Saturday, February 23, 2008

وبلاگ خوانی

دارم تو کافی شاپ درس می خونم. این گوگل خوان هم یک گوشه ای بازه برای خودش.بعد:
-گوگل خوان چشمک می زنه.
-نوید نوشته هات چاکلت خورده.
-نوید نوشته باید وبلاگ خوانی را تعطیل کرد.
- من دارم هات چاکلت می خورم.
- من فکر می کنم:‌ باید وبلاگ خوانی را تعطیل کرد.
پ.ن. چند بار هر کسی این تصمیم کبرا رو می گیره؟ انگاری سیگاریه که می خوای ترکش کنی.

Thursday, February 21, 2008

قصه های جزیره


سارا استنلی قصه های جزیره را یادتونه؟ امسال یک فیلم داره تو اسکار که کارگردانی و نویسندگی کرده. جالب بود برای من.

Wednesday, February 20, 2008

Juno


از جونو خوشم اومد، موضوعش کمی تا قسمتی شبیه من ترانه ۱۵ سال دارمه، یعنی همه این طوری می گن اما من جز این که در هر دوتا فیلم یک دختر نوجوون ناخواسته باردار می شه چیز مشابه زیادی ندیدم. ترانه کلی بچه مثبت بود، جونو آتیش پاره است و همین کلی فیلم را بانمک کرده. بازیگر نقش جونو هم کاندیدای اسکاره. به هرحال به دیدنش می ارزه، کلی می خندین.

Thursday, February 14, 2008

یک موضوع قدیمی

دوست من داره یک ماجرای قدیمی را می گه.

من: من اگه می دونستم دعوات می کردم.
دوستم: بعدش دعوام کردی

:)) خداست این که ندونی چه کار کردی:))

Thursday, February 07, 2008

Dell

زنگ زدم دل، یک سری سوال بپرسم، شماره ۱-۸۰۰ را از سایت برداشتم، آقاهه کلی تشکر می کنه که ما را انتخاب کردین و اینا. سر این سوال های همیشگی می پرسه آدرس کجاست. شهر را که می گم می گه کدوم ایالت، شک می کنم باید می گفت استان و راستش اصلن نباید می پرسید یعنی چی نمی دونه مونترال کجاست. ولی باز می گم کبک. یک کم می گذره انگار کامپیوترش جواب نمی ده می گه شما کدوم کشور بودین، کبک؟ می گم کانادا، می گه ببخشید من فقط می تونم به مقیم های امریکا جواب بدم. می پرسم پس من کجا زنگ بزنم می گه برو صفحه کانادای دل را ببین شماره آن جا هست. ترجیح می دم نگم بابا این شماره فکر کردی از کجا اومده؟
انگار آدم ها ماشین هایی می شن که فقط می تونن کاری که بهشون گفته شده را انجام بدن.

پ.ن. فکر می کردین یک روز دل هم خریدنی شه؟ بیای بگی دل خریدم؟ :);) .

Wednesday, February 06, 2008

پای صحبت بهرام بیضایی

برای من زنان کارهای بیضایی همیشه باورپذیر بودن، متفاوت بودن با تصویر رایج صفر و یکی. حالا می بینم برای به دست آوردن این نگاه چه زحمتی کشیده شده، بیضایی در مصاحیه با بی بی سی گفته:
نخستین پاسخ من به شما در وهله اول این است که این اتفاق خود به خود روی داده است. یعنی من ننشسته ام انتخاب کنم. ولی در گذشته، زمانی که داشتم نمایشنامه های اولیه ام را می نوشتم به این نتیجه رسیدم که زن ها را نمی شناسم. نمی خواهم بگویم مردها را خوب می شناسم ولی می توانم بگویم که زن ها را خیلی کم می شناسم. شاید برای اینکه در خانواده ما یا حتی جامعه ما امکان این شناسایی خیلی کم بود. شما می بینید که در ادبیات ما زن ها عملا غایب هستند و اگر هم حضور دارند یا اثیری و رویایی اند یا در جهت کاملا برعکس لکاته و ... خیلی به ندرت اتفاق می افتد که شخصیت یک زن خیلی خوب نوشته شده باشد.
من شروع کردم به نگاه کردن و ادبیات را با این نگاه بررسی کردم. به چهره هایی هم در شاهنامه یا هزار و یک شب ــ که معتقدم ایرانی است ــ و یا در طومارهای نقالی برخوردم چون زنان به ندرت در آن حضور دارند. همه اینها را که کنار هم گذاشتم به چیزی رسیدم که زاییده خیال مردان بود. به خاطر همین شروع کردم به نگاه کردن به زن های دور و برم. به هرحال هر کسی تصادفا یک مادری دارد و من هم داشتم و بعد بالاخره همسری یا فرزندان و یا خواهری. کافی است اطراف را نگاه کنید و بعد کم کم این نگاه را گسترش دهید. بعد از این کنکاش ها به این نتیجه رسیدم که زنان واقعی در قصه های مادربزرگ ها حضور دارند.
یعنی اگر شما در مورد زنان دید غیر مردانه بخواهید باید سراغ این قصه ها بروید، در حالی که در ادبیات رسمی این دید، مردانه است. به هرحال من عقیده دارم چون زنان، این حکومت ها یا قوانین آن را به وجود نیاورده اند عملا قربانی این جهان مردسالار شده اند. چرا که ما بر اساس تعریف های جهان مردانه زندگی می کنیم و طبیعی است که قربانی این جهان مردانه که سمبل بزرگش جنگ است، زنان و کودکان هستند. به وجود آورنده این وضعیت چیزی نیست جز تعصب ها و جهالت هایی که این فرهنگ خشم و ستیز و جنگ و قدرت نمایی و استبداد همه جانبه از نظر دینی، فرهنگی و ... در جهان به وجود آورده است.