من با این واقعیت که این جا شنبه-یک شنبه آخر هفته است و تعطیله از اول مشکلی نداشتم اما هنوز نتونستم با آخرِ هفته نبودن پنج شنبه-جمعه کنار بیام؛ همچین که پنج شنبه می شه به نظرم خوب "هفته تموم شد دیگه" است اوضاع. حالا یکی باید بیاد به این ناخودآگاهه حالی کنه نه بابا از این خبرها نیست .
***
چمدانم هم هنوز پیدا نشده، هرچند با تورنتو که تماس گرفتم گفتن ما هنوز امیدواریم و احتمال می دهیم که پیدا بشه. به هرجال هم چنان باید صبر کنم.
Thursday, September 29, 2005
Wednesday, September 28, 2005
یک مدت که وبلاگ نمی نویسی دیگر نوشتنت نمیاد.
این چند روز چند بار شروع کردم به نوشتن مطلب در مورد موضوع های مختلف اما همه شون یک سرنوشت داشتند، دکمه ی del.
راستش یک کم گیجم هنوز، حالا از عوض شدن شرایط که بگذریم که دوران گذار را دارم طی می کنم همه چیزهای دیگر هم به نظرم عجیب غریب تر شدند(مهم ترینش شاید این که خیلی نمی فهمم ایران و شورای امنیت یعنی چی؟ تحریم؟ جنگ؟ همه این ها بازیه؟ بازی نیست؟ نفع ما کجاست؟).
اوضاع خودم هم این طوریه که چون استادم دیر آمده و محل دانشکده هم عوض شده هنوز خیلی معلوم نیست چه کاره ام. هنوز اتاق ندارم و درنتیجه (با توجه به این که هم چنان نوت بوک ندا دست منه ) خیلی کم می روم دانشگاه. قبل از آمدن آن موقع که خیلی سرم شلوغ بود و دقیقا تا لحظه ی آخر همه چی درهم و برهم بود پانی می گفت خوشحال باش اگر وقتت خالی بود کلی باعث می شد بیشتر رفتن را حس کنی. وقتی که آمدم این جا هم تا یک کم اوضاع سروسامان بگیرد خیلی وقتی نبود که بخواهم فکر کنم چی شد؟ چی دارد می شود؟ و ... الان ها تازه دارم احساسش می کنم.
حس خوبی نیست ...
این چند روز چند بار شروع کردم به نوشتن مطلب در مورد موضوع های مختلف اما همه شون یک سرنوشت داشتند، دکمه ی del.
راستش یک کم گیجم هنوز، حالا از عوض شدن شرایط که بگذریم که دوران گذار را دارم طی می کنم همه چیزهای دیگر هم به نظرم عجیب غریب تر شدند(مهم ترینش شاید این که خیلی نمی فهمم ایران و شورای امنیت یعنی چی؟ تحریم؟ جنگ؟ همه این ها بازیه؟ بازی نیست؟ نفع ما کجاست؟).
اوضاع خودم هم این طوریه که چون استادم دیر آمده و محل دانشکده هم عوض شده هنوز خیلی معلوم نیست چه کاره ام. هنوز اتاق ندارم و درنتیجه (با توجه به این که هم چنان نوت بوک ندا دست منه ) خیلی کم می روم دانشگاه. قبل از آمدن آن موقع که خیلی سرم شلوغ بود و دقیقا تا لحظه ی آخر همه چی درهم و برهم بود پانی می گفت خوشحال باش اگر وقتت خالی بود کلی باعث می شد بیشتر رفتن را حس کنی. وقتی که آمدم این جا هم تا یک کم اوضاع سروسامان بگیرد خیلی وقتی نبود که بخواهم فکر کنم چی شد؟ چی دارد می شود؟ و ... الان ها تازه دارم احساسش می کنم.
حس خوبی نیست ...
Wednesday, September 21, 2005
در مورد چمدان که مهاجر پرسیده بود هنوز پیدا نشده و گفتن باید 21 روز بگذرد (می شود یکشنبه دیگر) تازه بعد از آن مسولیت از مونترال به تورنتو منتقل می شود حالا این که بعد چی می شود را من هم نمی دانم.
Monday, September 19, 2005
من دیگه کم مونده خونه ندا اینا رو هم منتقل کنم به خونه خود:D
ندا نوت بوکش را داده به من تا وقتی مال خودم بیاد:) :"> می بینم
فرزان حق داره یک موقعی هایی می گوید اصلا کی گفته تو مونترال اپلای کنی ها:)) چشم بصیرت داشته ;) (بابت نیم فاصله ها ببخشید سعی می کنم درستشان کنم)
پ.ن. آآآآآآآآآی این تبلیغ ها را چه طوری می شود از شرشان راحت شد؟ (ممنون احسان خان)
ندا نوت بوکش را داده به من تا وقتی مال خودم بیاد:) :"> می بینم
فرزان حق داره یک موقعی هایی می گوید اصلا کی گفته تو مونترال اپلای کنی ها:)) چشم بصیرت داشته ;) (بابت نیم فاصله ها ببخشید سعی می کنم درستشان کنم)
پ.ن. آآآآآآآآآی این تبلیغ ها را چه طوری می شود از شرشان راحت شد؟ (ممنون احسان خان)
Sunday, September 18, 2005
تو خونه نه تلويزيون دارم نه کامپيوتر (اميدوارم اين دومی را تا آخر هفته دیگه داشته باشم)تنها وسیله ارتباطی مدرن:D که دارم تلفنه. دیشب با یکی از دوستان که دو سالی هست این جاهاست صحبت میکردم آخرش گفت «آخی دلم برای حرف زدن دخترونه تنگ شده بود» :O:O:)) صبح با دخترخالهام صحبت میکردم و بعد از مدتها فرصت شد يک کم در مورد اوضاع و احوال خانواده (از ديد خودم وگرنه خاله به روز نگهش ميداره ) بهش خبر بدم آخرش گفت «آخی دلم برای غيبت کردن اين طوري تنگ شده بود» :)):)) :D
اما جدي کامپيوتر نداشتن معضل بزرگيه:(. اميدوارم زودتر برسه که من از کار و زندگي افتادم:(.
پ.ن. من اين روزها خيلي بعيده که مطلبي بنويسم الان هم دارم از دانشگاه و به کمک اديتور لامپ مينويسم. لطفا به اين پينگهاي الکي توجه نکنين.
اما جدي کامپيوتر نداشتن معضل بزرگيه:(. اميدوارم زودتر برسه که من از کار و زندگي افتادم:(.
پ.ن. من اين روزها خيلي بعيده که مطلبي بنويسم الان هم دارم از دانشگاه و به کمک اديتور لامپ مينويسم. لطفا به اين پينگهاي الکي توجه نکنين.
Thursday, September 15, 2005
Friday, September 02, 2005
نمی دانم تا چند روز به کامپیوتر دسترسی نخواهم داشت بنابراین از این تا اطلاع ثانوی ها استفاده می کنم. تا اطلاع ثانوی تعطیل.
***
دلم می خواهد به آدم ها بگویم خداحافظی کردن با کسانی که دوستشون داری به اندازه کافی سخت هست، لطفن با گفتن "چه طوری دلت اومد"، "ما هیچ وقت فکر نمی کردیم تو مامانت را تنها بگذاری" و این ها سخت ترش نکنین. لطفن.
***
یک جای کتاب سمفونی مردگان، آیدین می گوید "انگار تو دلم دارند رخت می شورند"، انگار تو دلم دارند رخت می شورند.
***
دلم می خواهد به آدم ها بگویم خداحافظی کردن با کسانی که دوستشون داری به اندازه کافی سخت هست، لطفن با گفتن "چه طوری دلت اومد"، "ما هیچ وقت فکر نمی کردیم تو مامانت را تنها بگذاری" و این ها سخت ترش نکنین. لطفن.
***
یک جای کتاب سمفونی مردگان، آیدین می گوید "انگار تو دلم دارند رخت می شورند"، انگار تو دلم دارند رخت می شورند.
Subscribe to:
Posts (Atom)