Monday, August 29, 2005

وزیر کشاورزی امشب در اخبار بیست و سی شماره‌ی موبایلشان را اعلام کردند تا هر کشاورزی که مشکل دارد مستقیم با ایشان تماس بگیرد. واقعا کشف این نکته که احتمالا تمام مشکلات بخش کشاورزی ناشی از عدم وجود یک راه ارتباطی صحیح بین کشاورزان و وزیر مربوطه بوده و از آن مهم‌تر کشف راه‌حلی بسیار جامع برای حل این مشکل در اولین روزهای خدمت دولت کریمه را خدمت ملت همیشه در صحنه (حالا چه صحنه‌ی مشت زدن بر دهان این و آن، و چه صحنه‌ی تحریم از هر نوع) و دولت مربوطه تبریک و تهنیت می‌گوییم. (لطفا روابط عمومی و منشی و این‌ها هم در ادارات بروند فکری به حال کشک‌هایشان بکنند.)
و همانا خداوند بریتیش ایرویز را آفرید تا بندگانش بدون بلیت نمانند.

Sunday, August 28, 2005

روبان صورتی نماد مبارزه با سرطان پستان است


چند وقت پیش به عنوان همراه یک شب را بیمارستان(بیمارستان که نه، یک مرکز جراحی) گذراندم. تخت کناری یک خانم بیست و هفت ساله بود که یک بچه‌ی یک ساله داشت. از زمان تولد بچه‌اش متوجه وجود یک برجستگی روی یکی از سینه‌هاش شده بود و وقتی به متخصص زایمان نشان داده بود بهش گفته بودند که مهم نیست. اما نوزادش هیچ وقت آن سینه را قبول نکرده بود (دکتر می‌گفت بچه‌ها خیلی باهوشند کوچک‌ترین تغییر مزه در شیر را می‌فهمند و نمی‌خورند). بعد از حدود 7-8 ماه دردها شروع می‌شوند و به دکتر مراجعه می‌کند این بار به او می‌گویند که باید سریع‌ جراحی کند، از ترس(و شاید شرم) این کار را انجام نمی‌دهد. تا این که دردها خیلی زیاد می‌شوند و این بار می‌تواند دکتر خانمی پیدا کند که این جراحی را انجام بدهد. شاید تنها شانسی که در این میان آورده (و البته خودش خیلی هم نمی‌دانست چون برای ایشان فقط "خانم" بودن دکتر مهم بود) این باشد که به یکی از بهترین کسانی که در این زمینه کار می‌کنند مراجعه کرده و بلافاصله بستری شده بود. هرچند که گویا کمی دیر شده(یکی از خوبی‌های این دکتر همین که همه حقایق را به بیمار می‌گوید) و مجبور شدند تمام سینه‌ای که غده داشت به علاوه تعداد زیادی از غدد لنفاویش را بیرون آوردند. آن روزها که بیمارستان بودم خودم هم حال درستی نداشتم و دیدن این آدم باعث می‌شد حالم خیلی بدتر بشود. از جامعه‌ای که به آدم‌هایش کمترین اطلاعاتی را که می‌تواند باعث باشد از مرگ حتمی نجات پیدا کنند نمی‌دهد آن هم به بهانه‌های احمقانه‌ای مثل شرم و حیا متنفرتر شده بودم. وقتی مادر این خانم (که از شهرستان آمده بود و می‌گفت این بچه از این سینه شیر نخورد حالا این جوری شده) را می‌دیدم فکر می‌کردم کجا برای این آدم توضیح داده می‌شود با این وضعیتی که برای دخترش به وجود آمده باید خودش و 5 تا دختر دیگرش دایم تحت نظر باشند؟ چرا در مورد بدیهیات حرف زده نمی‌شود؟ این مشکل حتی در بین تحصیل‌کرده‌ها هم وجود دارد، آدمی را می‌شناسم که که تحصیل‌کرده هم هست، مدیر دبیرستان هم بوده، خواهرش هم سرطان پستان داشته و از این بیماری فوت کرده اما خودش بعد از این که متوجه وجود غده می‌شود به بهانه ازدواج دخترش مدت شش ماهی به دکتر مراجعه کردن را به تاخیر می‌اندازد و ... یعنی وقتی یک بیماری و حرف زدن از آن تابو می‌شود آدم‌ها حتی سعی می‌کنند انکارش کنند. اما حقیقت این است که بیماری شرم و حیا نمی‌شناسد و همین بیماریی که اگر در مراحل اولیه تشخیص داده بشود صددرصد قابل درمان است هفتاد درصد مرگ‌ومیر دارد. یک سری اطلاعاتی که در مورد این بیماری می‌شود گفت این‌هاست :
1- در یک جامعه شهری از هر 9 تا 12 خانم یک نفر به این بیماری مبتلاست.
2- هنوز علت خاصی برای این بیماری بیان نشده اما مجموعه‌ای از عوامل باعث ایجاد این بیماری است مثل مصرف کالری زیاد، عامل ژنتیکی، داشتن اولین حاملگی بعد از 35 سالگی، دیر یائسه شدن (بعد از پنجاه سالگی)، زود بالغ شدن، مصرف الکل و قهوه.
3- در کشور ایران سن ابتلا به این بیماری بین 30 تا 50 سال است (باید توجه داشت بین 20 تا 30 سالگی نیز ابتلا به این بیماری مشاهده شده است) ولی در کشورهای اروپایی و آمریکایی ابتلا از سن 45 سال به بعد شایع است.
4- اگر ضایعه در مراحل اولیه شناخته شود جراح با برداشتن ضایعه مزبور بدون قطع عضو(ماستکتومی) اقدام به درمان بیمار می‌کند و سپس بیمار دارای طول عمر طبیعی خواهد بود.
5- برای شناخت این بیماری در مراحل زودرس دو وظیفه به عهده خود خانم‌هاست :
الف - هر خانمی در سن باروری یک روز بعد از شروع عادت ماهیانه (دومین روز) خود را جلوی آینه به ترتیبی که ذکر می‌شود معاینه کند. باید به تغییراتی نظیر تورفتگی نوک پستان، چین و چروک روی پوست، برآمدگی پوست،
تغییر رنگ موضعی پوست (رنگ بنفش) و ترشح از یک نقطه پستان به رنگ خون، زرد یا بی‌رنگ توجه کند. سپس با انگشتان دست راست تمامی قسمت‌های پستان چپ و با انگشتان دست چپ تمامی قسمت‌های پستان راست را معاینه نمایند. خانم‌هایی که به عللی عادت ماهانه نمی‌شوند باید برای معاینه خود یک روز در ماه را انتخاب کنند.
ب- ماموگرافی هر سال یک بار انجام شود.
(اطلاعات بالا قسمتی از بروشوری است که توسط موسسه ماموگرافی الزهرا تهیه شده و در انتهای آن نوشته شده "با اقوام و دوستان خود در مورد مطالب عنوان شده مذاکره کنید به این ترتیب شما خدمت بزرگی در جهت مبارزه با سرطان پستان انجام داده‌اید")

پ.ن.
1- وقتی "breast cancer" را در گوگل می‌زنم "Access denied" می‌دهد...
2- با واژه پستان آشنا شویم
تهران 3 ماهه شهردار نداره آب از آب تکون نخورده (همون خراب‌شده‌ای که بود هست شاید حتی بهتر:D)
سوال اینه که وقتی این طوریه اصلا چه نیازی هست به موجودی به نام شهردار که اعلام نامش باعث بشه وقت یک آدم خیلی محترم را که قراره سخنگوی شورای شهر باشه بگیریم و انتظار داشته باشیم بگوید شهردار کیه؟ کار و زندگی ندارند ملت.

Saturday, August 27, 2005

موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند

امشب تو یکی از سریال های تلویزیون خانم بازیگر این شعر را خواند و گفت شاعرش را یادم رفته، به هرحال این هم یک راه نیاوردن اسم کسانیه که نباید اسمشون گفته بشه.

Friday, August 26, 2005

صبح که بیدار شدم، بعد از مدت‌ها وقت کردم کمی هم به اتفاق‌های دور و برم فکر کنم. وقتی داشتم به اتفاق‌های این یکی دو ماه فکر می‌کردم این جمله یادم آمد "عمر گران می گذرد خواهی نخواهی" و این جمله برایم دایم دارد تکرار می‌شود (فکر می‌کنم باید مال یک آهنگی باشه) خیلی این مدت سخت بود اما گذشته و حالا جزیی از زندگیِ گذشته شده. هر چند فشارهای عصبی که این مدت بهم وارد شده احتمالا به زودی اثر خودش را نشان می‌دهد اما حتی آن‌هم می‌گذرد "عمر گران می گذرد خواهی نخواهی". الان فقط امیدوارم دوباره اتفاق جدیدی نیفتد چون اتفاق‌ها این روزها فقط یک جور معنی می‌شوند "بد" یا حتی "خیلی بد". هر چند در آن اتفاق های بد هم می‌توانی گاهی نشانه‌های خوبی پیدا کنی اما انگار یک نیرویی می‌خواهد آن نشانه‌های خوب را هم کمرنگ کند و بهت یادآوری کند که فکر نکن همه چی خوب شده‌ها.

Wednesday, August 24, 2005

می‌خوام غر نزنم پس هیچی نمی‌گم. بهتره حتما.

Tuesday, August 23, 2005

امروز رفتم همراه با دخترخاله‌ام خرید. به‌طور معمول این‌طوری خرید می‌کنم که اگر از چیزی خوشم بیاد قیمتش را می‌پرسم (اگر برچسب داشته باشد که راحت دیگر) بعد نگاه می‌کنم با آن قیمتی که درنظر داشتم و با توجه به کیفیتش مناسبه یا نه؟ اگر خوب بود می‌خرم وگرنه رد می‌شوم. چونه این‌ها هم که اصلا نه می‌توانم بزنم و نه خوشم میاد. حالا با این تفاصیل دخترخاله‌ام که سابقه‌ی خرید کردن با من را زیاد داشته از اول تهدید کرد که هیچی نمی‌گی می‌گذاری من حساب کنم. بعد از چند تا شلوار پرو کردن که همه‌شون یک چیزیشون می‌شد آقای مغازه‌دار گفتن اشکال نداره قیمتش یک کم بالا باشد؟ یک جنسی دارم هیچ‌جا پیدا نمی‌شود. بالاخره بعد از کلی تعریف از یک شلواری که فلان و بهمان و با فلان چرخ‌خیاطی فلان جا دوخته شده گفت این را بهتون می‌دهم پنجاه‌ودو تومان که هرجا بروید کمتر از هفتاد بهتون نمی‌دهند. خلاصه به نظرم این یکی خوب بود . بعد فکر می‌کنید چی شد؟ دخترخاله‌ی من شلوار را به دقیقا نصف قیمت خرید (یعنی گفت ما از این بیشتر نمی‌دهیم، می‌دهید بدهید، نمی‌دهید هم مال خودتون) و آقاهه داد:O یعنی من چشم‌هام چهارتا شده بود که این آدم دست‌کم ده-پانزده دقیقه در وصف این جنس حرف زد که خیلی بیشتر از 25 تومان می‌ارزد بعد که شنید اگر این قیمت ندهید ما نمی‌خریم راحت راضی شد:O:O تازه دخترخاله‌ام بعدا می‌گفت این به 20 تومان هم راضی می‌شد:O حالا احساس من را داشته باشید وقتی مغازه‌داره بهم گفت شما دفعه‌ی بعد ایشون را همراه خودتان نیارید:O فکر کنم رو پیشونیم نوشته یک موجودی.

پ.ن. 1-من همیشه می‌دونستم به دلیل وجود سنت چونه زدن هر جنسی را اگر از جایی غیر از نمایندگی بخری حتما از قیمت اصلیش بالاتره بنابراین یا از نمایندگی‌ها خرید می‌کنم یا این که بی‌خیال آن دو-سه هزار تومان می‌شوم. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم واقعا این‌قدر گرون‌تر گفتن ممکن باشه.
2- رویا بعضی‌ جاها ادعا می‌کنند که نمایندگی بعضی شرکت‌ها هستند. هرچند در این مورد هم نمی‌تونی کامل مطمئن باشی. مثلا یک بار شرق یک چیزی شبیه رپرتاژ آگهی چاپ کرده بود در مورد کت و شلوارهای خارجی و با آقایی که مصاحبه کرده بودند کلی توضیح داده بود خیلی از این مارک‌هایی که می‌زنند اصلا وجود خارجی ندارند یا این که چطوری بفهمید واقعا نمایندگی هستند یا نه؟ بعد هم من کجا نوشتم می‌خواستم جین بخرم؟;)
به هرحال نکته‌ی بدیهی اینه که همیشه احتمالا بسیار زیاد سر من کلاه رفته و خواهد رفت:(

Monday, August 22, 2005

ویزاهه بالاخره امروز داده شد، حالا مونده بلیت پیداکردن.

Friday, August 19, 2005

یک بار با یکی از دوستان در مورد بسیجی‌های دانشگاه صحبت می‌کردیم و نظرمون این بود که این جماعت دودسته‌اند یک عده‌شون واقعا به کارها و چیزهایی که انجام‌می‌دهند و می‌گویند اعتقاد دارند اما یک عده‌ کاملا واضحه این‌جا بودنشون برای اینه که یک نردبانی داشته باشند تا ازش بالا بروند. اولین مثالی هم که برای این دسته‌ی دوم به ذهن هردومون رسید رییس بسیج دانشجویی دانشگاه در آن موقع بود. الان اخبار تلویزیون گفت رییس‌جمهور ایشان را مشاور خود قرار دادند.

پ.ن. بهمن هم یک چیزی در این مورد نوشته

Thursday, August 18, 2005

ذغال‌اخته‌ی ضدعفونی‌شده خوردن هم دنیایی داره‌ها.

Tuesday, August 16, 2005

فکر می‌کنید ممکنه کسی جز فاطمه ط. بعد از 5 سال بی‌خبری ساعت هشت صبح زنگ بزنه مهمونی دعوتت کنه؟ من وسط خواب و بیداری نمی‌فهمیدم داریم در مورد چی حرف می‌زنیم. چیزی که یادم مونده اینه که پنج‌شنبه به خاطر تولد دختر مریم ت. جماعت اناث(درسته؟) هفتادوشش، هفت و هشت (در مورد پنجی‌ها صددرصدِ آدم‌هایِ قابل دعوت شدن یعنی مریم و رویا ایران نیستند) دانشکده به مهمونی دعوت شدن. حالا مشکل اساسی آن‌جاست که وقتی فاطمه داشت شماره‌ی بچه‌ها را از من می‌گرفت و جزییات را می‌گفت من فکر می‌کردم امروز جمعه است و بنابراین داریم در مورد پنج‌شنبه‌ بعدش حرف می‌زنیم اما بعد که درست حسابی بیدار شدم (بدیهیه بعد از تلفن) تازه یادم افتاد امروز که سه‌شنبه بود پس حالا مهمونی کِیه؟ این پنج‌شنبه یا پنج‌شنبه‌ی دیگه؟ (راستی خوبه این سنت;) مخفف‌نویسی وجود داره‌ها)

Thursday, August 11, 2005

دیگر کم‌کم بعد این همه خداحافظی انگار دارم آبدیده می‌شوم. ندا هم رفت....

Tuesday, August 09, 2005

ندا و فرزان مشکل ویزاشون حل شد. فردا شب هم دارند می‌روند، از آن‌جا که احتمالا وقت نمی‌کنند بیان دانشگاه برای خداحافظی و این‌ها من این را به عنوان اطلاع رسانی;) این‌جا می‌نویسم بعدا شاکی نشین چرا من بهتون خبر ندادم.

Sunday, August 07, 2005

عضو فراكسيون اكثريت مجلس در جمع خبرنگاران پارلماني گفت:« آخرين گزينه براي وزارت نفت كه از ديشب تا حالا مطرح شده دكتر خوش‌چهره است و فكر مي‌كنم اين گزينه به ثمر برسد، و اين كار منوط شده به انجام استخاره، و شنيده‌ام اگر نتيجه استخاره خوب در آيد خوش‌چهره وزير نفت مي‌شود.»
ایسنا
۱- این‌جا می‌توانید ماجرای زنی را که قرار است ماه دیگر اعدام بشود بخوانید.
2- این‌جا می‌توانید راهی را که می‌شود از این اعدام جلوگیری کرد ببینید. من هم دوباره می‌نویسم:

بانک پارسیان - شعبه کریمخان زند - موسسه راه توانمند زیستن - شماره حساب ۰۱۰۰۰۲۳۴۰۲۰۰۳

3- این‌جا هم آخرین خبر.

Wednesday, August 03, 2005

یک بار گروه ایرانگردیِ دانشگاه اطلاعیه زده بود برای اردوی شیراز. اتفاقا من و ندا و پانی دقیقا در آن تاریخ کاری نداشتیم و قصد داشتیم برویم تفریح. گفتیم چی از این بهتر. رفتیم و ثبت‌نام کردیم اما از آن‌جا که تعداد ثبت‌نامی‌ها زیاد بود قرار شد قرعه‌کشی کنند. ما با اعتمادبه‌نفس تمام جلسه‌ی قرعه‌کشی را رفتیم و با خودمان گفتیم با یک کمی شانس اسم هر 3 تامون در میاد اگر درنیومد هیچ کدوم نمی‌ریم(این‌طوری بود که از هر 3 نفر یکی انتخاب می‌شد فکر کنم 130 نفر ثبت‌نام کرده‌بودند 40 نفر می‌بردند). خلاصه قرعه‌کشی شروع شد. تا نفر دهم را درآوردند هیچ‌کدوم از ما نبودیم، به این نتیجه داشتیم می‌رسیدیم که حالا اگر 2 نفر هم اسمشان درآمد بروند نفر سوم خودش را به آن‌ها برساند. داشتیم همین فکرها را می‌کردیم که دیدیم نفر 22-23 هم انتخاب شدند و ما نیستیم. به این نتیجه رسیدیم حالا اگر اسم یک نفر هم درآمد شاید بد نباشد برود با آدم‌های جدید آشنا می‌شود و این‌ها که دیدیم دارند برای ذخیره‌ها قرعه‌کشی می‌کنند و ما هم‌چنان نیستیم. دیگر رومون کم شد و گفتیم بی‌خیال ذخیره‌ها (بفهمی نفهمی از این همه شانس و این‌ها هم شاکی بودیم) به هر حال تا تصمیم بگیریم کجا برویم برای نهار دیدیم تا شماره‌ی 10 ذخیره‌ها هم انتخاب شدند و باز هم ...:)).
حالا شده حکایت ویزای ما. ندا که جریان ویزا گرفتنشون را نوشته. (لینک دایم نداره، نوشته‌ی 3 آگوست). من هم دو روزه به طور جدی تصمیم گرفتم ویزا را بگیرم. قبل از آن بچه‌ها گفته بودند با گواهی موقت به بعضی‌ها ویزا ندادند من برای محکم‌کاری گفتم بروم اصلش را بگیرم. اما از آن‌جا که هفته‌ی قبل برای دریافت مدرک اصلی لیسانس اقدام کرده بودم و گفته‌ بودند دانشنامه تا 20 روز دیگر آماده نمی‌شود دیروز کارنامه‌ی رسمی که مهربرجسته دارد و این‌ها را برداشتم رفتم سفارت. آن‌جا چند تا دیگر از بچه‌ها هم این مشکل را داشتند، بعضی‌ها کارنامه غیررسمی آورده بودند، بعضی‌ها مدرک موقت. به همه گفتند یک نامه بنویسید و عصر بیایید. عصر که رفتیم به هیچ‌کدام از کسانی که این مشکل را داشتند ویزا ندادند و گفتند اصل مدرک حتما لازمه. من هم دیدم در فرمم نوشته اصل مدرک لیسانس. شاد و خوش و خرم که حالا خوبه اصل مدرک فوق را نمی‌خواهند. امروز باز رفتم دانشگاه سر زدم، دانشنامه‌ها زودتر آماده شده بودند. گرفتم بردم سفارت. گفت فردا عصر بیا. کلی رفتم گشت‌وگذار در شهر. نیمه مرده برگشتم خانه در حالی که چشم‌هام باز نمی‌موندند. می‌خواستم بخوابم که دیدم از سفارت زنگ زدند که آی تو نوشتی من کارشناسی ارشدم تموم می‌شود پس مدرکت کو؟ توضیح می‌دهم که اصل مدرک تا دست‌کم 1 ماه دیگر آماده نمی‌شود و دانشگاه قبول کرده من بعدا اصل مدرک را بهشان بدهم. می‌گوید یا اصل مدرک را برایمان بیارید یا برای ترم زمستان درخواست بدهید یا از دانشگاه مقصد برامون نامه بیارید.:( خلاصه این که اوضاع هم‌چنان قاطیه.
کل جریان بیشتر وقتی می‌رود رو اعصاب آدم که من دست کم 3 نفر را می‌شناسم که هفته‌ی قبل با گواهی موقت کارشان درست شده. یک بام و دو هوا می‌دونین یعنی چی؟
امروز داشتم از جایی برمی‌گشتم مسیرم از انقلاب رد می‌شد. فکر کردم بروم و بعضی کتاب‌هایی را که می‌خوام با خودم ببرم کوچکش (جیبی) را بگیرم. رفتم کتاب‌فروشی نیک. یکی از کتاب‌هایی که می‌خواستم دیوان اشعار فروغ بود. نگاه کردم، سانسور داشت، اما به هرحال کوچک بودنش باعث شد از سانسورهاش بگذرم. داشتم برمی‌گشتم دیدم روزنامه ایران ویژه‌نامه زده "خداحافظ آقای رئیس‌جمهور". یاد 8 سال پیش افتادم. اولین باری که دیوان کامل فروغ
را تونستم بخرم، تابستان 76 . از کلاس برمی‌گشتم، یکی از این دست‌فروش‌ها افستش را داشت، دقیق یادم نیست اما به نظرم آن افست‌هایی که از کتاب‌های مختلف آن روزها می‌توانستی از دستفروش‌های انقلاب بگیری تا قبل از دوم خرداد وجود نداشتند (شاید هم اشتباه می‌کنم؛ حافظه ...)، امروز بعد از 8 سال شاید هنوز به آن‌جا نرسیده باشیم که سانسوری در کار نباشد اما آن‌قدر هست که بتوانیم راحت برویم کتاب‌فروشی و از بین چا‌پ‌های مختلف یکی را انتخاب کنیم گیرم با سانسور. نمی‌دانم می‌توانیم امید داشته باشیم سال دیگر هم هنوز اشعار فروغ چاپ بشوند؟ یا به قبل از دوم خرداد برمی‌گردیم؟ فکر می‌کنید فضای فرهنگی این دوره یادمون می‌ماند؟ یا مثل خیلی چیزهای دیگر یادمون می‌رود؟