Tuesday, October 30, 2007

All about my mother



Manuela: Women will do anything to avoid being alone.
Sister María Rosa Sanz: Women are more tolerant, but that's good

هیچ کدوم از زن های فیلم، زن های عادی نیستن که دور و برت هر روز می بینیشون یا اتفاق هایی که می افته اتفاق های عادی روزمره نیستن، حتی مشکلاتشون خاصه اما همشون یک حس را بهت می دن، یک حس زنانگی که می تونی راحت همه جا ببینی، فیلم خیلی خوب این حس را منتقل می کنه.

Huma Rojo: But can you act?
Manuela: I can lie very well, and I'm used to improvising

Monday, October 29, 2007

Permanent head Damage

می دونستم دارم خنگ می شم یعنی شک کرده بودم اما امروز مطمین شدم. رفتیم این جا صبحونه نهار بخوریم ، می بینم خانمی که قراره جای نشستن را بهمون نشون بده لباسش کثیفه، خیلی کثیفه. کف کردم که چطور ممکنه، داشتم تجزیه و تحلیل می کردم که این وقتی انقدر لباسش کثیفه تو آشپزخونه چه خبره؟ که خوشبختانه همراه عزیز علامت تعجب گنده رو روی صورتم دید و گفت بابا هالووینه. نگو خانومه دزد دریایی شده، خب دزد دریایی تمیز نداریم که. بقیه هم یا هندونه شده بودن یا آقای با لباس قدیمی(راستش نمی دونم چی کاره بود) یا ...
اما ایناش مهم نیست، مهم همونه که اول گفتم. من دارم خنگ می شم یا شایدم شدم.

Wednesday, October 24, 2007

special place in hell

روی لیوان های استارباکس معمولن یک جمله می نویسه، مال من این دفعه این بود:

There is a special place in hell for women who don't help other women.

جمله مال یکی از وزیرای خارجه آمریکاست (کی؟).

پ.ن.
۱- این جریان امپریالیست که ندا گفته اینه که یک بار استادم می خواست بریم یک کافی شاپ بشینیم و بقیه حرفمون را بزنیم و چون بعد از نه شب بود تقریبن بیشتر جاهای نزدیک تعطیل بودن. من گفتم استارباکس حتمن بازه، استاد عزیز گفتن نه من از این استارباکس امپریالیست خوشم نمیاد:D

۲- ؟رویا من کی گفتم کسی که این جمله را گفته زن بوده؟ حالا نگفتی کی

Tuesday, October 23, 2007

پاییز

عاشق راه رفتن زیر بارون پاییزیم، زیر درخت هایی که ازشون برگ و آب همزمان می ریزه و روی حجمی از برگ های رنگارنگ.
نم نم بارون آن قدر آرومه که انتظار نداری حتی نم روی موهات بینی چه برسه به این که ببینی قطره قطره ازش آب می چکه.
عاشق تنوع پاییزم.

Monday, October 22, 2007

غار

فالگیره می گه از غارت بیا بیرون.

Saturday, October 20, 2007

من خوبم، شما چطور؟ ۴


به دوستام گفتم که اصلن تو مود تولد بازی و اینا نیستم، بیاین بی خیال شیم. گفتن نه دیگه حالا دست کم خودمون شبش بریم رستوران. فکر می کنم ما که بیشتر وقت را با هم هستیم این هم حالا می تونه یک بهانه باشه.
دیروز از صبح به خودم تعطیلی دادم، به بهانه روز تولد و در اصل به دلیل دل و دماغ نداشتن. یک مقدار زیاد با مامان اینا حرف زدم و کتاب خوندم و این ها. می دونستم بچه ها همه کار دارن روز را. ندا و ساناز متحان داشتن، مریم کلاس داشت و هرکی یک جوری مشغول بود. داشتم کتاب می خوندم که ساناز با قهوه و کیک وارد شد و گفت یک رستوران مدیترانه ای خوب هست که شب بریم. قرار شد ایمیل بزنه به مریم و ندا. دیشب وقتی مطلب قبل را می نوشتم منتظر بودم بچه ها بیان بریم رستوران. یک کم یه چیزایی عجیب غریب بود اما از آن جا که من می دونستم برای تولدم قراره بریم رستوران حتی فکر نمی کردم چیزی برای سورپرایز کردن باشه. من کلن انقدر از چند وقت قبله تولدم در موردش حرف می زنم که سورپرایز معنی نداره انگار. حالا سوتی های دوستان و نگرفتن های من بماند:D. و بماند که من کلی غصه خوردم که وقتی مثل چی داره بارون از آسمون میاد ما چرا انقدر رستوران را دور انتخاب کردیم، ندا اینا که روی خط مترو نارنجین و رستوران هم روی همون خطه خوب نیان طرف ما (ما روی خط سبزیم) خلاصه داشتم به این چیزا فکر می کردم دم در خونه، که... با یک جماعت آب کشیده شده جلوی در خونه روبرو شدم، قابلمه به دست. یه چند لحظه ای طول کشید سوییچ کنه مغزم که چه خبره:)) خلاصه که کلی سورپرایز شدیم:D
یکی از بهترین چیزهایی که تو دنیا هست دوسته خوبه:) مرسی دوستام:*

من خوبم، شما چطور؟ ۳

می خوام موهام رو کوتاه کنم. آرایشگری که معمولن می رم پیشش ایرانه. می رم یه آرایشگاهی در ایتون سنتر. آرایشگر عربه، لبنانیه. مثل همه(یا دست کم بیشتر) آرایشگرها وظیفه خودش می دونه انگار که سرت را گرم کنه با حرف زدن. می پرسه کجایی هستی و بعد با یک لبخند می گه پس یک کم عربی بلدی؟ من می گم متاسفانه نه. به درصد عریی کنکورم فکر می کنم که خوب بود، خیلی خوب اون هم سالی که عربی نسبتن سخت بود، کجا رفتن آن اطلاعات؟ خوشحالم از این که نمی دونه چند سال عربی خوندم. براش سخته انگلیسی حرف زدن، خیلی کلمه ها را فرانسه تلفظ می کنه و من فکر می کنم کی قراره اعتماد به نفس فرانسه حرف زدن پیدا کنم؟ موهام را قراره کم کوتاه کنه. و برای اولین بار من می بینم که یه آرایشگر به حرفت گوش می کنه و یک کپه مو جلوت نیست وقتی داری می ری بیرون. از دلتنگیش می گه برای کشورش و من گوش می کنم. فکر می کنم چه خوب که ما جنگ نداریم، به کابوس هام فکر نمی کنم. موهام رو سشوار می کشه و می شه یک موی صافِ صاف، از این ها که سرش مدل تیغه، به قول مریم شبیه بچه شرها. بهم می گه اما موی خودت را بیشتر دوست دارم....
ایتون سنتر که باشی، روز قبل تولدت باشه، دلتنگ باشی و نخوای به خودت اعتراف کنی که نگران فردایی، نگران یک پیچ از چند تا پیچ مونده تا باور کنی همه چی را پشت سر گذاشتی، می ری خرید و بعد خوشحال می شی که یک بار بیشتر متولد نمی شی در سال.
شب توی یک جمع غریبه ای که از بودا حرف می زنن، از یک چیزی که خیلی وقته دیگه ازش درکی نداری، از یه عالم روحانی. یه چیز را می فهمی این که می گن در لحظه زندگی کن. فکر می کنی پس یه وجه مشترک داریم که مشکل را می بینی. این که می گن در لحظه زندگی کن یه دنباله ای داره: و برای خوبی های این لحظه حرص نداشته باش و تو خودت را می بینی و حرصت را. انگار یکی چراغ روشن کرده که تو ببینی خودت را و مشکل را. آن همه تناقض رو.
باید بری سر جلسه یک امتحانی. یادت رفته کتاب بیاری. وردی که بره ها می خوانند را پرینت می گیری اما فقط قسمت اولش را. فکر می کنی حتمن بچه ها سوال هم می پرسن همین کافیه برای سه ساعت. هیچ کس سوالی نداره و تو غرق کتابی. نگران می شی کم کم. کمتر از نصف جلسه رفته و بیشتر از نصف پرینت. نمی خوای بدون کتاب بمونی، نه فقط به خاطر این که وقتی می ری سر جلسه امتحان برای مراقبت هر لحظه اش به اندازه دقیقه طول می کشه، حتی به خاطر این که کتاب رو دوست داری. غرقش شدی انگار. سرعت خوندن را کم می کنی تا وقت بیشتری برای لذت بردن داشته باشی. ولی تموم می شه مثل همه چیزهای دیگه. دوباره داری حرص می زنی برای یک چیز خوب دیگه. خودِ خودِ خودتی.
و امروز میاد. می تونی حالا خوشحال باشی که این را هم گذروندنی.

Friday, October 19, 2007

من خوبم، شما چطور؟ ۲

امروز بیست و هفتمین روز از هفتمین ماهه ساله. و همین امروز من وارد بیست و هفتمین پاییز زندگیم می شم. چه قدر هفت... .

پ.ن. تو این سایت بر اساس روز و سال تولد می گه که آهنگ اول آن روز چی بوده. آهنگ من آهنگ پست قبلی بود. دوستش دارم یک جورایی انگار آهنگ مامانمه.

Thursday, October 18, 2007

من خوبم، شما چطور؟

فعلن این را داشته باشین:



این هم متنش:
Life is a moment in space
When the dream is gone
Its a lonelier place
I kiss the morning goodbye
But down inside you know
We never know why
The road is narrow and long
When eyes meet eyes
And the feeling is strong
I turn away from the wall
I stumble and fall
But I give you it all...
Chorus:
I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
Its a right I defend
Over and over again
What do I do?

With you eternally mine
In love there is
No measure of time
We planned it all at the start
That you and i
Would live in each others hearts
We may be oceans away
You feel my love
I hear what you say
No truth is ever a lie
I stumble and fall
But I give you it all
Repeat chorus
I am a woman in love
And Im talking to you
Do you know how it feels?
What a woman can do
Its a right
That I defend over and over again

Monday, October 15, 2007

X Me!

این برنامه X Me! در فیس بوک رفته از طرف من کلی آدم را HUG کرده، عجب دنیاییه ها:D

Friday, October 12, 2007

هذیان

فکر می کنم ارزش دوستی چقدره؟ فکر می کنم اصلن دوستی چیه؟ دوست کیه؟ به کسانی که در زمان های مختلف اسم دوست را برام داشتن فکر می کنم. به رفتارهاشون، به رفتارهام. هستن کسانی که به مرور چیزی بینمون باقی نمونده که بشه گفت دوستیم یا حتی آشنا. پس چرا باید رفتار کسی که فکر می کردم زمانی دوستی ای بین ما هست برام آزاردهنده باشه؟ آیا فقط مرور زمان باید دوستی را از بین ببره؟ خب باید قبول کنم گاهی مجموعه ای از رفتارها دوستی را به چیزی که اسمش دیگه دوستی نیست تبدیل می کنه. باید قبول کنم که می تونن این مجموعه رفتارها در مدت کوتاهی اتفاق بیفتن. همه این ها درست اما من از دست دادن دوستی هام را دوست ندارم، به از دست دادنشون در طول زمان عادت کردم اما به یکباره از دست دادنشون نه. دلم برای زمانی که صرف آن رابطه دوستانه کردم می سوزه. دلم می سوزه که آن آدم همونی که من فکر می کردم نبوده. و بیشتر وقتی می بینم که کسی برای پابرجا موندن دوستی تلاش نمی کنه یا شاید اهمیتی نمی ده دلم برای دیدی که خودم از آن رابطه داشتم می سوزه. دلم دوستی ساده ی ساده ی ساده می خواد.

Thursday, October 11, 2007

سفر

برگشتم به زندگی عادی. رفته بودم تورنتو تعطیلی ها رو. طبیعت این فصل کبک و انتاریو بسیار قشنگه، خیلی زیاد رنگارنگ، زرد، نارنجی، قرمز. هر چند کوتاهه، طوری که مسیر رفت و برگشت مناظر متفاوتی داشتن، در مدت چهار روز کلی از برگ درخت ها ریخته بود.

برگشتم به زندگی عادی. کلی برگه منتظر نمره هستن و کلی کار نکرده.
و این جوری زندگی ادامه داره.

***

تو این سفر بادبادک بازِ خالد حسینی را خوندم که احتمالن همه خوندین. خیلی خوب بود، و خیلی خیلی دردناک. خیلی چیزها را در مورد افغانستان می فهمی، حس می کنی. بعضی هاش خیلی آشنا.

Friday, October 05, 2007

دفاع

تا حدود سه ساعت دیگه جلسه دفاع از پروپوزاله. نمی دونم چرا بدنم تصمیم گرفته الان موقع خوابه، چشمهام را نمی تونم باز نگه دارم، شاید ناخودآگاهم فکر می کنه این جوری می تونه از زیر جلسه و ارایه در ره.
صبح در حالی که خواب بودم، توی خواب، این اسلایدها میومدن جلوی چشمم. همون موقع خوشبختانه یک اشکال در اسلایدها پیدا کردم. الان اون را هم درست کردم.
برم یک فکری به حال باز نگه داشتن چشم هام کنم. چوب کبریت ندارین؟

پ.ن. تموم شد:)(به روی خودمان نمی آوریم که به نوعی شروع شد)