Saturday, September 29, 2007

حسرت

این شعر حافظ موسوی را صالح برای یکی از نوشته های ندا نوشته. فکر کنم برای همه ی ما یک لحظه هایی وجود داره که یادمون میاره راوی یکی دیگه است و ما نیستیم. یک جور حسرت .


پدرم سی سال پیش مرده است
پسرم بیش از دوازده بهار را ندیده است

و من
چهل بار
زمستان را
از شانه هایم تکانده ام

هنوز می توانم
بر رودخانه ای کوچک خم شوم
و تمام نام های از یاد رفته را
به یاد بیاورم

آخرین بوسه بر پلک های بستۀ مادرم را
تا آخرین بوسۀ پسرم - بر پلک های بسته ام –
به یاد خواهم داشت

اما آنگاه که همۀ یادها را نیز از یاد ببرم
چیزی از حافظۀ جهان کم نخواهد شد

ما راوی جهان نیستیم
و جهان بی رحم تر از آن است
که روایت بی وقفه اش را
به خاطر ما
لحظه ای قطع کند

حافظ موسوی

Thursday, September 20, 2007

presentation skills

I feel bad, I am not able to do presentations. I did almost all the things one should not do while doing a presentation:-( and the worst point is I knew it, while I was there, in front of the others:-(. This presentation was not important in some sense, but I am not sure if I am able to do a better one:-(.

Sunday, September 16, 2007

درخواست

می شه منم ببرین؟ ...

"بر اساس نقشه توضیح داده شده در سایت اینترنتی شرکت اوزباس، این اتوبوس از طریق مرزهای شمال غرب، وارد ایران می شود.
در داخل ایران، در مسیر، ابتدا شهر تبریز قرار دارد.
پس از آن مسافران از اصفهان عبور خواهند کرد، در شیراز توقف خواهند داشت، و پس از عبور از بم، راهی بلوچستان در ایران و پاکستان خواهند شد.
سایت اینترنتی اوزباس در توصیف مسیر داخل ایران، به جذابیت مسجد کبود تبریز اشاره می کند و با تاکید بر بافت متنوع کوهستانی و صحرایی در مسیر تبریز به اصفهان، از ساختمانهای تاریخی شهر اصفهان، زاینده رود، بازار اصفهان، و کوه های زاگرس نیز نام می برد."
این سایت شهر شیراز را با عبارت "رویای یک باستان شناس" توصیف می کند.

پ.ن. ندا من قسمت ایران را این جا گذاشتم، اما کل سفر به نظرم خیلی جالبه. حتی جالب تر از قسمت ایرانش. فکر کنم برای غیر ایرانی ها این قسمت سفر(با توجه به این که بیشتر کشورها در مورد سفر به ایران به شهروندانشون اخطار می دن) بیشتر باعث عدم جذابیت شه. اما فکر کن اگه از همه کشورهای سر راه را با این دقتی که شهرهای ایران را انتخاب کردن شهر انتخاب کرده باشن چه شود.
ولی حالا به این هم فکر کن که اگه یک ایرانی همراهشون باشه چند تا ویزا لازم داره؟:D

Saturday, September 15, 2007

دور

روی دورِ غر زدنم ناجور...

Friday, September 14, 2007

روزمره

ممنون از نظرهای مطلب قبلی. حالا ببینم کدوم را استفاده کنم...

***

یک تاریخ تقریبی برای دفاع از پروپوزال گذاشتیم که دو هفته دیگه است. این هفته هم قراره یک جلسه پیش دفاع داشته باشم جلوی گروه خودمون تا به قول استادم (در مورد دانشجوی قبلیش که این جلسه را داشتیم) به خاطر این که خوبی من را می خوان تا حد مرگ نقدم کنند.

***

استادم نوع نوشتنم را دوست نداره، می گه یک قالب داری که توش جمله هات تا ابد ادامه پیدا می کنن. جمله ها را کوتاه کن. نقطه بگذار برو سر جمله بعدی.

***

روز اولی که به من گفتن آفیسم کجاست کلی از این که طبقه ۱۵ هستیم ذوق کردم. حالا قیافه من را داشته باشین وقتی دیدم آفیس پنجره نداره. تابستون یک امکانی پیش آمد که آفیس را عوض کنیم. استادم نظر خواست و بهش گفتیم به نظرمون پنجره داشتن مهمه. وقتی می خواست ایمیل بزنه که آفیس را عوض کنیم از من پرسید دلیل بهتری جز افسرده شدن به ذهنم نمی رسه که یک کم علتمون منطقی تر باشه:D. من هم گفتم نه. خلاصه نمی دونم چی گفت اما خلاصه این هفته آفیس را عوض کردیم به طبقه ۱۱ و پنجره دار. خلاصه خوشحالیم. حالا دوربین بیارم عکس می گذارم.

***

امروز سر کلاس وقتی می نوشتم max سرهم، بچه ها man می خوندند. سعی می کردم دقت کنم جدا بنویسم. آخر کلاس یکیشون اومده می گه چطوری می نویسی man؟ براش جدا نوشتم گفت نه سرهم:D خداییش حق داشتن قاطی می کردن. دوتاش را عین هم می نویسم. قیافه دانشجوم کاملن این جوری بود:D

***

قهوه second cup دوست ندارم. اما الان چون همه جا تعطیله ازشون قهوه گرفتم که مثلن کار کنم نشستم به وبلاگ نوشتن. فکر کنم خودآزاری دارم قهوه ای که دوست ندارم می خورم که بیدار بمونم بعد کار نمی کنم.

Tuesday, September 11, 2007

سوال

من می خوام هم زمان بتونم از لینوکس و ویندوز روی یک کامپیوتر استفاده کنم، کسی می دونه چطوری می شه؟

Monday, September 10, 2007

se7en

می دونین چه طوری می شه یک فیلم را که مدت هاست قراره ببینین و کلی ازش تعریف شنیدین را خرابش کنین؟ فیلم را روی یک دی وی دی دو طرفه بگیرین بعد اول طرف آ را بگذارین و هی فکر کنین عجب چرا این فیلم انقدر ازش تعریف شده؟ این که اصلن شخصیت هاش در نیومده و اینا. در عین حال از سرعت فیلم هم تعجب کنین که قراره دو ساعته باشه و بعد از یک ساعت و ربع می بینید داستان تموم شده و دارین فکر می کنین پس قسمت جالب لابد الان شروع می شه که می بینید اسم ها شروع کردن به نوشته شدن روی صفحه تلویزیون. متعجب می رین دی وی دی را در میارین. می بینید طرف درست را گذاشتین البته به شرطی که دی وی دی خونتون دی وی دی را از پایین بخونه نه بالا...
گند زدم به فیلم هفت با این فیلم دیدنم.

پ.ن. رویا آره، بعدش نشستم قسمت آ را دیدم. مشکل را هم فهمیدم کجاست. وقتی می زنن آ روی یک طرف دی وی دی یعنی اطلاعات مربوط به آ روی طرف دیگر هستش. حالا چرا این جوریه نمی دونم.

Monday, September 03, 2007

دو سال

امروز دو سال از اولین روزی که به مونترال آمدم گذشت. دو سال پیش ۳ سپتامبر شنبه بود و آغاز تعطیلات طولانی (long weekend) اول سپتامبر آن سال (هر سال اولین دوشنبه ماه سپتامبر به خاطر روز کارگر تعطیله). تعطیل بودن شهر، کثیفی مترو با شیشه های الکلی که تو واگن ها افتاده بود از تصاویر اولین روزها در ذهنمه. بودن ندا و فرزان تنها اتفاق خوبی بود که منِ بدون چمدون را پناه داده بودن.
الان که دو سال گذشته خیلی چیزها تغییر کرده، مونترال تبدیل شده به شهری که دلم براش تنگ می شه، برای مرکز شهر به شدت زنده اش، برای رستوران هاش، برای فستیوال هاش، برای همه خاطره های خوبی که ازش دارم. حتی برای آب و هوای عجیبش.

Sunday, September 02, 2007

ادامه...

در ادامه پست قبل: یک دلیل این که من این پست را این جا گذاشتم این که سال جدید تحصیلی داره شروع می شه و من که همین جوری هم درست و حسابی غذا نمی خورم بهونه بیشتری برای دودر کردن غذا خوردن و یا غذای سالم خوردن پیدا می کنم. حالا می خوام کاری کنم که نخوردن غذاهای سالم از خوردنش سخت تر شه (این جمله از فردوسی پور بود که این توپ گل نکردنش از گل کردنش سخت تره) یک راهش همون آماده کردن میوه ها و سبزی ها در بسته های کوچیکه و این که همیشه همراهم داشته باشم و برای بین غذا (اسنک) آن ها را استفاده کنم. اما حالا چرا این جا می نویسم این ها رو؟ چون هر چند به قول نوید وبلاگ نوشتن مثل سر حل تمرین رفتنه که اگه نری هم هیچی نمیشه اما به هر حال برای من یکی از معدود کارهای زندگیم بوده که انقدر دووم آورده. حالا گفتم اگر این غذای سالم خوردن را یک جوری به وبلاگ ربطش بدم شاید این هم دووم بیاره. حالا در مورد سوال های آن پست:
۱- از هشت نفری که جواب دادن این جدول فقط روی انتخاب ۴ نفر کم و بیش تاثیر داره. من خودم از این جدول ها برای انتخاب بین مارک های مختلف استفاده می کنم تا فقط قیافه تاثیر نداشته باشه در انتخابم:D و این طوری هم نیست که مثلن جمع بزنم خب الان چه قدر کالری گرفتم؟ یا آهن روزانه ام تامین شد یا نه؟ دلیلش هم اول این که به نظرم نمیشه همه چیزهایی که می گن بدن در روز لازم داره را یادت باشه و مراقب باشی همه را بگیری دوم این که من هر وقت یک کاری را برای خودم سختش کنم اصلن انجامش نمی دم. چیزهایی که من دقت می کنم این ها هستن :
الف- اول این که trans-fat و saturated fat کم باشه.
ب- بدن هر کس به حدود ۱۵۰۰ م.گ. سدیم در روز احتیاج داره که می شه کمتر از یک قاشق چای خوری نمک و از ۲۳۰۰ م.گ. هم نباید زیادتر باشه چون برای قلب ضرر داره. از آن جا که ما با نمکی که همراه غذا می خوریم آن ۱۵۰۰ م.گ. را حتمن می گیریم پس بهتره همیشه بدون نگرانی آن محصولی را انتخاب کنیم که سدیم کمتری داره.
پ- میزان فیبری که هر ماده غذایی داره هم مهمه هر کدوم بیشتر دارن بهتر.
ت- من یک نگاه کلی هم روی مواد معدنی می اندازم و هر کدوم بیشتر باشه را انتخاب می کنم.
۲- در مورد طعم یا سلامتی ۶ نفر براشون طعم مهم تره. من دلم می خواد بگم سلامتی برام مهمه اما واقعیتش اینه که اگر چیزی را دوست نداشته باشم نمی تونم بخورم. اما از آن جا که سلامتی هم برام مهمه معمولن سعی می کنم غذاهایی که ادعا می شن سالمن را امتحان کنم که خیلی هاش راهی سطل زباله می شن. حالا می خوام آن هاییش را که خودم خوشم امده را این جا هم بنویسم. به چند دلیل اول این که وقتایی که نمی دونم چی بخورم بتونم بهشون سر بزنم یادم بیاد چه انتخاب هایی دارم دوم این که شاید بقیه هم بتونن استفاده کنن سومی که الان و با توجه به تعداد کامنت های مطلب قبلی خیلی هم دیگه دلیل نیست این که شاید شما هم یک پیشنهادی بدین.
۳- سومین سوال بیشتر از روی کنجکاوی بود و خب بیشتر جواب ها هم از گرونی مواد ارگانیک گفتن. حالا اگر مونترال هستین دانشگاه ما یک جایی داره به اسم Frigo Vert که مواد غذایی ارگانیک (البته فقط گیاهی ) را با قیمت خیلی خوب می ده.
راستی برای من دقت کردن به چیزی که می خورم فقط(یا اصلن) برای کاهش وزن نیست هر چند می تونه اثر جانبیش باشه. در واقع یک جورایی حتی برای این نیست که غذای سالمی بخورم بیشتر برای اینه که کمتر غذای ناسالمی بخورم.

روز تولد

پارسال یک سپتامبر رفته بودم قسمت پرداخت دانشگاه برای یک کار اداری. خانمی که آن جا داشت کارم را راه می انداخت یک مرتبه پرسید تولدت کیه؟ من تعجب کردم چون می دونستم فایلم جلوش بازه و اونجا حتمن هست. با خودم گفتم نکنه مشکلی تو فایلمه. گفتم یک سپتامبرِ فلان، چطور؟ یک دفعه خانومه گفت اه امروز تولدته، تولدت مبارک. و تولدت مبارک گفتن بقیه آدم های اتاق. من فقط سریع علامت سوال رو از صورتم پاک کردم و لبخندزنان تشکر کردم.
امروز عصر تازه از خواب بیدار شدم که تلفنم زنگ می زنه، استادمه. امروز رسیده مونترال و می خواد برای فردا قرار بگذاریم. آخرش می گه که راستی من و خانمم برات کادوی تولد گرفتیم، تولدت مبارک. تشکر می کنم و قرار می شه فردا زنگ بزنه که قرار بگذاربم. موقع خداحافظی می گه برای شب تولدت برنامه ای نداری؟ دیگه می بینم نمی شه توضیح ندم. می گم راستش امروز تولد واقعی من نیست. می گه چه طور؟ روی فایل دانشگاه این رو نوشته. می گم راستش یک کم پیچیده است. حالا قرار شده یک موقع که به قول خودش به اندازه مرده خسته نبود براش توضیح بدم. توضیح دادنی شود:D

پ.ن. تاریخ این وبلاگ به وقت ایرانه، این جا هنوز سه ساعتی از یک سپتامبر مونده

Saturday, September 01, 2007

گاهی

گاهی احساس می کنم تلخ شدم، خیلی زیاد...
گاهی می بینم تلخ شدم، خیلی زیاد...
گاهی فکر می کنم چه قدر این گاهی ها زیادن. خیلی زیاد...