Tuesday, July 31, 2007

همبستگی با دانشجویان دربند

این یک فراخوان است. برای همه ی وبلاگ نویس ها. می خواهیم روز 14 مرداد 86 همگی برای همبستگی با دانشجویان دربندنام وبلاگ هایمان را تغییر دهیم به:

14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با
دانشجویان دربند

نیاگارا

آبشارهای نیاگارا در مرز کانادا و آمریکا هستن و همین باعث این می شه که فروشنده ها قیمت را هم به دلار کانادا و هم به دلار آمریکا بگویند. شهر نیاگارا کاملن یک شهر توریستیه، این را به راحتی می تونی از باز بودن همه مغازه ها در ساعت یک شب و خلوت بودن همان خیابان حتی ساعت ۱۱ فردا صبحش ببینی. آبشارها عظیمن، خیلی بزرگ تر از آن چیزی که من فکر می کردم و حس کاملن خوبی بهت می دن.








تورنتو عروسی یکی از دوستان بود. مراسم عروسی جدا بود و قسمت کمیک ماجرا این جا بود که محلی که آدم ها می رقصیدن شبیه صحنه تاتر بود که یک سری آدم با جدیت آن را نگاه می کردند و صد البته هدف خیر بود. من نمی فهمم این آدم ها رو.











رفتیم موزه رویال انتاریو. یک ساختمان قدیمی که در نوسازی سومش یک قسمت جدید با معماری خیلی جالب بهش اضافه کردن. به علت کمبود وقت نشد برویم و داخل موزه را ببینیم اما آن قدر مغازه کادوی جالبی داشت که باعث شد کلی احساسات هنری ما فوران کنه .

Wednesday, July 25, 2007

ما و آن ها

می خواستم در مورد هری پاتر و کتاب آخرش بنویسم و این که وقتی راه می ری چقدر آدم می بینی که کتاب دستشونه و این که آدم ها از ترس این که نکنه یک وقت یکی که زودتر کتاب را تموم کرده بهشون بگه چی می شه دارن تند تند کتاب را می خونند (مثلن یک چیزی شبیه این جمله را گوینده رادیو دیروز در مورد پسرش گفت) ، که بعد که این یا این را می بینی فکر می کنی چقدر نوشتن از این چیزها دیگه به نظرت احمقانه میاد. اعدام ؟

Friday, July 20, 2007

هری پاترو محفل قفنوس

دیشب هری پاترو محفل قفنوس را با آی مکس دیدم، البته چون دیر رسیدیم ردیف دوم از جلو نشسته بودم و سه بعدی شدن آدم ها را خیلی احساس نمی کردم چون تقریبن تمام فیلم آدم ها در فاصله دو قدمیت بودن. به نظرم این بهترین فیلم هری پاتر تا الان بوده، دست کم خسته کننده نبود، البته خیلی جزییات حذف شده که خب به هرحال همیشه این جوریه.
نکته فیلم دیشب این بود که جلوی در سالن بهت عینک می دادن، من تعجب کردم چون برای اسپایدر من از عینک خبری نبود. خلاصه رفتیم نشستیم و هی عینک را زدیم هی برداشتیم دیدیم نه هیچ تغییری ایجاد نمی شه. فرزان که عینک را نزد اما من زدم، فکر کردم لابد یک چیزی می فهمند عینک دادن دیگه(البته بگم ها تو ردیف ما چند نفر دیگه هم عینک را از اول فیلم زدن). بعد... به صحنه جنگ که رسید تازه یک آیکن آن پایین صفحه به شکل عینک ظاهر شد
:D

Sunday, July 15, 2007

از همین دور و بر

روز زن بود، از خبرهای ایران می دونستم، از نوشته های وبلاگ ها. اما نمی دونم چرا ذهنم ارتباط برقرار نکرده بود که روز زن، همون روز مادره. نمی دونم یعنی حتی هیچ جا ندیده بودم که یادم بیاد؟ وقتی یادم آمد، یعنی در واقع وقتی مامانم زنگ زد که روزم را تبریک بگه احساس کردم یک چیزی محکم خورد تو سرم، یک حس منگی. نمی فهمیدم چطور یادم نمونده بود ارتباط این موضوع را؟ حس بدی بود خیلی.

Friday, July 13, 2007

A Man Called Old Fashion




Recently I found this blog, it is about advertisement, but it is not the only thing you may find there.

Sunday, July 08, 2007

Live Earth on lucky day

Yesterday was 7/7/07 or as it is called "lucky day" because of the 3 sacred numbers 7 in the date. So many people managed to have their marriage at this day, and lots of people went to Las Vegas to try their chances.

Also yesterday there was this 24 hour Live Earth concert all over the world to make an effort for a greener planet. I liked this "Hey, you" song by Madonna:



Monday, July 02, 2007

روزمره

من خوبم، با وجود این که هنوز وسایل را در خونه جدید باز نکردم، اما از آن جا که خیلی بی جنبه (؟) تشریف دارم از این که استاد عزیز ازم تعریف کرده در حالی که فکر می کردم اساسی عصبانی خواهد شد از چیزی که بهش تحویل دادم کلی ذوق کردم.
ذوقی می کنیممممممم....

پانوشت : ببخشید من یکی در میون فارسی و انگلیسی می نویسم اما از آن جایی که کامپیوترم فارسی نداره برام گاهی راحت تره انگلیسی بنویسم اما خب بعضی چیزها را فقط فارسی باید بگی انگار.