Female patient: "Time changes everything."
House: “It’s what people say. It’s not true.
Doing things — changes things.
Not doing things — leaves things exactly as they were. ”
Thursday, March 11, 2010
Tuesday, March 09, 2010
3-0
حدود سه چهار ماهی هست که شروع شده. از نزدیکی های تولد 29 سالگیم. انگار گذر زمان را لمس کرده باشم، از همون وقت ها نشستم به قضاوت کردن زندگیم، انتخاب هام، اشتباه هام، موقعیت های از دست داده ام.
احساس می کنم آماده این سی سالگی که پشت در این پا و آن پا می کنه نیستم. مثل مهمونیه که زود آمده و من هنوز آماده نیستم. تصوری که از زنذگی خودِ سی ساله ام داشتم با زندگی الانم فرسنگ ها متفاوته و به نظر نمی رسه چند ماه برای پر کردن این فاصله کافی باشه.
باورم نمی شه، ولی این ناباوری مانع زمان نمی شه، زمان می گذره. روزها، هفته ها، ماه ها.
وقتی بیست ساله بودم سی ساله ها از دنیای دیگری بودند، احساس برتری می کردم، احساس متفاوت بودن. آن ها را غرق در زندگی روزمره می دیدم و فکر می کردم چه غم انگیز. حالا خودم را گرفتار همان روزمرگی ها می بینم؛ فهمیدن این که متفاوت نیستی دردناکه.
گاهی فکر می کنم یعنی "the big 3-0" همون قدر که از بیرون به نظر می رسه ترسناکه؟
احساس می کنم آماده این سی سالگی که پشت در این پا و آن پا می کنه نیستم. مثل مهمونیه که زود آمده و من هنوز آماده نیستم. تصوری که از زنذگی خودِ سی ساله ام داشتم با زندگی الانم فرسنگ ها متفاوته و به نظر نمی رسه چند ماه برای پر کردن این فاصله کافی باشه.
باورم نمی شه، ولی این ناباوری مانع زمان نمی شه، زمان می گذره. روزها، هفته ها، ماه ها.
وقتی بیست ساله بودم سی ساله ها از دنیای دیگری بودند، احساس برتری می کردم، احساس متفاوت بودن. آن ها را غرق در زندگی روزمره می دیدم و فکر می کردم چه غم انگیز. حالا خودم را گرفتار همان روزمرگی ها می بینم؛ فهمیدن این که متفاوت نیستی دردناکه.
گاهی فکر می کنم یعنی "the big 3-0" همون قدر که از بیرون به نظر می رسه ترسناکه؟
Subscribe to:
Posts (Atom)