Tuesday, January 30, 2007

بهانه...

دلم گرفت، خیلی راحت. هر چی هم سعی می کنم بگم مهم نیست نمی شه، هرچند که واقعن مهم نیست... انگار دلم بهونه می خواست...

Friday, January 26, 2007

جانم؟

صبح قراره ساناز زنگ بزنه تا بیدارمون کنه و بریم دانشگاه. تلفن زنگ می زنه گوشی را برمی دارم و چون فکر می کنم سانازه می گویم "جانم؟" یک نفر آن طرف می گوید "Oh, this is janam? sorry i wanted to talk to azam":)) و تق گوشی را می گذارد. من تنها کاری که از دستم براومد این بود که وقتی دوباره زنگ زد صدام را عوض کنم کمتر آن آدمه تعجب کنه.

Fedex - even for MBA graduates



:)))))))))))))))

Friday, January 19, 2007

اسم وبلاگ

از آن جا که یکی از دوستان به اسم جدید اعتراض کرده دوباره واتو واتو عوض می شه و اسم این جا را اسم وبلاگ قبلی می(که آرشیوش را منتقل کردم به این جا) گذارم .

Thursday, January 18, 2007

آتش سوزی 2

در زمانی که پایین بودیم به طرز عجیبی به بم فکر می کردم و آدم‌هایی که در آن شب در سرمای منفی شش زیر آوار بودند. به این که اگر آن ها هم ساختمان‌های محکم‌تری داشتن یا این که زودتر بهشون کمک می‌شد دغدغه‌هاشون از مردن به این که "اگر x خراب بشه همه کارهای y مدتم از بین می رود" یا این که "اگر فلان مدرک از دست بره چه کار کنم؟" تغییر می کرد و تفاوت بزرگیه بین این دو.ایران که بودم یکی از آشناهای خیلی دور پدربزرگم دو تا پسر 21 و 24 ساله‌اش را بر اثر گازگرفتگی از دست داد و من به این فکر می‌کردم که واقعن نمی‌شه کاری کرد که این اتفاق کمتر تکرار شه؟ و در همین حال تعداد زیادی از آدم هایی که در مورد واقعه حرف می‌زدند می‌گفتند "آن قدر که پدرِ این ها بد بود این بلا سرش آمد":O:Oیک جورهایی به جای این که به راه حل فکر کنند به توجیه فکر می‌کنند. وقتی به این آدم‌ها می گفتم پس این که تعداد خیلی کمی در کانادا از آتش سوزی ساختمان هایی که بیشترشون از چوب هستن می میرند به این دلیله که آن ها همه خوبن؟ که بهت می گفتن نه نمی تونی بگی تو کار خدا حکمتی نیست...

آتش سوزی 1

دیشب ساعت چهارونیم برای دومین بار در این هفته آٰژیر آتش ساختمان به صدا درآمد. فکر کردم من که عمرن تا مطمئن نشم آتش واقعیه و یکی تصمیم نگرفته داخل راهرو سیگار بکشه در هوای -۳۵(دیشب سردترین شب امسال تا امروز بوده) ییرون نمی روم. داشتم به همین فکر می کردم که دیدم یکی کوبید به در آپارتمان که "It's real" در آپارتمان را که باز کردم دیدم چه دودی. سریع برگشتم که دیدم مریم ها هم بیدار شدن و من موبایلم را برداشتم به ساناز زنگ بزنم و رفتم سمت پله ها تا شش طبقه را برم پایین و در این هیروویر عینکم را هم حتی برنداشتم. پایین حدود ۵ دقیقه منتظر موندیم که آمدن گفتن جدیه موضوع و برید داخل ساختمان کنار خوابگاه. من هم چنان منتظر بودم که بچه ها بیان پایین با هم بریم که احساس کردم دیگه نمی تونم انگشت های دست و پام را تکون بدم، یکی از بچه ها از طبقه هشت آمده بود گفت آن جا پخش کننده های آب فعال شدن و خیس شده بود و در مدتی که منتظر بودیم موهاش یخ زد. بالاخره رفتیم ساختمان کنار. یک ساعتی گذشت خبری نشد. هم چنان صدای آژیر می آمد. تا خوابگاه رفتیم دیدیم ماموران آتش نشانی دارند می روند اما هنوز اجازه نمی دهند کسی وارد شود. در حالی که نیمه منجمد شده بودیم برگشتیم به جای قبلی. یک ساعتی منتظر بودیم که یکی از مسول ها آمد گفت می تونین برگردین. این بار نزدیک های روشن شدن هوا بود و فکر می کنم زمانی سردتر از آن امکان نداره در حالی که به وضوح می لرزیدیم و من فهمیدم سرمای تا مغز استخوان یعنی چی رسیدیم خوابگاه. این بار همه دم در جمع بودن و نمی گذاشتن کسی داخل شه. گویا خبر اشتباه بوده و باید منتظر بمونیم تا آب را خشک کنند. حالا با شنیدن این همه یاد چیزهایی افتادیم که اگر آب بهشون خورده باشه دیگر به درد نمی خورن مهم تر از همه مدارک و کامپیوترها. به هرحال دوباره برگشتیم جای قبلی. حدود ساعت هفت و نیم گفتن طبقه ۷ و ۸ می تونند داخل بروند. باز منتظر موندیم نیم ساعت بعد گفتن طبقه ۵ی ها بروند. دیدیم ما را جا انداختن، با بچه ها رفتیم گفتن طبقه دومی ها بروند اما ما باید می ماندیم تا یک نفر با ما بیاد چون آتش از طبقه شش شروع شده(در واقع ۳ تا آپارتمان آن طرف تر) . به هر حال آپارتمان سالم بود و فقط راهروها خیس بودن.

Tuesday, January 16, 2007

مهاجر

می‌گوید سال 91 آمده؛ یک بچه داشته که الان داره حقوق می خونه و بچه دومش 12 سالشه و خودش را کانادایی می‌داند و هاکی ورزش محبوبشه و فقط با پدر فارسی حرف می‌زنه اما . خودش در صنایع هلی کوپترسازی بوده و وقتی آمده اینجا گفتن دو سال باید درس بخونه. به خاطر وضع مالی نمی تونه و راننده تاکسی می‌شود، راننده تاکسی که باید منتظر باشه هوا بد بشود تا مشتری‌هاش زیاد شوند، به جای خودش خانمش درس می‌خواند و بعد هم جدایی، بچه‌ها را هم به پدر می سپره.
حالا مونده پدری که احساس می‌کنه زندگیش را فدای بچه‌ها کرده اما آن ها قدر نمی‌دونن. واقعن باید برای نسل بعد زندگی کرد؟

Sunday, January 14, 2007

تازه شدن

از قیافه این جا حتمن شما هم خسته شده بودین. اسمش هم همین طور، پس حتمن شما هم قبول دارین این تغییرها لازم بودند نه؟

Wednesday, January 10, 2007

...

از ایمیل یکی از دوستان:

you know, going home is like falling in love, all excitement, etc. .... then, staying there is like being in love. it has its ups and downs. it's like you have never been without love. then coming back is like falling out of love. always heartbreaking, no matter how many times you've been in and out. does this mean you should take care not to fall in love again? or just try to stay in an old love forever without any change? i don't know ...

Friday, January 05, 2007

هک!

ایمیل یاهوی من هک شده؛ با هکر عزیز در حالی که داشت نقش خودم را ایفا می کرد با یک آی دی دیگر چت کردم، این هم قسمتی از متن(statusِ آی دی منِ واقعی یا همون هکره این بود که تا فردا پول لازم دارم):

man: Salaam
man: chi shode?
hacker: salam
hacker: bedehkaram be yeki...
man: vaaaa
man: cheghadr؟
hacker: 150 tooman
hacker: hatmane hatmanam bayad farda
hacker: rikhte beshe be hesabesh
hacker: manam ta 3shanbe pool nadaram
man: chetori§
hacker: chi chetori ?
man: chetori behet bedam?
hacker: mitooni berizi be hesabesh farda
hacker: ?
man: khob be hesaabe khodet mirizam
hacker: khob akhe man farda az saat 6
hacker: bayad beram jai
hacker: marasame
hacker: hamsayamoon morde
man: che marasemi?
hacker: bayad beram komake oona
hacker: nemiresam beram az bank begiram
hacker: dobare berizam be hesabe oon
hacker: mitooni khodet berizi be hesabesh ?
man: bashe
hacker: bebin age nemishe begoo
hacker: chon abroom mire
...

و در نهایت شماره حساب داد که پول را واریز کنم:O

Thursday, January 04, 2007

اعتراف

در این پست به طور رسمی نظرم را در مورد ماجراهای دن کامیلو که در پست قبل نوشته بودم پس می‌گیرم. "دن کامیلو و پسر ناخلف" (نشر مرکز) کاملن باعث شد نظرم عوض شه. کتاب جالبیه، باید به شخصیت‌ها عادت کنی تا بتونی لذت ببری

Monday, January 01, 2007

مترجم دردها

کتاب "مترجم دردها" از جومپا لاهیری ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت را خوندم، هم‌زمان با"عطر سنبل، عطر کاج" و "دنیای کوچک دن کامیلو"، البته از اول قرار نبود هم‌زمان بخونم اول از "عطر ..." شروع کردم که خیلی نوشته مثبت در موردش دیده بودم و به نظر من هم طنز جالبی داره اما وسط هاش بودم که دیدم مامانم برداشته بخونه پس شروع به خوندن "دنیای..." کردم، راستش آن‌قدر بهمن تعریفش را کرده که سطح انتظارم انگار خیلی بالا بود و آن قدر که انتظار داشتم خوشم نیومد. اما "مترجم دردها" را خیلی اتفاقی شروع کردم به خوندن و نفهمیدم داستان اول کی تموم شد و بعد داستان بعدی و بعدی. حسی که از خوندن داستان‌ها می‌گیری انگار می‌‍‌بردت وسط آن خانواده هندی، انگار مترجم دردها را سال‌هاست که می‌شناسی یا حس خانم سن که دلش زندگی امریکایی نمی‌خواد. و بعد از تموم شدنش معجونی از حسرت تموم شدن یک کتاب خوب و حس خوبی که از خوندش داری، مدت‌ها بود این را حس نکرده بودم، انگار وقتی انتظارش را نداری میاد سراغت.