Friday, August 31, 2007

سوال

سه تا سوال:
۱- چه قدر به این جدولی که نشون می ده ماده غذایی که می خرید چه موادی داره وقت خرید دقت می کنین؟ (ایران هم یک سری مواد این ها را داشتن فکر کنم)
۲-بین طعم غذا و سلامتیش کدوم مهم تره؟ یعنی چه قدر ممکنه از یک چیزی که دوست دارین به خاطر این که سالم نیست بگذرین؟ یا چه قدر ممکنه چیزی که دوست ندارین رو چون مفیده بخورین؟
۳- اگر خارج از ایران هستین چه قدر ارگانیک بودنِ موادی که استفاده می کنین براتون مهمه؟
پ.ن. جواب بدینا....

۲- اول ممنون از رویا و بهار. دوم ممنون از بقیه، خیلی من الان احساس تحویل گرفته شدن بهم دست داده تازه جالب ماجرا این جاست که بیشتر کسانی که این جا را می خونند از دوستانم هستن... و جالب تر این جاست که سوال ها خصوصی نیستند و همه هم براش جواب دارن حتمن. رفتار آدم ها جالبه... اصلن خود وبلاگ نوشتن هم در همون گروه رفتاری جالب(عجیب) قرار می گیره

Thursday, August 30, 2007

خوردنی ها

یک سری نکته ی همین جوری در مورد خوردنی ها. بعضی هاش از بولتن سلامت دانشگاه، بعضی ها هم چیزهایی که این طرف و آن طرف بیشترمون دیدیم. برای این که همه یک جا باشن. شما هم اگر چیزی به نظرتون می رسه بگین.

۱- یک نکته مهم این که غذاهای فیبردار به هضم غذا کمک می کنند پس تا جای ممکن باید مواد فیبردار به رژیم غذایی اضافه کرد. هر کس روزانه به ۱۵ تا ۲۵ گرم فیبر احتیاج داره.

۲- نان های قهوه ای (whole wheat) از نان سفید بهترن، هم فیبر آن ها باعث هضم غذا می شه، هم به دلیل این که احساس سیری بیشتری می دن برای کنترل وزن هم خوبن.

۳- برنج قهوه ای ۳ برابر برنج سفید فیبر داره و مواد معدنیش هم بیشتره البته زمان پخت بیشتری لازم داره.

۴- من همیشه فکر می کردم شکر قهوه ای از شکر سفید بهتره اما این طور نیست مگر این که مقدار زیادی شکر در روز مصرف کنین در اون صورت مواد معدنی شکر قهوه ای بیشتره.

۵- به جای نوشابه آبمیوه ی بدون شکر بخورید. اگر به نوشابه عادت دارین یک کم تغییرش سخته اما می شه.

۶- طبق پیشنهاد راهنمای غذای کانادا برای یک رژیم سالم روزانه ۵ تا ۱۰ وعده میوه و سبزی لازمه. یک راه برای کسانی که بیشتر
وقتشون را بیرون از خانه می گذرونن این هستش که برای چند روز کاهو، کرفس، هویج، کدوِ، خیار یا فلفل دلمه ای را قطعه کنید و در پاکت های نایلونی کوچک بسته بندی کنید. هر روز می شه یکی از این ها را با خودتون ببرین. برای (ترجمه dip چی می شه؟) سس روش هم می تونین به خامه ترش (sour cream) یک چیزهایی مثل پیاز یا سیر یا شوید یا هر چی که دوست دارین اضافه کنین و در یک ظرف کوچیک با خودتون ببرین.

۷- مصرف برنج را به ظهر محدود کنین یکی از چیزهایی که خیلی زیاد باعث افزایش وزن می شه مصرف برنج برای شامه. خیلی خوبه اگر شام سالاد باشه. منظور از سالاد هم فقط کاهو یا اسفناج با گوجه و خیار و قارچ نیست. می شه لوبیا یا باقلا یا نخود یا ... اضافه کرد یا میوه هایی مثل انگور، سیب، توت فرنگی، پرتقال... . برای سس سالاد ترکیب روغن مایونز و سرکه خیلی خوبه (دو در برابر یک از روغن و سرکه). می شه نوع سرکه را تغییر داد که تنوع داشته باشه.

۸- وقتی رستوران می رید به جای سیب زمینی سرخ کرده سالاد سفارش بدین. اگر این ترکیب سیرتون نمی کنه سیب زمینی پخته (baked potato) از سرخ شده بهتره.

۹- بهتره سیب زمینی سرخ کرده را خونه درست کنین با روغن زیتون. اگر می تونین سیب زمینی را پوست نکنید چون تقریبن همه فیبر سیب زمینی در پوستشه.

۱۰- همیشه یک ظرف کوچک میوه دم دستتون باشه. صبح که از خونه می رین بیرون یک پاکت کوچک شبیه پاکت شماره ۶ میوه داشته باشین که بذارین تو کیفتون.

این برای امروز. شما هم حتمن اگر کاری به نظرتون خوبه و باعث می شه رژیم غذایی بهتری داشته باشیم بگین.

پ.ن. رویا نوشته:

شماره ۷ رو من خیلی شنیدم و الان هم که گشتم تو اینترنت دیدم که این یه اعتقاده و از لحاظ علمی ثابت نشده. در مورد اضافه یا کم شدن وزن چیزی که مهمه کل مقدار کالریه که مصرف می‌شه اون هم در طولانی مدت. و این که شب بخوری یا روز فرقی نمی‌کنه.
در مورد شماره ۶ هم نمی‌دونم که تو ایران خامه ترش هست یا نه. ولی حتی اینجا هم به نظرم ماست با همین چیزایی که گفتی خیلی خوشمزه‌تر و کم کالری‌تر

رویا من شماره ۷ رو از رو تجربه خودم نوشتم برای من کاملن تفاوت می کنه. در مورد شماره ۶ هم من هم موافقم ماست خوشمزه تره ولی خوب تنوع هم بد نیست.

Wednesday, August 29, 2007

بیمه

سیستم بیمه ما این جوریه که معمولن وقتی خارج دانشگاه می ریم دکتر باید هزینه را بدیم بعد رسید را بفرستیم بیمه تا چک بفرستن. همیشه می گن قبل از پست مدارک کپی بگیرین که اگه گم شد داشته باشین. من همیشه کپی می گرفتم اما کم کم از این که هیچ وقت کپی ها لازم نشدن و از هر چند وقت یک بار دور ریختن کپی ها خسته شدم این کپی گرفتن را ترک کردم. حالا این بار فرم ها گم شدن. امروز رفتم یک نسخه دیگر بگیرم خانم منشی رسید را پرینت کرد و بهم داد، ازش می پرسم مهر یا امضا لازم نیست؟ یک کم فکر می کند می گوید بده مهر بزنم این شرکت های بیمه هر کاری می کنن که پول ندن:D

پ.ن. خب جای دوم با لبخندی بر لب برای دادن یک کپی ناقابل ۲۰ تا شارژ کردن. حالا حالی می ده بیمه بگه کپی قبول نمی کنیم.

Sunday, August 26, 2007

اوت

هفته دیگه استادم از سفرِ یک ماهه برمی گرده و من در این یک ماه حتی نصف کارهایی که قرار بوده انجام بدم را انجام ندادم. این روزها بیشتر ساعت ها را خوابم، ساعت هایی را هم که بیدارم به خاطر این آنتی بیوتیکِ عزیز معده درد دارم، فکر کنم نکته مثبت ماجرا این جاست که قبل از این که استادم برگرده قراره این داروهه تموم شه. تنها کار نسبتن مثبتی که این روزها انجام می دهم فیلم دیدنه، این قانون هرشب یک فیلم را به شدت رعایت می کنم. یک کار دیگر هم که الان یک چند روزی هست ترکش کردم چک کردن بلیت برای ایرانه،در این یک ماه به تعدادِ روزهای ماه تصمیم گرفتم برم ایران و بعد می دیدم اوضاع پروپوزال خراب تر از این حرف هاست(هر چند که در نهایت هم پیشرفتی نداشت)، بماند که اصلن تا هفته پیش گذرنامه ام هم سفارت امریکا بود. یکی از کارهایی که من موقع افسردگی انجام می دم خرید کردنه (البته متاسفانه فقط وقتی افسرده هستم خرید نمی کنم ) و الان در این دو سه هفته اخیر به جایی رسیدم که جرات نمی کنم حسابم را چک کنم. خلاصه این که خدا عاقبت من را با این ماهِ اوتِ امسال به خیر کنه.

Saturday, August 25, 2007

گیجی

تو راهنمای آنتی بیوتیکی که می خورم نوشته سعی کنید کافیین کمتر بخورید. تصمیم می گیرم حرف گوش کنم. حدودای ساعت ۱۲ ظهرِ که کم کم اثر نخوردن معلوم می شه. بهش توجه نمی کنم. به ساعت ۶ که می رسم با تکون دادنِ سرم احساس می کنم یک وزنه تکون می خوره(آره بهش می گن اعتیاد). حرف گوش کنی را بی خیال، از خانه راه می افتم سمت جاوا یو که معمولن ازش قهوه می گیرم چون ادعا می کنه ارگانیکه و مستقیم از کشاورزها می خره. هنوز از خیابون رد نشدم که یادم میاد پول نقد ندارم آن جا هم فقط نقد می گیرن. برمی گردم سمت استارباکس که به این نتیجه می رسم هوا گرمه بگذار برم از تیم هورتونز کاپوچینوی یخی بگیرم(نمی دونم چرا به ذهنم نرسید خوب حالا شاید استارباکس هم داشته باشه ) راه می افتم سمت تیم. می رسم جلوی درش... خب اگر کانادا باشین دیگه الان می دونین مشکل کجاست... این که تیم هورتونزها فقط پول نقد می گیرن. حالا قیافه من را داشته باشین که جلوی در ایستادم و این نکته یادم اومده ...:)):)) دست از پا درازتر برمی گردم استارباکس تا کمتر دست و پام بلرزه:D آی بسوزه پدر اعتیاد;) این هم نقشه مسیر خونه تا دانشگاه که دور زدن های من معلوم شه. اون جاهای خالی خیابونه.

Friday, August 24, 2007

جزیره پرنس ادوارد


View Larger Map

به صالح که پرسیده:
جزیره همون خشکی‌ای بود که همه طرفش آبه؟ یا همون آبی بود که همه طرفش خشکیه؟ اینو به این خاطر پرسیدم که با ماشین داشتین می‌رفتین جزیره.

جزیره پرنس ادوارد کوچک ترین استان کاناداست با جمعیت حدود صدوچهل هزارتا که اطرافش اقیانوسه. راهی که ما برای رفتن به آن جا انتخاب کردیم پل کنفدراسیون بود که سال ۹۶ افتتاح شده و طولش ۱۲.۹ کیلومتره و استان نیوبرونزویک را به پرنس ادوارد وصل می کنه. این مسیر موقع برگشت از جزیره برای هر ماشین چهل دلار عوارض داره. می دونم یک راه دیگر برای برگشتن از جزیره هم برای ما وجود داشت که از هالی فکس می گذره و حدودِ ۳۰۰ کیلومتر راه را بیشتر می کرد و فکر می کنم با قایق ماشین ها را رد می کنند.
یک نکته جالب در مورد جزیره این که طبق گفته این جا خانه آنی سومین یا چهارمین مقصد توریستیِ کاناداست.

Wednesday, August 22, 2007

P.E.I.


View Larger Map
سفر خیلی خوبی بود:) مسیر خیلی سبز بود و خود جزیره مجموعه ای از منظره های کارت پستالی .حالا اگر وقت کنم می نویسم. اینجا هم تعدادی از عکس ها را گذاشتم.

پ.ن. ۱- به بارون: این حتی نصف عکس ها هم نیست;)
۲- دلیل این که مسیر یک منحنی داره هم که تو نقشه معلومه. اون خط توسیه مرزه با امریکاست.

در راه جزیره پرنس ادوارد

Thursday, August 16, 2007

آنی



دارم می رم دیدن محله این خانومه. دوشنبه برمی گردم.

Wednesday, August 15, 2007

غر

نمی خوام غر بزنم ولی....
از هر چی دکتر خنگه متنفرم، از هر چی قرص افسرده کننده است متنفرم، از تغییر مود الکی متنفرم، از هر چی که باعث می شه این حال را داشته باشم متنفرم. بابا من خودِ غیرِافسرده ام را می خواممممم،‌کار دارم به خدا... چه طوری به این دکترها حالی کنم که دوای من این داروی افسرده کننده نیست؟
پ.ن. این ها که این پایینه از وبلاگ انار منم الان:(
من اگه بخوام افسردگی رو توی یه جمله خلاصه کنم میگم یک غم بی انتها و سنگینیه که هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره. اما فقط اون غم نیست که افسردگی رو به معضل تبدیل میکنه...آدم انگار بی اراده میشه٬ تماسش با دنیا قطع میشه٬ سنسورهاش حساسیتشون نسبت به زندگی کم میشه...میدونی یه سری کارها رو باید بکنی اما نمیکنی...میدونی باید درس بخونی اما نمیخونی٬ میدونی باید با دوستت بری بیرون اما نمیری٬ از چیزی لذت نمیبری٬ چیزی به هیجانت نمیاره و غمگینی٬ غمگینی٬ غمگینی٬ بی دلیل و با دلیل میزنی زیر گریه٬ احساس تهی بودن میکنی...و خودت رو دوست نداری....تمام اینا هست و هر روز به خودت میگی که فردا یه آدم متفاوت میشی اما باز هم فردا همونه و پس فردا و بقیه روزها...و با خودت فکر میکنی که چقدر بی اراده و ضعیفی...زندگی خاکستریه وقتی آدم افسرده است.
پ.ن. ۲- می دونم افسردگی می تونه دلایل روحی داشته باشه اما در حال حاضر مال من رسمن به خاطرِ دارو هستش. این تجربه را قبلن هم داشتم و بیشتر عصبانیتم از دکترهاییِ که نمی فهمن. امروز کلی روی اینترنت گشتم و تقریبن همه جا نوشته که این نوع افسردگی به خاطر کمبود ویتامین ب ۶ هستش چون بدن نمی تونه جذبش کنه. حالا اگر وقت کنم یک پستِ اساسی می نویسم فکر می کنم دونستنش لازمه.

Monday, August 13, 2007

خدای چیزهای کوچک

خوندن کتاب یا دیدن فیلمی که زمان در آن جا به جا می شود جالبه، درگیرت می کنه، می خوای تکه های پازل را کنار هم بچینی، هر تکه از یک جا. اما همین جا به جایی زمان وقتی قبل از این که سیر حادثه ها اتفاق بد را برات تعریف کنند آن را همون اول ها بهت می گوید آن وقت خوندن ماجراهایی که به آن حادثه می رسند خیلی دردناک تره، دردناکیش از نبودن امیده. خدای چیزهای کوچک داستانی در مورد دو تا دوقلوی ناهمسان و مادرشونه که در جامعه به شدت مردسالار هند می خواد برای بچه هاش، آن هم بچه های دورگه مسیحی-هندوش درجامعه طبقاتی هند هم پدر باشه هم مادر و به قول خودش : دو برابر دوستشون داشته باشه. مادرشون در این جامعه که تعیین شده کی می تونه کی را دوست داشته باشه عاشق هم می شه ولی جامعه برای مراقبت از ارزش هاش خیلی بیشتر توان داره. داستان کتاب، داستان زمان حاضره با عقب گردهای متوالی به حدود بیست سال.

Friday, August 10, 2007

unwritten



Feel the rain on your skin
No one else can feel it for you
Only you can let it in
No one else, no one else
Can speak the words on your lips
Drench yourself in words unspoken
Live your life with arms wide open
Today is where your book begins
The rest is still unwritten, yeah

Thursday, August 09, 2007

...

دلتنگی...

Thursday, August 02, 2007

مهدخت و آرش

برای مهدخت و آرش

خبر ازدواج دوستانت را این طوری بشنوی هم تجربه ایه.