Thursday, January 31, 2008

مهمان نوازی

داره ساندویچم را آماده می کنه که می پرسه از کدوم شهر ایرانی؟ شک می کنم درست شنیده باشم آخر سوال اول باید این باشه که ایرانی هستی؟ می گم چی؟ می گه از کدوم شهر ایرانی. خب لابد از روی لهجه فهمیده.
-تهران
- تقریبن همه از تهرانن.
- یک ششم جمعیت در تهران زندگی می کنن.
- یعنی بقیه کشور خالیه؟
می گم یک قسمت هایی کویره و ازش می پرسم کجاییه؟ می گه افغانی. فکر می کنم شاید ایران بوده و راستش دلم نمی خواد بوده باشه به خاطر رفتارمون که می گه ایران نبوده اما دوستاش بودن. اضافه می کنه دوستاش می گن ایرانیا نژادپرستن. نژادپرست را فارسی می گه. می گم آره متاسفانه یک عده شون هستن، امیدوارم نسل های بعد بهتر باشن. همکارش بهش اشاره می کنه که از این حرف ها نزنه به هرحال همیشه حق با مشتریه. به همکارش لبخند می زنم که نگران نباشه. دلم می خواد ازش بپرسم از کدوم قومه؟ کجا بوده اما نوبت نفر بعده.

Le Café Art et Thé

اسمش کافه هنر و چایه (Le Café Art et Thé )، صاحباش ترکن این را استادم اولین باری که می خواستیم بریم آنجا تا به قول خودش از فضای بسته اتاقش خارج شده باشیم بهم گفت. الان که روی نت گشتم تبلیغش به ترکی این جا هست.
جای خیلی دنجیه با چای های خوب و موسیقی ملایم که برای ساعت های طولانی نشستن خوبه. امروز که رفتم دیدم نوشته شنبه و یک شنبه حراج وسایلشونه. از صاحبش پرسیدم تعطیل می کنین؟ گفت نه تا دوهفته دیگه مجوز الکلمون صادر می شه این جا را به رستوران-بار تبدیل می کنیم. گفتم چه حیف گفت آخه با چای و ساندویچ نمی شه این جا را گردوند دیگه. بعد هم گفت حتمن دانشجویی که می گی حیف....لابد یعنی بقیه وقت کافی شاپ نشینی ندارن خیلی.

Wednesday, January 30, 2008

امضا کنید

روزمره

بالاخره استادم آمد، این مدت بیمارستان بوده:(.

***

گاهی فکر می کنم ۲۴ ساعت خیلی کمه برای همه کارهایی که دارم، حالا جالب این جاست که خیلی از وقت ها عملن کار مهم ها را انجام نمی دم. انگاری اگه انجامشون ندم خودشون انجام می شن.

***

این روزها ورزشگاه دانشگاه خیلی شلوغه، یکی می گفت دلیلش اینه که اول ساله و همه آدم ها اول سال کلی برای خودشون برنامه می گذارن که کارهای عقب مونده از روی تنبلی را در سال جدید انجام بدن. کم کم یادشون. اگر نمودار بکشیم همیشه اول سال قله است.

***

گفتم کتاب هفت عادت مردمان موثر را دارم می خونم؟ یکی از اولین عادت ها اینه که اول کار مهم را انجام بدی. معلومه چرا به خوندن ادامه ندادم دیگه؟ الان به جای همه کارهایی که باید تا شب انجام بدم دارم وبلاگ می نویسم.
حالا هر وقت یاد گرفتم کارهای اصلی را اول انجام بدم می رم سراغ عادت های بعد.

Friday, January 25, 2008

match

یکی از این برنامه های فیس بوکه، از همین ها که ملت برای این که ازش استفاده کنن باید صد نفر دیگه را دعوت کنن من هم یکی از اون صدتا.
برنامه قراره جورت(match) را پیدا کنه، می ره می گرده تو دوست های دوستات و همین جوری عکس میاره برات که با یک کلیک کلکشون را بکنی.همین وسط ها، اسمش میاد. یک حس غریبه میاد سراغت. هیچ جور بودنی نمی بینی اما انگار به خاطر هرچی که قبلن بوده نمی خوای نه بزنی. شاید هم نه به خاطر چیزی که بوده شاید به خاطر آن چیزی که می خواستی باشه نمی خوای نه را کلیک کنی. نمی خوای و کلیک نمی کنی. می دونی اگر قرار بود داور و بازیکن یکی نباشن نتیجه این نبود اما چه باک؟ حالا که یکی هستن.

Tuesday, January 22, 2008

سوال

در کتاب همه مردان شاه یک قسمتی دو تا شعر از فردوسی و مولانا نوشته که مترجم اصل شعر را ننوشته بلکه ترجمه را نوشته، شعرها این ها هستند:

آه ايران، کجايند پادشاهانی که تو را می پرستيدند
با عدالت و انصاف خود، تو را زينت می دادند
تو با شکوه و جلال، رفته اي؟
از ان زمان که عرب های باديه نشين، بی تمدن و وحشی
دختر پادشاه تو را، در خيابان، در بازار چهار پايان
فروختند، تو يک روز خوش هم نديدی
و در سياهی، مانده ای

و

من نه دينی دارم، نه آئينی
نه شرقی ام و نه غربی
مسلمان يا کافرزرتشتی، مسيحی، يهودی، بی دين
نه از برم، به از بحرم
و يا هيچ چيز در پائين يا بالا، پيوندی ندارم
نه در اين نزديکی ها به دنيا آمده ام، نه در دوردست ها
نه در بهشتم، نه در اين خاک
نه از نسل آدم و حوايم، نه از تبار فرشتگان بالا
وطن من، فراتر از نام و نشان است
خانه من و معشوق، در جايی، ماوراء مکان است
من همه ام و جزئی از همه

من سعی کردم به کمک این جا که رویا نشونم داد کار مترجم را انجام بدم و بفهمم اصل شعرا چیه موفق نشدم، شما می دونین؟

Monday, January 21, 2008

کتاب ۲

هزار خورشید درخشان یا همون تابان را ویراستارهای آمازون جز بهترین کتاب های داستانی سال ۲۰۰۷ انتخاب کردن. از کتاب دست کم چهار تا ترجمه در بازار کتاب تهران هست که متاسفانه ترجمه ای که من خوندم(از بیتا کاظمی) خیلی خوب نبود. فکر کنم ترجمه مهدی غبرایی بهتر باشه. غبرایی در مقدمه کتاب نوشته اگر می دونستم که دیگران هم دارن کتاب را ترجمه می کنن کار را به اساتید فن می سپردم. کتاب داستان زندگی دو تا زنه از دوران سلطه شوروی تا فروپاشی طالبان. اول این که خیلی خیلی ناراحت کننده است دوم این که خالد حسینی با این کتابش نشون داده که با روحیات زن ها خیلی خوب آشناست، آن قدر خوب احساسات زنانه را بیان می کنه که باورت نمی شه. یک نکته جالب که از کتاب های خالد حسینی می شه حس کرد علاقه اش به ایرانه. این جا نوشته که از ۵ تا ۸ سالگی به دلیل این که پدرش در سفارت افغانستان در تهران کار می کرده در تهران زندگی کرده و به شعر فارسی علاقه داره. با توجه به این که خودش پشتونه این موضوع جالبیه.
***
کتاب سه شنبه ها با موری را سمیه خیلی وقت پیش گفته بود که خوبه. این نظر سمیه است:

I started reading this book in a not-so-crowded airport area. I think I was on the second page when I felt I like to read it aloud. I walked a great distance in the airport to find an empty area and read it aloud. Later I saw someone else had said it demands to be read aloud as well. This was mentioned on the back cover of the book. The writing so gets into you that you like to read it aloud.
But it's not only the writing style that keeps you reading. Afterall, you get used to the style after a few pages. The discussions themselves really say something. In an age constantly thinking of what to do with my life, this was a great read that positively affected my thoughts.
راستش من هم در همون فرودگاه شروع به خوندن کردم(در مسیر رفت به تهران و برگشت البته) ولی هنوز تموم نشده.... حالا تموم شد
نظرم را می گم
***
کتاب هفت عادت مردمان موثر که انار در موردش نوشته را هم دارم می خونم. خیلی روابطم با این نوع کتاب ها خوب نیست در واقع حوصله ام سر می ره از مثال هاشون و نوع حرف زدن کتاب های معمول روان شناسی اما این یکی نسبتن بد نیست. یکی از تمرین هاش اینه که چیزی را که می خونین به بقیه یاد بدین، حالا اگه خیلی اثر کنه باید منتظر پست های بعدی باشین ;)
***
الان دارم کتاب همه مردان شاه را می خونم. راجع به کودتای ۲۸ مرداده. به نظرم یکی از سخت ترین کارها خوندن کتاب های تاریخ
ایرانه، اما با یکی از دوستان حرف می زدیم که خوبه این کتاب ها را بخونیم تا واقع بین تر شیم. حالا به طور خاص دوستم از تاریخ مشروطه کسروی می گفت که بعد از خوندنش و دیدن بدبختی و بی سوادی مردم آن زمان به این نتیجه رسیده همین که ما الان این تعداد آدم داریم که فکر می کنن خودش باید امیدوارمون کنه. با این وجود گاهی فکر می کنم کاش کتاب تاریخ های ما هم خوب تموم می شدن، کاش انقدر همه(با یک تقریب خوبی) آخرشون شکست نبود.

Saturday, January 19, 2008

.

وقتی آدم هایی که مثلن انگار قراره بهت نزدیک باشن ازت انقدر دورن که حرف زدن از فهمیدن و فهمیده شدن از جک اونورتره می تونی راحت بگی
F... this life.

Friday, January 18, 2008

کتاب 1

این نوشته برای رویا که ازم خواسته از کتاب هایی که خوندم بنویسم.

اگر قره قاچ نبود و بخارای من ایل من را بهمن معرفی کرده بود. همون طور که بهمن هم نوشته محمد بهمن بیگی ریاست آموزش عشایر را به عهده داشته آن هم در دوره ای که افتخار خیلی از عشایری ها به کاروان زنی های اجدادشون بوده. کتاب جالبه و تصویر خوبی از زندگی عشایر آن زمان به خواننده می ده. بهمن بیگی یک جا می گه که وقتی دبیرستانی بود نامه های عاشقانه دوستانش را می نوشته و گاهی خودش از سوزناکی چیزی که نوشته بوده گریه اش می گرفته. حالا در این کتاب ها هم نمونه ای از آن نوشته ها داره گاهی انقدر زیاد توصیفات شاعرانه می کنه که یادت می ره داری یک ماجرای واقعی را می خونی. کتاب خیلی خوش خونه و خیلی خوب می بردت در فضای ایل. یکی دیگه از چیزهایی که جالبه سرگردانی بهمن بیگی بین ایل و شهره و پلی که در نهایت بین این دو می زنه. این سرگشتگی را خیلی از ماها داریم برای همین وقتی شرح سرگشتگیش را می ده می تونی حس کنی دلتنگیش را برای قره قاچ و در عین حال می تونی بفهمی حسش را برای برگشتن به شهر.

بازی آخر بانو نوشته بلقیس سلیمانی را هم بهمن معرفی کرده بود. معرفیش کاملن نظر من را هم می گه و این یعنی این که خوندنش را توصیه می کنم.

از معرفی های بهمن سوظن را هم خوندم که معمولی بود به نظرم.

چهل سالگیٍ ناهید طباطبایی را خوندم. داستان خانمی که زندگی خیلی آرومی داره با همسری که دوستش داره و دو ماه دیگه چهل ساله می شه و عشق دوران جوونیش را قراره دوباره ببینه. احساس آدم های مختلف در مورد این موضوع و نوع برخوردشون با این موضوع یک کتاب کوچیک شده که خوندنش خیلی آسونه.

استاد

استادم گم شده.

پ.ن. جدی می گم به خدا.

Wednesday, January 09, 2008

ساعت شنی


یکی از سریال های مورد بحث این روزها سریال ساعت شنیه. این سریال که روزهای زوج از شبکه اول پخش می شد مخاطب خودش را بینندگان شانزده سال به بالا در نظر گرفته و ابتدای سریال می نویسه که دیدن سریال به افراد زیر شانزده سال توصیه نمی شه.

داستان سریال حول محور باردار نشدن یک خانم دکتر زنان(رويا نونهالي) هست که تحت فشار خانواده خودش را مجبور می بینه بچه دار شه و چون این امکان را نداره می خواد از یک رحم اجاره ای استفاده کنه. حالا این داستان اصلیه و تعداد زیادی داستان های فرعی
هم وجود دارن. مثلن این که خانم دکتراسکیزوفرنی داره که ناشی از اتفاق هاییه که در کودکی براش افتاده. یا مثلن خانم اولی که برای اجاره کردن رحم درنظر گرفته بودن(نسرین مقانلو) بچه اش گم شده. خانم دوم(مهراوه شریفی نیا) یک پدر معتاد داره با یک تعداد زیادی خواهر برادر و نامادری(شهره لرستانی) که به طور غیرقانونی سقط جنین می کنه و کلی داستان دیگه که شواهد می گه قراره کلی راز هم برملا شه و اوضاع پیچیده تر شه. راستی این وسط آزیتا حاجیان هم نقش زنی را بازی می کنه که صورت مردونه داره و فعلن داره به خانم دکتر کمک می کنه.


سریال از نظر فنی تا حد قابل قبولی خوبه. البته هنوز یک جاهای زیادی این فیلمنامه نویس ها صدات را درمیارن با ایده های دنبال هم فرستادن آدم ها و کش دادن ماجرا یا مثلن غیرمنطقی برخورد کردن شوهر دکتر با بیماری همسرش به اسم عشق و علاقه. اما واقعن در مقایسه با سریال های دیگه یک سروگردن بالاتره. اول به خاطر جسارتی که در انتخاب موضوع داشتن دوم پرداخت نسبتن خوب از موضوع. حالا این سریال سروصدای عده زیادی از آن هایی که همیشه سروصدا می کنن و فریاد وااسلاما، وا جامعها و این هاشون براست رو درآورده. در جواب هم یک بار هفته پیش شنبه به جای پخش سریال یک بررسی از سریال گذاشتن و کلی گفتن که آی برای ما راحته سریال راحت بسازیم و این به جای تشکرتونه و اینا. ولی به پخش سریال ادامه دادن. به هرحال اعتراضات ادامه پیدا کرد و به سطح سخنگوی دولت رسیده. دوباره این هفته شنبه گفتن که چون محرم شروع شده به خاطر طولانی شدن پخش سریال از این به بعد فقط شنبه ها سریال پخش می شه حالا انگار از اول نمی دونستن محرم کی شروع می شه و سریال چند قسمته. دیشب هم شبکه اول یک بررسی دوم از سریال گذاشته بود که باز از سریال دفاع کردن. حالا باید دید زور کی بیشتره؟ اگر صدا و سیما کوتاه بیاد یعنی باید تا مدت های طولانی دیگه منتظر بمونیم تا دوباره یکی تصمیم بگیره یک موضوع به نوعی ساختارشکن را انتخاب کنه.

افرا


آیا باید چیزی از بیرون وارد این محله کرد؟ باید افرا و خانواده شو از محله بیرون برد؟ شاید باید اتفاقی در خود محله بیفته، که چه می دونم، شایدم خردخرد داره می افته؛ ولی هنوز اونقدر به چشم نمی آد، و زمان می خواد؛ زمان طولانی! اما نمایش صبر نمی کنه...
(از مونولوگ های افرا،یا روز می گذرد)

تئاتر جدید بیضایی تلخه، خیلی زیاد. آدم های یک محله که افرا در یکی از ساختمون های قدیمیش مستاجره، داستان را تعریف می کنند. هیچ کدوم با هم حرف نمی زنند یعنی هیچ دیالوگی وجود نداره. همه داستان خودشون را تعریف می کنند، داستان محله ای که خیلی آشناست.

پ.ن. من نمی فهمم در یک سالن تاریک موبایل روشن و خاموش کردن چه فایده ای داره؟ جز رژه رفتن روی اعصاب بقیه؟ یک نفر دو تا صندلی آن ورتر من دائم این موبایلش را روشن می کرد یک نور سفید صاف می خورد تو چشام.

Monday, January 07, 2008

برف

صبح بیدار که شدم همه جا سپیدپوش بود، مثل همه سال های مدرسه ذوق کردم، حتی کلی هم تو ذوقم خورد که دبیرستان ها را تعطیل نکردن؛ بعد که اعلام کردن دبیرستان های نوبت عصر تعطیلن برای صبحی ها غصه خوردم. آره می دونم خنده داره اما این عادت من بود که شب های برفی تمام مدت پشت پنجره میزان برف روی زمین را چک کنم انگار اگه من نگاه نمی کردم برف ها نمی موندن.
***
می گن بیشترین میزان برف چند سال اخیره. می گن دمای فردا به سردترین دما در 20 سال گذشته می رسه. می گن دو روز تعطیلن اداره های دولتی جز بانک ها و مراکز درمانی، می گن حداکثر صرفه جویی در مصرف گاز را بکنین ملت گاز ندارن، می گن ارتش و سپاه به کمک پلیس راه دارن به ملت که در جاده ها موندن کمک می کنن، می گن اگه تو جاده هستین و بهتون گفته می شه به پناهگاه برین بدون ماشینتون، برین ماشین که از جونتون ارزشش بیشتر نیست، می گن چند نفر در جاده ها یخ زدن، می گن چون ملت زنجیر چرخ نمی بندن مجبوریم نمک بیشتری روی خیابون ها بریزیم که باعث می شه جاده ها بیشتر ترک بخوره، می گن ما که در سال صد روز تعطیلی داریم این هم روش. می گن تا وقتی این رحمت الهی روی زمینه مراقب باشین.
***
هر چقدر هم که برف را دوست داشته باشم نمی تونم فکر نکنم که الان یک تعداد زیادی سردشونه، کاش یکی بود که گرما را قسمت می کرد و سهم همه را می داد.

Thursday, January 03, 2008

شب برفی تهران

شب خوبی را با دوستان خوب گذرونده باشی، راننده تو شب برفی قشنگ تهران برات علی جانم علی جانم بگذاره و از خاطرات دور و نزدیکش بگه. ببینی هنوز وقتی تلفنش زنگ می زنه که بپرسه باز مسافر می بره یا نه؟ براش مهمه اگه به قول خودش زن و بچه ان یا مورد اورژانسیه نه نگه حتی اگه چند ساعت تو ترافیک بمونه....
همین ها کافیه که فکر کنی شاید هم اشتباه نمی کنی....