Tuesday, December 18, 2007
هزار خورشید درخشان
منتظر هستم. یک مغازه اسباب بازی روبرومه که یک قسمت کتاب هم داره.برای گذروندن وقت می رم داخلش. ازفروشنده می پرسم هزار خورشید تابان را دارین؟ فروشنده، یک پسر جوان بیست و چند ساله، می گه هزار خورشید درخشان را می خوای؟ می گم آره. کتاب را که بهم می ده اسم نویسنده، خالد حسینی ،را بهم نشون می ده و می گه خانوم این کجاییه؟ می گم افغانی می گه بعضیا می گن مصریه بهشون که می گی افغانیه یک جور بدی نگاه می کنن، آخه چقدر ما ایرانیا نژاد پرستیم؟ من جوابی ندارم، اما دست کم خوشحالم که آدم های بیشتری به این موضوع فکر می کنن که چقدر ماها نژاد پرستیم؟ یا اگه یک طور دیگه بگیم چند تا ملیت در دنیا هست که ماها فکر می کنیم ازشون برتریم؟
بی خوابی
من کم و بیش بی خوابی زده به سرم؛ همه خوابن و من بیدار بیدار. صبح هم شش بیدار شدم.حالا یک کم وبلاگ بنویسم.
اول این که خیابون ها پر از گشت ارشاد و ماشین های ون هستش. مانتوها و پالتوها به وضوح بلندتر از قبل هستن و گیر به چکمه بلند روی شلواراساسی وجود داره یعنی ظاهرت هیچ عیبی نداشته باشه این یکی را داشته باشی می گیرنت.ادم ها هم شال و کلاه را روی روسری سرشون می کنن.
دوم این که مصرف دخانیات در مکان های عمومی از این هفته ممنوع شده. من امروز کافه عکس بودم مسول فروش آن جا به آدم ها تذکر می داد که سیگار نکشن ملت هم گوش می کردن. برادرم می گه قلیون ها را هم صاحب دیزی سراها جمع کردن. دیشب اخبار یک برنامه اساسی در مذمت قلیون گذاشته بود که آی قلیون 20 برابر بدتر از سیگاره و نکشید و اینا.
سوم این که فیروز کریمی شده سرمربی استقلال(می دونم این قدیمی بود) اگر این آدم را بشناسید می دونین این جمله یعنی چی. فرض کنید یک تیم پرطرفدار و یک آدم عجیب غریب. بینید چه قدر خوش به حال عادل فردوسی پور شده. فیروز کریمی جمعه بعد از باخت تیمش جلوی صنعت نفت در آزادی یک عده از بازیکنان را به بهانه این که کم کاری کردن جلوی تماشاگرها می دواند. تماشاگرها هم داد می زنن "فیروز وحید رو هم بیار"، ایشون هم وحید طالب لو دروازه بان استقلال را به جمعی که می دویدن اضافه می کنه. حالا الان کلی سر این موضوع دعوا هستش. یک سری از کسانی که دویدن که می گن تنبیه نبوده و مربی حق داره و اینا. اما وحید طالب لو دیگه سر تمرین نمی ره. حالا این موضوع شده موضوع اول محافل ورزشی. یک سری(از جمله عادل) می گن با این کار به بازیکنان توهین شده و خودش می گه نه من فقط آن ها را دواندم،همیشه هم این کار را کردم در تیم های دیگه و به نظرم کار درستیه. به هرحال در مسابقه امشب نود حدود چهارصدهزار نفر شرکت کردن که 65 درصد عقیده داشتن که این کار غلط بوده.
چهارم این که چرا همه چی انقدر گرونه؟؟؟؟؟؟
پنجم این که پژو 206 صندوق دار خیلی ماشین منگلیه.
ششم این که هوا به شدت خوبه برای این فصل. احساس بهار بهمان دست داده .
هفتم هفت عدد مقدسیه برای همین این را هم نوشتم;)
اول این که خیابون ها پر از گشت ارشاد و ماشین های ون هستش. مانتوها و پالتوها به وضوح بلندتر از قبل هستن و گیر به چکمه بلند روی شلواراساسی وجود داره یعنی ظاهرت هیچ عیبی نداشته باشه این یکی را داشته باشی می گیرنت.ادم ها هم شال و کلاه را روی روسری سرشون می کنن.
دوم این که مصرف دخانیات در مکان های عمومی از این هفته ممنوع شده. من امروز کافه عکس بودم مسول فروش آن جا به آدم ها تذکر می داد که سیگار نکشن ملت هم گوش می کردن. برادرم می گه قلیون ها را هم صاحب دیزی سراها جمع کردن. دیشب اخبار یک برنامه اساسی در مذمت قلیون گذاشته بود که آی قلیون 20 برابر بدتر از سیگاره و نکشید و اینا.
سوم این که فیروز کریمی شده سرمربی استقلال(می دونم این قدیمی بود) اگر این آدم را بشناسید می دونین این جمله یعنی چی. فرض کنید یک تیم پرطرفدار و یک آدم عجیب غریب. بینید چه قدر خوش به حال عادل فردوسی پور شده. فیروز کریمی جمعه بعد از باخت تیمش جلوی صنعت نفت در آزادی یک عده از بازیکنان را به بهانه این که کم کاری کردن جلوی تماشاگرها می دواند. تماشاگرها هم داد می زنن "فیروز وحید رو هم بیار"، ایشون هم وحید طالب لو دروازه بان استقلال را به جمعی که می دویدن اضافه می کنه. حالا الان کلی سر این موضوع دعوا هستش. یک سری از کسانی که دویدن که می گن تنبیه نبوده و مربی حق داره و اینا. اما وحید طالب لو دیگه سر تمرین نمی ره. حالا این موضوع شده موضوع اول محافل ورزشی. یک سری(از جمله عادل) می گن با این کار به بازیکنان توهین شده و خودش می گه نه من فقط آن ها را دواندم،همیشه هم این کار را کردم در تیم های دیگه و به نظرم کار درستیه. به هرحال در مسابقه امشب نود حدود چهارصدهزار نفر شرکت کردن که 65 درصد عقیده داشتن که این کار غلط بوده.
چهارم این که چرا همه چی انقدر گرونه؟؟؟؟؟؟
پنجم این که پژو 206 صندوق دار خیلی ماشین منگلیه.
ششم این که هوا به شدت خوبه برای این فصل. احساس بهار بهمان دست داده .
هفتم هفت عدد مقدسیه برای همین این را هم نوشتم;)
Monday, December 17, 2007
Once in a lifetime experience?
شنبه عصر- فرودگاه آمستردام- داخل هواپیما
سر ساعت سوار هواپیما شدیم به سمت تهران، هواپیمایی که ما را به تهران قراره ببره دست کم از نظر امکانات تفریحی از هواپیمای مونترال به آمستردام بهتر بود، مثلن هرکس تلویزیون خودش را داره، من پشت بال نشستم و اولین چیزی که توجهم را جلب کرد بال بلند هواپیما بود.
بلندگو دو باری اسم دونفر را اعلام کرد و بعد از چند دقیقه خلبان گفت ببخشید، تعدادی از مسافرها چمدون هاشون را تحویل دادن اما سوار نشدن و طبق قانون ما باید چمدون ها را از هواپیما خارج کنیم و بنابراین با حدود یک ساعت تاخیر حرکت می کنیم. خوشبختانه انگار چمدون ها را زود پیدا کردن چون نیم ساعت بعد حرکت کردیم. حدود پنج ساعت بعد نزدیک فرودگاه امام خلبان دوباره بابت تاخیر عذرخواهی کرد و گفت که کمتر از بیست دقیقه دیگه می نشینیم.
جمعه صبح- فرودگاه امام- باز هم داخل هواپیما
به زمین نشستیم و در حال حرکت به سمت دروازه خروجی. به دروازه نزدیک می شیم و هواپیما به راست می چرخه که وارد محل قرار گرفتنش بشه که من احساس می کنم چه قدر هواپیما کناریه بالش نزدیک ماست؛ اما از آن جا که من هیچ وقت اندازه ها دستم نیست جدی نمی گیرم که خانوم پشت سریم هم می گه این دو تا بال که به هم می خورن و پسرش خندون جواب می ده مگه ماشینن؟ اما همون لحظه یک آقایی را می بینیم که چراغ قوه به دست داره روی بال دو تا هواپیما نور می اندازه و با دست هواپیما را راهنمایی می کنه که در همون لحظه بال هواپیمای ما به بال لوفتانزا گیر کرد و هواپیما ایستاد. ملت آماده پیاده شدن همه وسط کابین بودن که خلبان با لحن نسبتن عصبانی گفت که ما هنوز به دروازه نرسیدیم و بشینید و این شروع سه ساعت نشستن ما در هواپیما بود. خلبان بعد از چند دقیقه گفت که دو تا گیت به شماره 3 وجود داشته برای همین هم ما در گیت اشتباه نشستیم و با لوفتانزا تصادف کردیم، با عرض معذرت بشینین تا ببینیم مسولین فرودگاه چی می گن. داخل کابین همه ملت موضوع را به شوخی برگزار کردن. در همین لحظه حدود سی چهل نفر همه با لباس معمولی (نه لباس آتش نشانی یا هر لباس فرم دیگه) پایین دو تا هواپیما با هم حرف می زدن و هیچ حرکتی نبود. بالاخره نردبان آوردن، یکی از آدم ها رفت بالای بال ببینه چه خبره. اما انگار تاریک بود اومد پایین نیم ساعت بعد با چراغ قوه رفت بالا. خلبان به ما گفت که مسولین می خوان یک راهی برای جدا کردن دو تا هواپیما پیدا کنن و هنوز موفق نشدن. نمی تونیم مسافرها را هم پیاده کنیم چون هواپیمای لوفتانزا مسافر نداره و هواپیمای ما به دلیل مسافر داشتن سنگین تره. حالا اگر مسافرها را پیاده کنیم هواپیما بالا می ره و باعث می شه کلی خسارت به هر دو هواپیما به خصوص هواپیمای ما بخوره. خلاصه صبر کنین دیگه. یک نیم ساعت دیگه گذشت و خلبان گفت که حالا قرار شده ما را با یک ماشین جابجا کنن. اما اول باید عکس بگیرن ما امیدواریم تا ده دقیقه دیگه تموم شه و شما پیاده شین. نیم ساعت می گذره؛ دوبارخلبان می گه ببخشید تجهیزات عکاسی فرودگاه یک مشکلی داره به محض این که تجهیزات برسه و عکس بگیرن ده دقیقه بعدش پیاده می شین. بالاخره دوربین می رسه و عکس می گیرن.
در تمام این مدت کسانی که موبایل ایران همراهشون بود با داخل فرودگاه تماس می گرفتن و شرح اوضاع می دادن. لازم نیست بگم فایدو هم کار نمی کنه این جا. یعنی من موبایلم را روشن کردم دیدم یک خط انتن می ده و نوشته Emergency Call شاد و خوش و خرم زنگ زدم و sms فرستادم و اینا که خب کار نکرد. حالا آدم های داخل هواپیما که خسته شده بودن برای خودشون هیجان ایجاد می کردن. مثلن یکی می گفت بال ها دارن جرقه می زنن الانه که آتش بگیرن. یا یک بار دیگه این که هوا پر دود شده ما داریم خفه می شیم و این چیزها. حالا من عصبانی که ملت بیرون همین جوری دلهره دارن این چرندیات چیه اینا می گن. یک مدت که گذشت دیگه خبرها از آن طرف میومد. یکی می گفت که داخل سالن ملت فکر می کنن در هواپیما قفل شده و باید هواپیما را برگردونن آمستردام تا درش را
باز کنن. یا هر پنج دقیق یکی زنگ می زد که می گن درها باز شده.
بالاخره بعد از این که عکس گرفتن ماشین آوردن که هواپیما را جابجا کنن. یک نفر با دست به ماشین علامت می داد که چه کار کنه. به راحتی دو تا بال جدا شدن اما حالا مشکل این بود که انقدر دو تا هواپیما نزدیک بودن که اگر ما زیاد می رفتیم عقب از عقب به هم می خوردیم. خلاصه چندباری عقب جلو رفتیم تا به این نتیجه رسیدن با دست نمیشه علامت داد و دیده نمیشه. رفتن دو تا چراغ آوردن به آقاهه دادن. آقاهه که عصبی شده بود انگار گفت این همه آدم این جا چی کار می کنن و یک سرباز آوردن که همه را دور کرد. اما بعد از پنج دقیقه همه برگشتن. این چراغی که دست آقاهه دادن یکیش باتریش(یا هر چی که باهاش کار می کرد) چند ثانیه ای تموم شد، یکی دیگه بهش دادن. باز چند بار عقب جلو شدیم(راستش من یاد پارک دوبل افتادم:)) ) تا به این نتیجه رسیدن نمیشه. خلبان بهمون گفت که چون مسولین فرودگاه نمی خوان ریسک کنن اول لوفتانزا را یک کم می کشن جلو بعد ما را جابجا می کنن و این ده دقیقه طول می کشه. این بار که گفت ده دقیقه طول می کشه همه هو کردن. خلاصه ماشین را بردن جلوی لوفتانزا و آن را کشیدن جلو. بعد ما را کشیدن جلو و بعد از بیشتر از 3 ساعت که از به زمین نشستن ما می گذشت ما را پیاده کردن.
یک نکته جالبی که وجود داشت صبر آدم ها بود. همه غر می زدن و به مسولین فرودگاه بدوبیره می گفتن اما شلوغ نمی کردن. کلی هم در لحظه جک می ساختن از موضوع و اینا. یک نکته دیگه بی اعتمادی واضح به نیروهای فرودگاه بود. خلبان گفت دلیل مشکل این بوده که دو تا گیت یک شماره داشتن و این اوضاع پیش آمده. آن موقع همه این حرف را قبول کردن و کلی خندیدن به این موضوع. اما مساله اینه که این جا نوشته کارکنان دو تا هواپیمایی با هم دعواشون شده، اگر مشکل فقط از فرودگاه بود دلیلی نداشت که کارکنان با هم دعوا کنن.
به هر حال واقعن امیدوارم هیچ وقت دیگه تجربه این جوری نداشته باشم. حالا ماها که آن جا بودیم واقعن آن هایی که در سالن منتظر بودن سه ساعت بسیار بدتری را گذروندن:(.
Monday, December 10, 2007
من سردم است
دو هفته ای هست در حال دعوا با صاحبخونه سر عددهای بالا هستم. قانون خاصی وجود نداره اما اگه از حدود ۲۱ کمتر باشه می تونی به Regie Du Batiment شکایت کنی. امیدوارم کار به اونجاها نکشه.
پ.ن. عکس ها را برای وقتی که کار به جاهای باریک کشید در ساعت های مختلف می گیرم. این یکی را وسط خواب و بیداری گرفتم برای همین کیفیتش پایینه. عدد بالایی قراره دمای داخل باشه، پایینی دمای بیرون اما من جرات نمی کنم پنجره را آن قدر باز کنم که سنسور را بگذارم بیرون پس هر دو دمای داخل را نشون می دن با اختلاف ارتفاع ۱۰ سانت.
۲- الان بیشتر از آن که دمای خونه مهم باشه موضوع حیثیتی شده. من اول یک دماسنج جیوه ای داشتم که دما را حدود ۱۹ نشون می داد و خانم مسول می گفتن نه دماسنج من ۲۲ نشون می ده و دما اینه. اگر همون موقع قبول کرده بود که سرده من می رفتم هیتر می گرفتم مساله حل می شد. اما من از مدل حق به جانبش عصبانی شدم، تازه مرتب می گفت که دما باید ۱۸ باشه اصلن(ببخشید اما همون مصداق خر گیر آوردن طرف که من بهش توضیح دادم سال اولی نیست که زمستون این جا هستم، قانون را هم خوب می دونم). به هر حال من دماسنج را عوض کردم و هر دوتا دماسنج های من دما را ۱۸.۵ نشون می دن مال ایشون ۲۲. امروز در نهایت بعد از این که تهدیدش کردم که تا وقتی دما درست نشه من اجاره بهش نمی دم گفت که بهم یک هیتر می ده. البته مشکل با هیتر دادن حل نمی شه چون من هیچ دلیلی نمی بینم که هزینه برق اضافی را بدم و باید قبول کنن این هزینه را بدن.
مشکل فقط این نیست که خونه سرده، مشکل نوع برخورد هم هست. من سال اولی هم که اینجا بودم به یک همچین مشکلی برخوردم و وقتی به مسول ساختمون گفتم و اومد تا وارد خونه شد گفت راست می گی هوای اتاق خنکه و بلافاصله درستش کردن. در حالی که اون خانم می دونست من سال اولمه اینجا و به راحتی می تونست برخورد الان این خانم را داشته باشه که طوری رفتار می کنه که انگار تقصیر منه که هوای خونه سرده و این که این منم که نمی دونم این جا کشور سردیه. مشکل اصلی نوع برخورد این آدمه.
Sunday, December 09, 2007
بادبادک باز
یک کافی شاپ نزدیک دانشگاه هست که صاحبش مصریه. جای آرومیه و معمولن خلوت که ما نسبتن زیاد می ریم و صاحبش باهامون دوست شده از فارسی هم سلام و خداحافظ را یاد گرفته و باهامون به فارسی سلام علیک می کنه. هفته پیش یک جمعی نشسته بودیم کتاب می خوندیم که برامون بلیت اولین نمایش بادبادک باز در مونترال را آورد. روزی که رفتیم فیلم را ببینیم کلی احساس خیلی آدم مهم (همون وی آی پیه خودمون) بهمون دست داده بود:D. احتمالن لازم به توضیح نیست که فیلم به خوبیه کتاب نیست، هرچند بین فیلم هایی که از روی کتاب ساخته می شن فیلم خوبیه. لهجه ی افغانی هم بامزه است، هرچند من یک جاهایی از زیرنویس می فهمیدم چی می گن. دو تا از بازیگرهای اصلی فیلم یعنی پدر امیر و همسرش ایرانی هستن: همایون ارشادی و آتوسا لیونی.
این هم صحنه بادبادک پرانی:).
این هم صحنه بادبادک پرانی:).
Friday, December 07, 2007
Water

هندوها اعتقاد دارن که زنان بیوه هندو نباید دوباره ازدواج کنن، البته الان براساس قانون این حق را دارن. SATI به معنای سوزاندن زن بیوه به همراه همسرش است که از سال ۱۹۸۶ بعد از این که در یکی از دهات های هندی یک دختر ۱۸ ساله را سوزاندن و بر اثر فشارهای خارجی منع شده. یک کار دیگر اینه که زن را از خانه طرد می کنن و زن بیوه باید در عزلتگاه زندگی کنه و عملن با گدایی روزگار بگذرونه. اعتقاد هندوها اینه که گناهانی که زن در زندگی قبلیش کرده باعث مرگ همسرش شده و به همین دلیل نباید بعد از مرگ همسرش شادی کنه. باید سرش را از ته بتراشه(موی بلند نشانه زیباییه و مثلن دوست هندی من که موهاش را کوتاه کرده وقتی هند رفته بود چندین نفر ازش پرسیده بودن پس چطوری می خوای ازدواج کنی؟) و لباس سفید بپوشه. اعتقاد بر اینه که اگر زن بیوه دوباره ازدواج کنه در زندگی بعدی شغال می شه. حضور زن بیوه در مراسم ازدواج بدیمن به حساب میاد.
حالا این اعتقادات در کنار ازدواج کودکان که حتی هنوز هم در بعضی دهات های هند رایجه باعث می شه بعضی از زن ها از سن کودکی بیوه بشوند و این زندگی وحشتناک را داشته باشن. فیلم آب یک فیلم کانادایی کاندید اسکاره که به این موضوع می پردازه. داستان با بیوه شدن یک دختر هفت ساله شروع می شه و در یک عزلت کده زنان بیوه ادامه پیدا می کنه. داستان فیلم در سال ۱۹۳۸ می گذره اما من یک جستجوی کوچک که روی اینترنت کردم دیدم این رسم هنوز وجود داره(۱و۲). خانواده ها دختران بیوه شون را به VRINDAVAN می برن و آن ها با خوندن در مقابل معابد خرج زندگیشون را در میارن. البته همون طور که این جا نوشته تعدادی از زن ها بر علیه این موضوع اقدام می کنن مثلن موهاشون را بلند می کنند، لباس غیرسفید می پوشن و برای خودشون یک اقامتگاه دارن اما به هرحال تمسخر جامعه را دارن.
یکی از شخصیت های فیلم یک زن بیوه معتقده که فکر می کنه که این روندی هستش که باید انجام بشه، اما در عین اعتقاد شک داره و این کشمکشی که با خودش و دیگران داره بسیار جالبه، اعتراضش را به نوعی با گفتن:
Bhagavati: God willing she'll reborn as a man.
نشون می ده یا با کمک کردن به کسی که می خواد ازدواج کنه. به نوعی دیدن این آدم این فکر را تقویت می کنه که کاش همه اونهایی که اعتقاد دارن فکر هم می کردن، گاهی فقط گاهی.فیلم محصول سال ۲۰۰۵ کاناداست.
پ.ن. بی ربط نیست به این پست: علم قاضی! مای اس...
Monday, December 03, 2007
ما ایرانی ها
یکی از چیزهایی که من خیلی زیاد دیدم اینه که دوستان غیرایرانی وقتی تعداد ایرانی های یک جمع از انگشت های یک دست بیشتر می شه دیگه دوست ندارن وارد اون جمع شن. دلیلش هم واضحه: جماعت یک موقع هایی(اگر نگم همیشه) یادشون می ره که فارسی حرف نزنن. امروز مهمونی که بودم یکی از بچه ها با دوست دختر کلمبیاییش اومده بود. دوستش وقتی فهمید یکی از بچه ها هندیه بهش گفت من خیلی خوشحالم که یک نفر غیر ایرانی دیگه هم هست. فکر کردم بیچاره چی می کشه تو مهمونیایی که مجبوره به خاطر دوست پسرش بره.
Subscribe to:
Posts (Atom)