حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
پ.ن. الان که داشتم دوباره شعر را می خوندم دیدم کامل نیست ، در این قسمت :
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.
خط آخرش را جا انداخته
دیوانه وار دوست بدارم
Sunday, March 25, 2007
بهار
امروز آن قدر هوا خوبه که احساس می کنی "خوش به حال روزگار" که "نرم نرمک" بهار داره می رسه.
پ.ن. همین الان برف گرفت:D
پ.ن. همین الان برف گرفت:D
Friday, March 23, 2007
عیدی
دیروز کتاب هایی که از ایران برای خودم فرستاده بودم رسیدن:D زمان رسیدنشون تبدیلشون کرد به عیدی خودم به خودم:D این جوری عیدی نگرفته نموندم:D:D:D
راستی با تاخیر سال نو مبارک. کاش سال خوبی باشه برای همه مون.
راستی با تاخیر سال نو مبارک. کاش سال خوبی باشه برای همه مون.
Tuesday, March 13, 2007
سوتی بی بی سی
بی بی سی فارسی در مورد فیلم 300 مطلبی نوشته که یک جمله اش اینه:
"این فیلم از روی کتاب مصوری نوشته فرانک میلر به همین نام توسط شرکت "برادران وارنر" ساخته شده است. در سال 1962(1341) نیز فیلمی بر اساس اين کتاب ساخته شد و در ایران هم به نمایش در آمد."
فرانک میلر متولد 1957 است و کتاب 300 در سال 1998 چاپ شده.
"این فیلم از روی کتاب مصوری نوشته فرانک میلر به همین نام توسط شرکت "برادران وارنر" ساخته شده است. در سال 1962(1341) نیز فیلمی بر اساس اين کتاب ساخته شد و در ایران هم به نمایش در آمد."
فرانک میلر متولد 1957 است و کتاب 300 در سال 1998 چاپ شده.
Monday, March 12, 2007
North Country
North Country از زنی(جوزی) می گوید که برای تامین زندگی خودش و دو بچه اش که با یادآوری مدام آدم های جامعه می دونیم از دو پدر مختلف هستن در یک معدن کار می گیرد. قانون به او حق می دهد این شغل را داشته باشد اما جامعه نه؛ حتی پدرش که در همون معدن کار می کند . فیلم داستان مبارزه ی این آدمه برای حقِ کار کردن در شرایط مساوی با مردها و بدون فشارهای جنسی . جالبه که ماجراهای فیلم در سال 89 می گذرد و در توضیح فیلم نوشته این ماجرا اولین حرکت موفق مهم در مبارزه با آزار جنسی در امریکاست.
در مدتی که فیلم را می دیدم و بعد از آن خیلی به این موضوع فکر کردم که چه قدر مهمه که عادت نکنیم به کژی ها مثل زن های کارگر آن معدن که آزار دیدن را جزیی از شرایط کار باور کرده بودن. چه قدر مهمه که کم نیاریم حتی وقتی فکر می کنیم شکست می خوریم؛ وکیل جوزی یک جا بهش می گه:
What are you supposed to do when the ones with all the power are hurting those with none? Well for starters, you stand up. Stand up and tell the truth. You stand up for your friends. You stand up even when you're all alone. You stand up
در مدتی که فیلم را می دیدم و بعد از آن خیلی به این موضوع فکر کردم که چه قدر مهمه که عادت نکنیم به کژی ها مثل زن های کارگر آن معدن که آزار دیدن را جزیی از شرایط کار باور کرده بودن. چه قدر مهمه که کم نیاریم حتی وقتی فکر می کنیم شکست می خوریم؛ وکیل جوزی یک جا بهش می گه:
What are you supposed to do when the ones with all the power are hurting those with none? Well for starters, you stand up. Stand up and tell the truth. You stand up for your friends. You stand up even when you're all alone. You stand up
Thursday, March 08, 2007
شنبه آن ها، یک شنبه ما
شنبه شب این جا آخرین شب فستیوال شب سفید بود، جاهای مختلف شهر برنامه های مختلف داشتن و اتوبوس ها به خاطر این برنامه مسیرهای ویژه داشتن و با سرویس رایگانشون تا خودِ صبح باعث می شدن هر کس که می خواد بتونه شاد باشه. وقتی می رفتم خونه به آدم ها نگاه می کردم و شاد بودنشون، به برف بازی آن همه آدم آن ساعت شب، به زنده بودن شهر در آن هوای سرد و فکر کردم چه قدر خوبه انقدر شادی کردن دسته جمعی براشون مهمه.
صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم ایمیلی بود که خبر می داد فعالین حقوق زنان را گرفتن. مرثیه مریم مومنی را که خوندم دوباره حس آن روز زنده شد، به خصوص این قسمت:
اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم ایمیلی بود که خبر می داد فعالین حقوق زنان را گرفتن. مرثیه مریم مومنی را که خوندم دوباره حس آن روز زنده شد، به خصوص این قسمت:
اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
Sunday, March 04, 2007
Friday, March 02, 2007
و این منم؟
بعضی وقت ها یک چیزی می گی، یک کاری می کنی، یک فکری می کنی که باعث می شه فکر کنی این منم؟ بعضی وقت ها هست که خودت را نمی شناسی حتی نمی تونی بفهمی چیزی که گفتی از کجا آمد...
Subscribe to:
Posts (Atom)
