وااااای
من تلفن راه دور(long distance call) را تغییر دادم حالا امروز از شرکتی که تلفنم را گرفتم زنگ زدن که چرا این کار را کردی؟ به کجا میخوای زنگ بزنی؟ ما پیشنهاد بهتری داریم ببین می تونی با سیستم ما این کار را بکنی و آن کار را. می گویم اما قیمت های آن سیستم بهتره؛ میگویند نه ما این کار را می کنیم، ما یک شرکت بزرگ هستیم که به خاطر همین پیشنهادهایی را که میدیم را هیچ جا نمیتونه بده و اعتبار(credit) بهت می دیم ال و بل و اینا (یک چیزی حدود 20 دقیقه). می گوید حالا یک سری سوال می پرسم تایید کن تا سرویس راه دورت به حالت اول برگرده. من می گویم اما من باید فکر کنم می گوید نه ما امروز داریم بهت این promotion را می دیم برای چی از دستش بدی دوباره 5 دقیقه توضیح مزایا. آخرش فکر می کنین کی از رو رفت؟
من
واقعن که. حس حماقت بهم دست داده
پ.ن. يک شنبه مي خواستم بروم ice fishing، اين تلفن مسخره باعث شد بليت ها تمام شن. حالا بايد تو ليست انتظار بمانم :(
Thursday, January 26, 2006
با هیبا در مورد جنگ حرف میزدیم. به عنوان یک لبنانی اولین چیزی که گفت این بود که حزب الله حمایتش را از دست میده و این باعث هرج و مرج بیشتر در منطقه میشود. میگفت من نمیفهمم چرا کشورهایی که خودشون قدرت اتمی هستند میخواهند بقیه این را نداشته باشند؟ یا اگر مشکل منطقه است پس اسراییل چرا داره؟ شاید فکر میکنند خودشون به اندازه کافی عاقل هستند اما بقیه نیستند.
گفت من 20 سال با جنگ زندگی کردم و عادت دارم.
گفت توریسم از مهمترین منابع درآمد کشورشه، در مورد امنیت پرسیدم، گفت جنگ نیست اما بمب گذاری هست. اما وضع اقتصادی کشورش بده و بیشتر آدمها برای کار به کشورهای خارجی میروند دوبی، کانادا یا حتی عربستان. مثلا یکی از دوستانش با همسرش در عربستانه. پرسیدم محدودیتهای آن جا اذیتش نمیکنه؟ گفت مجبوره؛ البته در یک مدرسه انگلیسی درس میده و از این نظر بد نیست اما مثلا نمیتونه تنها از خانه خارج شه یا رانندگی کنه. پرسید شما میتونید تو کشورتون رانندگی کنید؟ توضیح دادم که ما تنها محدودیتی که داریم اینه که باید حجاب داشته باشیم و مسلما میتونیم رانندگی هم بکنیم (البته توضیح ندادم که اگر قانون را بخوای نگاه کنی حقهای زیادی را نداریم، به اندازه کافی دیدش منفی هست انگار).
دیدی که از ایران وجود دارد حتی تو کشورهای منطقه هم خیلی خیلی دور از واقعیته.
گفت من 20 سال با جنگ زندگی کردم و عادت دارم.
گفت توریسم از مهمترین منابع درآمد کشورشه، در مورد امنیت پرسیدم، گفت جنگ نیست اما بمب گذاری هست. اما وضع اقتصادی کشورش بده و بیشتر آدمها برای کار به کشورهای خارجی میروند دوبی، کانادا یا حتی عربستان. مثلا یکی از دوستانش با همسرش در عربستانه. پرسیدم محدودیتهای آن جا اذیتش نمیکنه؟ گفت مجبوره؛ البته در یک مدرسه انگلیسی درس میده و از این نظر بد نیست اما مثلا نمیتونه تنها از خانه خارج شه یا رانندگی کنه. پرسید شما میتونید تو کشورتون رانندگی کنید؟ توضیح دادم که ما تنها محدودیتی که داریم اینه که باید حجاب داشته باشیم و مسلما میتونیم رانندگی هم بکنیم (البته توضیح ندادم که اگر قانون را بخوای نگاه کنی حقهای زیادی را نداریم، به اندازه کافی دیدش منفی هست انگار).
دیدی که از ایران وجود دارد حتی تو کشورهای منطقه هم خیلی خیلی دور از واقعیته.
Monday, January 16, 2006
سي ان ان کنار مطلب مربوط به ملاقات رييس جمهور امريکا و صدراعظم آلمان يک نظرسنجي گذاشته که
Should Iran be banned from soccer's 2006 World Cup over its nuclear activities?
تا حالا نتايج ۳۷(بله) به ۶۳ (نه) هستش. حالا پرشين بلاگ اين لوگو را بالاي وبلاگ ها گذاشته:
که حتما باعث مي شود اين نتيجه تغيير محسوس بکنه. (البته اگر ادامه داشته باشه) اما چيزي که مي خواستم بگم اين که کم کم اثر اعمال و گفتار آقايون داره روي زندگي عادي مردم هم خودش نشون مي ده. يعني استدلال آن ها که مي گفتند مگه فرقي هم مي کنه الان چيه؟
Should Iran be banned from soccer's 2006 World Cup over its nuclear activities?
تا حالا نتايج ۳۷(بله) به ۶۳ (نه) هستش. حالا پرشين بلاگ اين لوگو را بالاي وبلاگ ها گذاشته:
که حتما باعث مي شود اين نتيجه تغيير محسوس بکنه. (البته اگر ادامه داشته باشه) اما چيزي که مي خواستم بگم اين که کم کم اثر اعمال و گفتار آقايون داره روي زندگي عادي مردم هم خودش نشون مي ده. يعني استدلال آن ها که مي گفتند مگه فرقي هم مي کنه الان چيه؟
Thursday, January 12, 2006
Saturday, January 07, 2006
با استادم قراره برای سخنرانی که داره به یک دانشگاه دیگر برویم. قرار میگذاریم یک ساعتی در اتاقش باشم که با کسی که از دانشگاه مقصد میاد تا استادم را به محل سخنرانی ببرد به محل سخنرانی برویم. براثر یک سری اتفاقات از جمله دیر آمدن استاد من و بعد کار کوتاهی که بعد از معرفی ما برای انجام دادنش رفت چند دقیقهای تنها می مانیم. کسی که برای راهنمایی آمده یک آقای جاافتاده است که احتمالن اگر بخواید بدون دونستن شغلش حدس بزنید چه کاره است از اولین چیزهایی که به ذهنتون میاد اینه که باید استاد دانشگاه باشه. از من در مورد زمینه کاری میپرسد و بعد از ملیتم، میگویم ایرانیم، میگوید "تا چند سال پیش همه از چین بودن حالا از ایران" حس خوبی نسبت به لحنی که این جمله را میگوید ندارم یک جواب بیربط میدم "الان هم چینی های زیادی این جا هستند"، میگوید "آره، زیادن" بعد میپرسد از کدوم شهری؟ میگویم تهران. به قیافهش نگاه میکنم بهش نمیاد از خاورمیانه باشه، شاید اروپای شرقی. میپرسم "ایران را میشناسین؟" میگوید "نه" با یک مکثی اضافه میکند "حتی اگر میخواستم هم با گذرنامه اسراییلی که دارم خیلی کار راحتی نیست برام سفر به آن جا" میگویم "فکر کنم حتی غیرممکنه" میگوید "نه، اگر من یک جاسوس باشم حتمن راهی برای رفتن پیدا میکردم" اینجا استادم میاد و به سمت محل سخنرانی میرویم. زود میرسیم و استادم کاری دارد که می رود آن را انجام بدهد. من سرگرم کار با کامپیوتر میشوم و گاهی به راهنما که در حال تنظیم دو تا پروژکتور(؟) درخواستی سخنرانه نظر می دهم و کمکش می کنم تا آن ها را تنظیم کند. در حال خواندن هستم که از کنارم رد میشود، دست میکند و از جیبش یک نارنگی در میاره و به من میده.
پ.ن. حسام جریانِ نتیجه اخلاقی چیه؟
پ.ن. حسام جریانِ نتیجه اخلاقی چیه؟
Wednesday, January 04, 2006
ترم جدید از امروز شروع شد. این ترم یک درس دارم، دو تا درس را هم باید برای امتحان جامع بروم سر کلاس. بدیِ این دوتا اینه که تکراری هستند، اما چون مدت ها قبل خوندمشون یادم رفته، اما استاد که توضیح می دهد سریع یادم میاد و توضیحات بعدی خسته کننده می شوند. البته حقیقت اینه که به نظرم استادای این دانشکده همیشه یک کم زیادی(به دفعات زیاد) توضیح می دهند. دست کم استادای درسایی که من داشتم که این طور بودن.
Monday, January 02, 2006
خانمِ کارت تلفن می گوید "می توانید به مدت هفت ساعت و ... دقیقه صحبت کنید" تا گوشی را بردارند تو ذهنم یک لیست از دوستان که در امریکای شمالی هستند را مرتب می کنم تا بهشون زنگ بزنم. خیلی کمتر از یک ساعت (شاید چهل دقیقه) حرف زدیم که خانمه می گوید "یک دقیقه زمان دارید" تا من بیام تعجب کنم که چی شد و خداحافظی کنم قطع می شود در کمتر از 20 ثانیه.
پ.ن. اول، ممنون بابت راه کارها، فکر کنم از یکی از این سرویس های راه دور استفاده کنم؛ تعرفه هاشون گرونتره اما بعدش سنگینیِ یک کلاه بزرگ را رو سرت احساس نمی کنی احتمالن.
دوم، صالح، خود خودشه;)، راستی تو چرا وبلاگ هات دایم پاک می شوند از یک جای دیگر سردرمیارند؟;)
پ.ن. اول، ممنون بابت راه کارها، فکر کنم از یکی از این سرویس های راه دور استفاده کنم؛ تعرفه هاشون گرونتره اما بعدش سنگینیِ یک کلاه بزرگ را رو سرت احساس نمی کنی احتمالن.
دوم، صالح، خود خودشه;)، راستی تو چرا وبلاگ هات دایم پاک می شوند از یک جای دیگر سردرمیارند؟;)
Subscribe to:
Posts (Atom)