم که من عجله دارم و پذیرش دارم و اینها که گفتند "شهریور که دیر نیست" گفتم که من اواخر مرداد بلیت دارم و اینها که بالاخره رضایت دادن که حالا دوشنبه بروم ببینم میشود کاری کرد یا نه:( کسانی که استاد راهنمای من را میشناسند میتوانند تصور کنند من وقتی داشتم این چیزها را میگفتم یا اصلا مهمتر از آن همین که رفتم شهید بهشتی یعنی چه جسارتی خرج کردم:( و مهمتر از آن چه دوشنبهای خواهد بود:((.
خلاصه از آنجا، با توجه به این که از قبل قرار بود با ندا و فرزان برویم لپتاپ ببینیم رفتم سمت پایتخت. به ندا هم sms زدم که من دارم میآیم. ساعت پنجونیم بود که رسیدم اسکان. نهار نخورده بودم، رفتم یکی از بدمزهترین چیزبرگرهای ممکن را خوردم (کافیشاپش خوب بود قدیما). از آنجا که شبکهی مخابرات خیلی کارش درسته sms من دیر به ندا رسیده بود و ندا اینها رفته بودند خونه:(. موبایل من شارژ نداشت نمیتونستم جواب تلفن ندا را بدهم. مجبور شدیم با sms، ببینیم چی شده و چی کار کنیم و اینها. خلاصه کلی دوستان مرام گذاشتند و از خانه آمدند تا با هم پایتختگردی کنیم. هرچند خیلی سخت بود:( این که در مورد چیزی که خیلی اطلاعی ندارم بخواهم تصمیم بگیرم برایم از سختترین کارهای ممکنه. واقعا نمیدانم چهقدر مهمه که حتما مارک معروفی باشه؟ آیا میارزه قیمت برند را بپردازی یا نه؟ اینجا خریدن کار عاقلانهای یا نه؟ این که چه خصوصیتهایی برای من مهم تر و بهدردبخورتره؟ خلاصه همه اینها باعث میشود همیشه وقتی میخوام چیزی را که درموردش اطلاعات کاملی ندارم انتخاب کنم ترجیح میدهم یک اتفاقی بیفته که این تصمیم را خودم مجبور نباشم بگیرم . گاهی اجبار بیرونی بد نیست، دستکم باعث میشود اگر بعدها از انتخابت ناراضی بودی خودت را بابت انتخابت سرزنش نکنی;) (حالا از این که خودت چرا انتخاب نکردی و اینها عصبانی بشی آن یکچیز دیگه است). به هر حال این که بعد از یک پایتختگردی اساسی برگشتیم خونه. نتیجه این که کتاب بی کتاب. از فردا هم که باید روی سمینارم کار کنم پس استراحت بعد از امتحان هم تمام شد، هرچند از آنجا که هنوز کارهایی وجود دارند که باید انجام بدهم پس هنوز کلی کار و برنامه جذاب دیگر به نظرت وجود دارند که چشمک میزنند.
Monday, July 11, 2005
Sunday, July 10, 2005
Saturday, July 09, 2005
موقع برگشتن از عصرجدید آمدیم انقلاب کتاب ببینیم. میدان انقلاب هیچ خبری نبود، انگار هیچ کس حتی یادش هم نبود امروز 18 تیره. دانشکده هم هیچ کس یادش نبود امروز 18 تیره،شاید هم فقط حرفش را نمیزدند. اما به هر حال موضوع اصلی حرفها اردوی فردا بود،اردوی ارومیه..
اما به هرحال امروز 18 تیر بود. همه میدانیم. نه؟
اما به هرحال امروز 18 تیر بود. همه میدانیم. نه؟
با یک آدم گرسنه نروید فیلم "ماهیها عاشق میشوند" را ببینید، گناه داره;). آنقدر غذاهای وسوسهانگیز نشان داده میشود تو این فیلم که حتی اگر گرسنهات هم نباشد دلت میخواهد حالا وای به حال این که گرسنه هم باشی. فیلمش علاوه بر غذاهای هیجانانگیز کلی صحنهی کارتپستالی هم دارد. طراحی صحنهی فیلم به نظرم خیلی خوب بود.
Thursday, July 07, 2005
هذیانگویی
نمیدانم چرا احساس میکنم هیچی واقعی نیست. انگار وسط زمین و آسمون باشم، یک جور معلق بودن.
***
تا حالا چیتوز کرانچی خوردید؟ اگر نخوردید از دستش ندهید
***
این روسری ترکمنیها را دیدید؟ همین روسریهای خیلی بزرگ که ملت سرشان میکنند. برایم سوال ایجاد شده که چهطوری با آن گرهای که میزنند(اگر ندیدید تا حالا، گره را یک جای خیلی پایین تری به نسبت روسریهای معمول میزنند) دائم مجبور نیستند مشغول صاف کردن روسریشون باشند. شاید باید بروم به بهونهی خریدن یکیش را امتحان کنم. حالا از گرهاش هم که بگذریم گرمشون نمیشود روسری به آن بزرگی؟
***
دارم آرش گوش میدهم "از دست تو خیلی راضی بودم؛ اما تو بعد شیطونی کردی"، برام جالبه، بچههای کوچک زیادی دیدم که این آهنگ را به خصوص آن قسمت "برو برو"ش را میخوانند، همین جوری: مثلا دارد بازی میکند همزمان این را هم زمزمه میکنند. و آدم بزرگهای زیادتری را هم دیدم که کافیه کلیپهای این آدم پخش شه تا سریع ترین عکسالعملشون عوض کردن شبکه باشد. یه جوری انگار نشاندهندهی تفاوت نسلهاست.
***
رئیسجمهور منتخب امروز با محل کار قبلیش خداحافظی کرد. وقتی داشت سخنرانی میکرد شهرداران مناطق گریه میکردند خودش هم احساساتی شده بود، نمیدونم روضه میخوند یا سخنرانی کرد؟
خاتمی از 12 مرداد دیگر رئیسجمهور من نخواهد بود؛ آن زمان که خاتمی رئیس جمهور منتخب خوانده میشد با علاقه، با افتخار، نمیتوانم بگویم با چه حسی سخنرانیهایش را گوش میکردم، مصاحبههاش را میدیدم. آن موقع دبیرستانی بودم. این همه فاصله بین احساس الان و آن موقع؟ این همه فاصله بین دبیرستانیهای الان و آنموقع؟
میدانم 12 مرداد به زودیِ زود میاد. خاتمی را با وجود همهی اشتباهاتش هنوز خیلی زیاد دوست دارم. اما با تمام وجود دلم میخواهد احساسی را که الان نسبت به رئیسجمهور منتخب دارم 4سال (شاید هم 8 سال....) دیگر نداشته باشم. خیلی سخته ...
***
دلم میخواد F.A.N.S را ببینم، کار جدید بیضایی هم هست. وقت، وقت، وقت ... بلیت:((
نمیدانم چرا احساس میکنم هیچی واقعی نیست. انگار وسط زمین و آسمون باشم، یک جور معلق بودن.
***
تا حالا چیتوز کرانچی خوردید؟ اگر نخوردید از دستش ندهید
***
این روسری ترکمنیها را دیدید؟ همین روسریهای خیلی بزرگ که ملت سرشان میکنند. برایم سوال ایجاد شده که چهطوری با آن گرهای که میزنند(اگر ندیدید تا حالا، گره را یک جای خیلی پایین تری به نسبت روسریهای معمول میزنند) دائم مجبور نیستند مشغول صاف کردن روسریشون باشند. شاید باید بروم به بهونهی خریدن یکیش را امتحان کنم. حالا از گرهاش هم که بگذریم گرمشون نمیشود روسری به آن بزرگی؟
***
دارم آرش گوش میدهم "از دست تو خیلی راضی بودم؛ اما تو بعد شیطونی کردی"، برام جالبه، بچههای کوچک زیادی دیدم که این آهنگ را به خصوص آن قسمت "برو برو"ش را میخوانند، همین جوری: مثلا دارد بازی میکند همزمان این را هم زمزمه میکنند. و آدم بزرگهای زیادتری را هم دیدم که کافیه کلیپهای این آدم پخش شه تا سریع ترین عکسالعملشون عوض کردن شبکه باشد. یه جوری انگار نشاندهندهی تفاوت نسلهاست.
***
رئیسجمهور منتخب امروز با محل کار قبلیش خداحافظی کرد. وقتی داشت سخنرانی میکرد شهرداران مناطق گریه میکردند خودش هم احساساتی شده بود، نمیدونم روضه میخوند یا سخنرانی کرد؟
خاتمی از 12 مرداد دیگر رئیسجمهور من نخواهد بود؛ آن زمان که خاتمی رئیس جمهور منتخب خوانده میشد با علاقه، با افتخار، نمیتوانم بگویم با چه حسی سخنرانیهایش را گوش میکردم، مصاحبههاش را میدیدم. آن موقع دبیرستانی بودم. این همه فاصله بین احساس الان و آن موقع؟ این همه فاصله بین دبیرستانیهای الان و آنموقع؟
میدانم 12 مرداد به زودیِ زود میاد. خاتمی را با وجود همهی اشتباهاتش هنوز خیلی زیاد دوست دارم. اما با تمام وجود دلم میخواهد احساسی را که الان نسبت به رئیسجمهور منتخب دارم 4سال (شاید هم 8 سال....) دیگر نداشته باشم. خیلی سخته ...
***
دلم میخواد F.A.N.S را ببینم، کار جدید بیضایی هم هست. وقت، وقت، وقت ... بلیت:((
Wednesday, July 06, 2005
یک روز تمام صرف این کردم که "میگردد"های پایاننامه را به "میشود" تبدیل کنم، "به قسمی" را به "به طوری" و هزار تا چیز اینطوریه دیگه.
یک چیزی حدود 7-8 صفحه را تغییر دادم، یک دفعه تق برق رفت. همه چیز پرید. دوباره از اول.
دایم دارم غر میزنم. بیچاره دوستانم که تحملم میکنند.
پ.ن. مریم جان احتمالا تا حالا با این ftex و ادیتورش کار نکردی. زندگی به این راحتیها نیست باهاش. بعد هم مشکا اینه که همه جا نباید تغییر کند و جاهای مختلف باید چیزهای مختلف به جای یک کلمه بنویسم به سلیقهی استاد.
یک چیزی حدود 7-8 صفحه را تغییر دادم، یک دفعه تق برق رفت. همه چیز پرید. دوباره از اول.
دایم دارم غر میزنم. بیچاره دوستانم که تحملم میکنند.
پ.ن. مریم جان احتمالا تا حالا با این ftex و ادیتورش کار نکردی. زندگی به این راحتیها نیست باهاش. بعد هم مشکا اینه که همه جا نباید تغییر کند و جاهای مختلف باید چیزهای مختلف به جای یک کلمه بنویسم به سلیقهی استاد.
Sunday, July 03, 2005
درس خوندن زیر نور شمع باعث میشود کلی احساس مثبت بودن بهت دست بده و سعی کنی دائم به خودت یادآوری کنی که ببین چه مشقاتی در راه کسب دانش تحمل میکنم. :))
پ.ن. رویا چندشب پیش سیم های تیر چراغ برق سر کوچه اتصالی کرده بودند تا درستش کردند حدود 1 ساعتی طول کشید. اما به جز این دست کم امسال برق ما نرفته. هر چند برق دانشگاه نسبتا زیاد قطع می شود..
***
استاد عزیز یک ایمیل تهدیدآمیز فرستادن که آخرین فرصت دموکراتیک برای تعیین تاریخ امتحان تا سهشنبه است و این که سعی کنیم موقعیت درس و کلاس و اینها را درک کنیم چون "None of us is a superman".
***
کمکم دارم به تمام شدنِ به موقع این درس کذا شک میکنم. انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا همه چی به تعویق بیفته.موقعیتم شده شبیه آن وقتهایی که 5 دقیقه دیر راه میافتی همه اتفاقات عالم دستبهدست هم میدهند تا دستکم یکربع دیر برسی.
پ.ن. رویا چندشب پیش سیم های تیر چراغ برق سر کوچه اتصالی کرده بودند تا درستش کردند حدود 1 ساعتی طول کشید. اما به جز این دست کم امسال برق ما نرفته. هر چند برق دانشگاه نسبتا زیاد قطع می شود..
***
استاد عزیز یک ایمیل تهدیدآمیز فرستادن که آخرین فرصت دموکراتیک برای تعیین تاریخ امتحان تا سهشنبه است و این که سعی کنیم موقعیت درس و کلاس و اینها را درک کنیم چون "None of us is a superman".
***
کمکم دارم به تمام شدنِ به موقع این درس کذا شک میکنم. انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا همه چی به تعویق بیفته.موقعیتم شده شبیه آن وقتهایی که 5 دقیقه دیر راه میافتی همه اتفاقات عالم دستبهدست هم میدهند تا دستکم یکربع دیر برسی.
Subscribe to:
Posts (Atom)