Sunday, December 21, 2008

اعتماد

خیلی وقت ها پیش میاد وقتی در کافی شاپی، کتابخونه ای، سالن فرودگاهی یا ... هستی غریبه ای که تا امروز تو را نمی شناخته ازت می خواد یک لحظه مراقب لوازمش باشی تا برگرده. به تویی که نمی شناسه و لحظه هایی نه چندان طولانی در کنارت بوده اعتماد می کنه در مقابل کسانی که ندیده. شاید چون نیاز داره به خودش اطمینان بده برای لحظه هایی که نیست، اگر نه اعتماد به توی نشناخته منطق چندانی نداره؛ در یک جا قهوه خوردن، کتاب خوندن یا منتظر بودن حس مشترکی را ایجاد می کنه که تو را از بقیه متمایز می کنه دست کم به اندازه ای که غریبه ای برای لحظه هایی اعتماد کنه که بودنت نبودنش را پر می کنه.

Tuesday, December 02, 2008

اشتباه

عشق های اشتباهی

خیلی وقت ها فکر می کنی که دوستانت، نزدیکانت، آن هایی که برات مهمن اشتباهی عاشق شدن، آدمشون اشتباهیه. خیلی سخته روی رفتارت نشانی نگذاره. به آدم هایی فکر می کنم که به نظرم اشتباهی هستن، یعنی می دونن به نظر بعضی ها (که ممکنه مدت بیشتری با آدم فعلی زندگیشون بوده) اشتباهی هستن؟ یعنی اگه بدونن براشون مهمه؟ فکر می کنن که چرا آن آدم این فکر را می کنه؟ اصلن خوبه که بدونن؟ آدم اشتباهی بودن را دوست ندارم.