سه یا چهار سال قبل انجمن اسلامی برنامهای در مورد فلسطین گذاشته بود(شاید هم در مورد عرفات)، که در آن در جواب سوال یکی از دانشجوها که در مورد اسراییل و ایران سوالی پرسید نماینده وزارت خارجه گفت "به نظر ما اسراییل باید نابود شود" (لازم نیست یادآوری کنم وزارت خارجه کدام دولت دیگر؟). شاید الان و با این افتضاح پیشآمده آقایان بنشینند یک فکر اساسی در مورد این آرمان بکنند و دست از کاسه داغتر از آش بودن بردارند. (احتمالش تقریبا صفره، اما به هرحال میگویند انسان با امید زنده است، اوضاع ما هم همینه:( ).
پ.ن. جالبه الان این مطلب بهنود را میخواندم دیدم آخرش یک حکایت در مورد امید دارد :
نوشته اند بزرگي را به محبس مي بردند، نزديکانش به فغان بودند. مرد عاقل گفت چه جاي فغان. تاکنون در بيم محبس بوديم و از اين پس در اميد آزادي. کيست که نداند زيستن در اميد به مراتب بهترست تا زندگي در بيم. چه رسد که اين اميد با روشنائي بيش تر و صورت مساله واضح تر هم توام باشد. که هست.
Friday, October 28, 2005
Wednesday, October 26, 2005
Monday, October 24, 2005
آدم شیر مسموم بخوره نمیمیره.
پ.ن.
1- رویا منظورت چیه؟ جمله سوالی آخرش "." داره؟
2- نوید واقعا زاویه دید عوض کردنِ جالبی بود؛ دست کم من کلی خندیدم. اما به این موضوع فکر کردی که میان شیر من تا شیر گردون ...:))
3- پانی نشون دادی هنوز میشه بهت امیدوار بود;)
4- فرانک راستش من هم انتظار مردن نداشتم اما انتظار داشتم دستکم یک کوچولو تغییر حال پیدا کنم اما انگار نه انگار. وقت کردی یک خبر از خودت بده؛ دانشکده، پروژه و اینها در چه حالن؟
5- خب از قبلی واضحه که کار به اینجاها نرسید دیگر.
پ.ن.
1- رویا منظورت چیه؟ جمله سوالی آخرش "." داره؟
2- نوید واقعا زاویه دید عوض کردنِ جالبی بود؛ دست کم من کلی خندیدم. اما به این موضوع فکر کردی که میان شیر من تا شیر گردون ...:))
3- پانی نشون دادی هنوز میشه بهت امیدوار بود;)
4- فرانک راستش من هم انتظار مردن نداشتم اما انتظار داشتم دستکم یک کوچولو تغییر حال پیدا کنم اما انگار نه انگار. وقت کردی یک خبر از خودت بده؛ دانشکده، پروژه و اینها در چه حالن؟
5- خب از قبلی واضحه که کار به اینجاها نرسید دیگر.
Wednesday, October 19, 2005
یک سال بزرگتر، به قول بردیا یک سال نزدیکتر.
***
25 سالگی با همه تولدهای قبلیت فرق میکنه. انگار بیشتر یادت میاره که ربع قرن زندگی کردی و هنوز هیچی(و آنقدر تجربهات بیشتر شده که بدونی احتمالا بعدشم هیچی).
***
عکسهام را نگاه میکنم، همون سیدی که پانی قبل از رفتنش به من داد تا برای همه کپی(انگار کپی از write فارسیتره) کنم و من هم روز قبل از آمدنم به مهدخت دادمش تا برای همه کپی کنه:D؛ اما عکسهای روزهای تولد خودم نبود ... جالبه فقط عکس پارسال را دارم؛ همونی که درکه آن آقاهه با آن دوربین مدرنش (جدی میگم همون جا دیجیتالی عکس گرفت؛ پرینت کرد داد بهمون) ازمون گرفت. آن هم فقط به خاطر این که تو میل بلکسم بوده. پس بقیه عکسها کجان؟
***
شب قراره برم پیش ندا و فرزان. قراره سورپرایز تولد باشه:) من هم اصلا نمیدونم یک همچین قراری هست چون اصلا ندا بهم نگغته:)).
***
امسال میخوام بیخیال هدف درازمدت بشوم و تنها تصمیمی که گرفتم و مثلا قراره امسال در آن راستا حرکت کنم اینه که کمی منظم (یا بهتره بگم کمی کمتر نامنظم) باشم.
wish me luck;)
***
25 سالگی با همه تولدهای قبلیت فرق میکنه. انگار بیشتر یادت میاره که ربع قرن زندگی کردی و هنوز هیچی(و آنقدر تجربهات بیشتر شده که بدونی احتمالا بعدشم هیچی).
***
عکسهام را نگاه میکنم، همون سیدی که پانی قبل از رفتنش به من داد تا برای همه کپی(انگار کپی از write فارسیتره) کنم و من هم روز قبل از آمدنم به مهدخت دادمش تا برای همه کپی کنه:D؛ اما عکسهای روزهای تولد خودم نبود ... جالبه فقط عکس پارسال را دارم؛ همونی که درکه آن آقاهه با آن دوربین مدرنش (جدی میگم همون جا دیجیتالی عکس گرفت؛ پرینت کرد داد بهمون) ازمون گرفت. آن هم فقط به خاطر این که تو میل بلکسم بوده. پس بقیه عکسها کجان؟
***
شب قراره برم پیش ندا و فرزان. قراره سورپرایز تولد باشه:) من هم اصلا نمیدونم یک همچین قراری هست چون اصلا ندا بهم نگغته:)).
***
امسال میخوام بیخیال هدف درازمدت بشوم و تنها تصمیمی که گرفتم و مثلا قراره امسال در آن راستا حرکت کنم اینه که کمی منظم (یا بهتره بگم کمی کمتر نامنظم) باشم.
wish me luck;)
Tuesday, October 18, 2005
در مورد زلرله پاکستان يک مقام ارشد سازمان ملل گفته در جهان به اندازه کافی چادر خواب گرم و مستحکم برای حفاظت از پناهجويان از سرمای زمستانی وجود ندارد.
و در ادامه توضيح داده که ۳ ميليون نفر بي خانمان شدن.
تهران چند نفر جمعيت داره؟ يادمونه؟ يادشونه؟ يا مشغول مهرورزيدن هستن؟
***
ديدن دانشجوهاي پاکستاني که با دست گرفتن عکس زلزلهزدهها از مردم تقاضاي کمک ميکردند يکي از دردناکترين صحنههايي بوده که تا امروز اين جا ديدم. انگار بدبختهاي همه دنيا شبيه همن.
***
يعني جز اين که دعا کنيم زلزله نياد کاري نميتونيم انجام بديم؟
و در ادامه توضيح داده که ۳ ميليون نفر بي خانمان شدن.
تهران چند نفر جمعيت داره؟ يادمونه؟ يادشونه؟ يا مشغول مهرورزيدن هستن؟
***
ديدن دانشجوهاي پاکستاني که با دست گرفتن عکس زلزلهزدهها از مردم تقاضاي کمک ميکردند يکي از دردناکترين صحنههايي بوده که تا امروز اين جا ديدم. انگار بدبختهاي همه دنيا شبيه همن.
***
يعني جز اين که دعا کنيم زلزله نياد کاري نميتونيم انجام بديم؟
Monday, October 17, 2005
بالاخره اين بريتيش ايرويز نتونست چمدونم را پيدا کنه و با فرستادن يک عذرخواهي و يک چک به مبلغ ۵۹۳ دلار کانادا (آن ۳ دلارش خيلي باحاله) بي خيال قضيه شدن.
سميه دو هفته پيش گفت براي يکي از دوستانش در مسير تهران تورنتو همين مشکل پيش آمده و با پي گيري از تهران تونستن چمدونش را پيدا کنند. اما حتي اين روش هم براي من جواب نداد:(.
خلاصه اين جوريا.
***
هفته پيش بالاخره کامپيوترم آمد. از شنيدن اين خبر دست کم يک نفر ديگر خيلي زياد خوشحال ميشود و يک نفس راحت مي کشه، از پويا تقريبا در تمام مراحلي که داشتم تصميم مي گرفتم چي بگيرم مستقيم يا غيرمستقيم;) نظر مي خواستم. ممنون پويا جان.
سميه دو هفته پيش گفت براي يکي از دوستانش در مسير تهران تورنتو همين مشکل پيش آمده و با پي گيري از تهران تونستن چمدونش را پيدا کنند. اما حتي اين روش هم براي من جواب نداد:(.
خلاصه اين جوريا.
***
هفته پيش بالاخره کامپيوترم آمد. از شنيدن اين خبر دست کم يک نفر ديگر خيلي زياد خوشحال ميشود و يک نفس راحت مي کشه، از پويا تقريبا در تمام مراحلي که داشتم تصميم مي گرفتم چي بگيرم مستقيم يا غيرمستقيم;) نظر مي خواستم. ممنون پويا جان.
Friday, October 14, 2005
ايسنا متن بخشنامه اي که از سوي دفتر وزارتي وزارت ارشاد صادر شده را بعد از توضيحات مسولي که گفته اين خواست خود خانم ها بوده که حق انتخاب بين ماندن بعد از ساعت ۸ ازشون سلب بشه و حالا اين لطف در حقشون شده و وزير محترم اين اجازه را صادر کردن روي سايت گذاشته. حالا تا اين قسمت مشکلي نيست اما من دچار مشکل مفهومي منطقي شدم، اين بخشنامه خطاب به
معاونان محترم وزير
روساي محترم سازمانهاي تابعه
مديران كل محترم ستادي و استاني
نوشته شده و در آن خواسته شده
از حضور همكاران خانم در كليه واحدهاي اداري بعد از ساعت 18 خودداري نمايند.
حالا اگه اين معاون، رييس يا مدير خانم بود آن وقت چي ميشه؟ بايد از حضور خودش جلوگيري کند؟ بعد چه طوري از حضور باقي خانمها جلوگيري کنه؟ راه کاري؟
***
سخنان گهربار خانم رهبر در اين زمينه.
معاونان محترم وزير
روساي محترم سازمانهاي تابعه
مديران كل محترم ستادي و استاني
نوشته شده و در آن خواسته شده
از حضور همكاران خانم در كليه واحدهاي اداري بعد از ساعت 18 خودداري نمايند.
حالا اگه اين معاون، رييس يا مدير خانم بود آن وقت چي ميشه؟ بايد از حضور خودش جلوگيري کند؟ بعد چه طوري از حضور باقي خانمها جلوگيري کنه؟ راه کاري؟
***
سخنان گهربار خانم رهبر در اين زمينه.
Monday, October 10, 2005
صفار هرندي حضور زنان را بعد از ساعت 18 در ادارات وابسته به وزارت ارشاد ممنوع كرد
"با توجه به نقش حساس زنان كشورمان در تعالي جامعه اسلامي و ضرورت حضور موثر بانوان در كانون گرم خانواده جهت ايفاي وظيفه حساس تربيت فرزندان به حسب دستور وزير محترم، مقتضي است از حضور همكاران خانم در كليه واحدها بعد از ساعت 18 خودداري فرمائيد."
احتمالا "کانون گرم خانواده" هم به زودي در دسته کلماتي قرار خواهد گرفت که با شنيدنش ناخودآگاه حال تهوع بهت دست مي ده. مسولين جمهوري اسلامي سابقه طولاني در انتقال کلمات به اين دسته دارند.
"با توجه به نقش حساس زنان كشورمان در تعالي جامعه اسلامي و ضرورت حضور موثر بانوان در كانون گرم خانواده جهت ايفاي وظيفه حساس تربيت فرزندان به حسب دستور وزير محترم، مقتضي است از حضور همكاران خانم در كليه واحدها بعد از ساعت 18 خودداري فرمائيد."
احتمالا "کانون گرم خانواده" هم به زودي در دسته کلماتي قرار خواهد گرفت که با شنيدنش ناخودآگاه حال تهوع بهت دست مي ده. مسولين جمهوري اسلامي سابقه طولاني در انتقال کلمات به اين دسته دارند.
Friday, October 07, 2005
الان ساعت شش و نيم صبحه، برای این که باید یک ایمیلی را حتما می فرستادم آمدم دانشگاه. هیچ کس را جز کارمندهای امنیتی دانشگاه ندیدم . الان که ایمیل را فرستادم و می خواهم برگردم خانه یاد این موضوع افتادم که در دانشگاه شریفمون جماعت مونث روزهای تعطیل فقط با نامه از استاد حق ورود به دانشگاه را داشتند دیگر شب که جای خود دارد.
پ.ن. به علی (ص) :قبول دارم که با وجود کامنت های بردیا و سرتوماس هم چنان جمله درست باقی می ماند اما خط زدنش معنی عام تری به جمله می دهد، نه؟
حالا جدا از این موضوع چرا وبلاگ نوشتن را تحریم کردی؟ تجدید نظری؟
پ.ن. به علی (ص) :قبول دارم که با وجود کامنت های بردیا و سرتوماس هم چنان جمله درست باقی می ماند اما خط زدنش معنی عام تری به جمله می دهد، نه؟
حالا جدا از این موضوع چرا وبلاگ نوشتن را تحریم کردی؟ تجدید نظری؟
Sunday, October 02, 2005
روزمره
دیشب حدودای ساعت 7 شب بود که تصمیم گرفتم مثبت باشم و شام ماکارونی درست کنم و از آن جا که اگر آن موادی که به ماکارونی می زنند آماده باشد درست کردنش خیلی سریعه گفتم همه گوشت را سرخ کنم و قسمت اضافی را می گذارم داخل فریزر(همون قسمت بالای یخچال) برای روزهای وسط هفته. گوشت را در آوردم و یک نیم ساعتی گذشته بود که ندا زنگ زد گفت بیا این جا. قرار شد گوشت را بگذارم یخچال فردا عملیات آماده سازی ماده(؟) ماکارونی را صورت بدهم. امروز که رفتم خونه، آمدم گوشت را در بیارم یخش باز بشه دیدم داره ازش آب میره و اصلا یخ نزده. یک کم نگاه کردم دیدم من گوشت را روی یک چیز دیگر گذاشته بودم و احتمالا یخچال فوق مدرن فقط چیزهایی را که به قسمت پایینی فریز متصل باشند را در دمای زیر صفر نگه میدارد(بماند که چیزهایی که در یخچال می گذارم یخ می زنند کار دنیا برعکسه) به هرحال در حال بررسی این بودم که با پیاز سرخ شده چه کار کنم که یک مرتبه علت بوی بد یخچال که یک هفته ای هست اذیت می کند و باعث شد یک بار تمام یخچال را بیرون بریزم تا بفهمم چی ممکنه این بو را ایجاد کنه و خب هیچ چی پیدا نشده بود را یافتم. بسته ی مرغی که قبلا روی این گوشت بود ...
***
برای خرید وسایل که رفتیم این جا، کلی انتخاب برای تخت و تشک وجود داشت. وقتی هم حق انتخاب بیشتره کلی بیشتر طول می کشد تا انتخاب کنی حالا بعد از این که انتخاب کردم که تخت کدوم تشک کدوم آقایی که آن جا مسول این قسمت بود می گوید همین آخر هفته قبلی دانشجوهای اینترنشنال آمدن اینجا را جارو کردند شما آخری ها هستین متاسفانه تشک تک نفره تمام شده و تخت هم یک مدل بیشتر نمونده. به هرحال تخت را گرفتم و فکر کردم حالا تشک را یک کاری می کنم و از جای دیگر می گیرم. به هرحال نتیجه این که تخت داشتم اما مجبور بودم روی زمین بخوابم. بنابراین بعد از یک شب خونه خودم بودن شب بعدش داشتیم از خرید برمی گشتیم که ندا گفت نرو خونه و این ها. خب تشک نداشتن هم بهانه کافی می داد دیگه. شب را نرفتم خونه. صبح که رفتم دیدم وان خیسه و یک سری لباس هم که مطمین بودم لحظه خروج از خونه خشک بودن و من گذاشته بودمشون در دورترین نقطه ای که امکان خیس شدنشان باشد خیس هستند و هیچ جا هم اثری از نشت آب نیست نه سقف نه دیواره ها. حالا منم ترسو به هر کی به ذهنم رسید زنگ زدم که هیچ کدوم نبودن. خلاصه به مسول ساختمان گفتم گفت اصلا امکان ندارد کسی وارد خونه شده باشد ما هیچ وقت از این چیزها نداشتیم. بالاخره با دخترخاله ام که از شنیدن صدای من که براش پیغام گذاشته بودم بهم زنگ بزند کلی هول کرده بود صحبت کردم و آخرش من را به این نتیجه رساند که هیچ کس امکان ندارد وارد خانه بشود هیچ چیز تغییر نکند(چیز قابل بردنی وجود نداشت) و فقط حمام را خیس کند و برود. بالاخره دیدم نمی شود فهمید چی شده و چون احتمال این که کسی وارد شده باشد صفره پس بی خیال دلیل. آن روز دانشگاه بود عصر که برگشتم خانه دیدم صدای چکیدن آب میاد، به قول یکی از دوستان که باهاش داشتم تلفنی حرف می زدم شبیه بارونی که روی شیروانی بخوره، و منشا مشکل بدینسان یافت شد، سقف چکه می کرد. و این قطره ها تا صبح که مسول ساختمان بیاد(که ساعت کاریش از 9 صبحه اما من مجبور شدم تا ده و نیم بمانم تا بیاد و حالا فرض کنید در این وضعیت چپ اندر قیچی دوتا خانم آمدم من را ارشاد کنند بروم کلاس bible خوانی تا بفهم این کتاب نه در مورد حال که در مورد آینده بشریت و خودم هستش) تبدیل به جریان شده بود طوری که رنگ دیوار اتاق هم ورآمده بود(این کلمه درسته؟). خلاصه خانم مسول گفتن که می روند ببینند چه خبره و من رفتم دانشگاه. وقتی برگشتم مشکل حل شده بود فقط من مجبور شدم عملیات ضدعفونی کردن حمام را دوباره انجام بدهم. هفته بعد که برای مشکل ظرف شویی رفتم پیش خانم مسول گفتند "همسایه طبقه بالا یادش رفته بوده شیر آب را محکم ببنده و آب سرریز کرده. خودش هم برای مسافرت رفته بوده کبک سیتی بنابراین تقصیری هم نداشته " (حالا انگار من گفتم مقصره)
***
آخر هفته قبل یک شب (دوباره;) )خانه ندا بودم صبح که رفتم خانه در خانه باز بود(در حالی که در خانه از این مدل هاست که با بستنش دیگر باز نمی شود مگر این که کلید داشته باشی) وارد شدم دیدم وای آن گلیمی که در آشپزخانه انداختم خیسه خیسه و ... این بار در کمال آرامش به این نتیجه رسیدم که ظرف شویی سرریز کرده؛ حمام و انبار را نگاه کردم کسی نبود پس فکر کردم حالا در را لابد خودم باز گذاشتم. و چون روز تعطیل بود نمی شد به مسول ساختمان هم در مورد سرریزآب چیزی گفت بنابراین گلیم را جمع کردم و انگار نه انگار. آبدیده شدم انگار:)
***
حساب بانکی که دارم به این صورته که من مبلغی را که آن جا دارم با یک چک که از یک بانک دیگر(رویال) است گذاشتم. به من گفتند چند روزی طول می کشد که این چک نقد شود اما من می تونستم از حساب(و درواقع آن چک، چون حساب خالی بود) استفاده کنم. بعد از چندین روز استفاده دو روز پیش کارت بانکم موقع خرید کار نکرد با کارت اعتباری خرید کردم و فکر کردم لابد دستگاه مشکلی داشته. رفتم از ماشین بانک پول نقد بگیرم باز هم مشکل داشت. رفتم بانک، حسابم را نگاه کردند گفتند که چک برگشت خورده باید به شعبه خودتان بروید که دیروقت بود و من تا آن جا اگر می رفتم ساعت اداری تمام شده بود. با صاحب چک تماس گرفتم و فردای آن روز اول رفتیم رویال بانک که اگر مشکل آنجا بود حل بشود وگرنه من بروم ببینم مشکل چیه. وقتی رفتیم رویال بانک معلوم شد روی برگه چکی که پرینت گرفته بودند یکی از ارقام شماره حساب را اشتباه نوشته بودن:O:O:O و جالب تر این که آن سری چک 4 تایی بوده که 3 تای دیگه بدون مشکل نقد شده اند:O:O:O و دقیقا چکی که به من دادند را نقد نکردند:)):)). خلاصه قیافه کارمند رویال بانک دیدنی بود اصلا نمی فهمید چطور ممکنه یک همچین اتفاقی افتاده باشد:)). خلاصه ...
***
حالا اتفاقات دیگر بماند که واقعا می شود مثنوی هفتاد من نوشت. راستش هنوز نمی فهمم چرا این چند وقته همه اتفاق های روتین دنیا به من که می زسند دست کم یک پیچ می خورند(واقعا دست کم). کمدیه اوضاع انگار.
دیشب حدودای ساعت 7 شب بود که تصمیم گرفتم مثبت باشم و شام ماکارونی درست کنم و از آن جا که اگر آن موادی که به ماکارونی می زنند آماده باشد درست کردنش خیلی سریعه گفتم همه گوشت را سرخ کنم و قسمت اضافی را می گذارم داخل فریزر(همون قسمت بالای یخچال) برای روزهای وسط هفته. گوشت را در آوردم و یک نیم ساعتی گذشته بود که ندا زنگ زد گفت بیا این جا. قرار شد گوشت را بگذارم یخچال فردا عملیات آماده سازی ماده(؟) ماکارونی را صورت بدهم. امروز که رفتم خونه، آمدم گوشت را در بیارم یخش باز بشه دیدم داره ازش آب میره و اصلا یخ نزده. یک کم نگاه کردم دیدم من گوشت را روی یک چیز دیگر گذاشته بودم و احتمالا یخچال فوق مدرن فقط چیزهایی را که به قسمت پایینی فریز متصل باشند را در دمای زیر صفر نگه میدارد(بماند که چیزهایی که در یخچال می گذارم یخ می زنند کار دنیا برعکسه) به هرحال در حال بررسی این بودم که با پیاز سرخ شده چه کار کنم که یک مرتبه علت بوی بد یخچال که یک هفته ای هست اذیت می کند و باعث شد یک بار تمام یخچال را بیرون بریزم تا بفهمم چی ممکنه این بو را ایجاد کنه و خب هیچ چی پیدا نشده بود را یافتم. بسته ی مرغی که قبلا روی این گوشت بود ...
***
برای خرید وسایل که رفتیم این جا، کلی انتخاب برای تخت و تشک وجود داشت. وقتی هم حق انتخاب بیشتره کلی بیشتر طول می کشد تا انتخاب کنی حالا بعد از این که انتخاب کردم که تخت کدوم تشک کدوم آقایی که آن جا مسول این قسمت بود می گوید همین آخر هفته قبلی دانشجوهای اینترنشنال آمدن اینجا را جارو کردند شما آخری ها هستین متاسفانه تشک تک نفره تمام شده و تخت هم یک مدل بیشتر نمونده. به هرحال تخت را گرفتم و فکر کردم حالا تشک را یک کاری می کنم و از جای دیگر می گیرم. به هرحال نتیجه این که تخت داشتم اما مجبور بودم روی زمین بخوابم. بنابراین بعد از یک شب خونه خودم بودن شب بعدش داشتیم از خرید برمی گشتیم که ندا گفت نرو خونه و این ها. خب تشک نداشتن هم بهانه کافی می داد دیگه. شب را نرفتم خونه. صبح که رفتم دیدم وان خیسه و یک سری لباس هم که مطمین بودم لحظه خروج از خونه خشک بودن و من گذاشته بودمشون در دورترین نقطه ای که امکان خیس شدنشان باشد خیس هستند و هیچ جا هم اثری از نشت آب نیست نه سقف نه دیواره ها. حالا منم ترسو به هر کی به ذهنم رسید زنگ زدم که هیچ کدوم نبودن. خلاصه به مسول ساختمان گفتم گفت اصلا امکان ندارد کسی وارد خونه شده باشد ما هیچ وقت از این چیزها نداشتیم. بالاخره با دخترخاله ام که از شنیدن صدای من که براش پیغام گذاشته بودم بهم زنگ بزند کلی هول کرده بود صحبت کردم و آخرش من را به این نتیجه رساند که هیچ کس امکان ندارد وارد خانه بشود هیچ چیز تغییر نکند(چیز قابل بردنی وجود نداشت) و فقط حمام را خیس کند و برود. بالاخره دیدم نمی شود فهمید چی شده و چون احتمال این که کسی وارد شده باشد صفره پس بی خیال دلیل. آن روز دانشگاه بود عصر که برگشتم خانه دیدم صدای چکیدن آب میاد، به قول یکی از دوستان که باهاش داشتم تلفنی حرف می زدم شبیه بارونی که روی شیروانی بخوره، و منشا مشکل بدینسان یافت شد، سقف چکه می کرد. و این قطره ها تا صبح که مسول ساختمان بیاد(که ساعت کاریش از 9 صبحه اما من مجبور شدم تا ده و نیم بمانم تا بیاد و حالا فرض کنید در این وضعیت چپ اندر قیچی دوتا خانم آمدم من را ارشاد کنند بروم کلاس bible خوانی تا بفهم این کتاب نه در مورد حال که در مورد آینده بشریت و خودم هستش) تبدیل به جریان شده بود طوری که رنگ دیوار اتاق هم ورآمده بود(این کلمه درسته؟). خلاصه خانم مسول گفتن که می روند ببینند چه خبره و من رفتم دانشگاه. وقتی برگشتم مشکل حل شده بود فقط من مجبور شدم عملیات ضدعفونی کردن حمام را دوباره انجام بدهم. هفته بعد که برای مشکل ظرف شویی رفتم پیش خانم مسول گفتند "همسایه طبقه بالا یادش رفته بوده شیر آب را محکم ببنده و آب سرریز کرده. خودش هم برای مسافرت رفته بوده کبک سیتی بنابراین تقصیری هم نداشته " (حالا انگار من گفتم مقصره)
***
آخر هفته قبل یک شب (دوباره;) )خانه ندا بودم صبح که رفتم خانه در خانه باز بود(در حالی که در خانه از این مدل هاست که با بستنش دیگر باز نمی شود مگر این که کلید داشته باشی) وارد شدم دیدم وای آن گلیمی که در آشپزخانه انداختم خیسه خیسه و ... این بار در کمال آرامش به این نتیجه رسیدم که ظرف شویی سرریز کرده؛ حمام و انبار را نگاه کردم کسی نبود پس فکر کردم حالا در را لابد خودم باز گذاشتم. و چون روز تعطیل بود نمی شد به مسول ساختمان هم در مورد سرریزآب چیزی گفت بنابراین گلیم را جمع کردم و انگار نه انگار. آبدیده شدم انگار:)
***
حساب بانکی که دارم به این صورته که من مبلغی را که آن جا دارم با یک چک که از یک بانک دیگر(رویال) است گذاشتم. به من گفتند چند روزی طول می کشد که این چک نقد شود اما من می تونستم از حساب(و درواقع آن چک، چون حساب خالی بود) استفاده کنم. بعد از چندین روز استفاده دو روز پیش کارت بانکم موقع خرید کار نکرد با کارت اعتباری خرید کردم و فکر کردم لابد دستگاه مشکلی داشته. رفتم از ماشین بانک پول نقد بگیرم باز هم مشکل داشت. رفتم بانک، حسابم را نگاه کردند گفتند که چک برگشت خورده باید به شعبه خودتان بروید که دیروقت بود و من تا آن جا اگر می رفتم ساعت اداری تمام شده بود. با صاحب چک تماس گرفتم و فردای آن روز اول رفتیم رویال بانک که اگر مشکل آنجا بود حل بشود وگرنه من بروم ببینم مشکل چیه. وقتی رفتیم رویال بانک معلوم شد روی برگه چکی که پرینت گرفته بودند یکی از ارقام شماره حساب را اشتباه نوشته بودن:O:O:O و جالب تر این که آن سری چک 4 تایی بوده که 3 تای دیگه بدون مشکل نقد شده اند:O:O:O و دقیقا چکی که به من دادند را نقد نکردند:)):)). خلاصه قیافه کارمند رویال بانک دیدنی بود اصلا نمی فهمید چطور ممکنه یک همچین اتفاقی افتاده باشد:)). خلاصه ...
***
حالا اتفاقات دیگر بماند که واقعا می شود مثنوی هفتاد من نوشت. راستش هنوز نمی فهمم چرا این چند وقته همه اتفاق های روتین دنیا به من که می زسند دست کم یک پیچ می خورند(واقعا دست کم). کمدیه اوضاع انگار.
Subscribe to:
Posts (Atom)