Wednesday, April 28, 2010

نگاه

جمله حامد قدوسی" من انبوهی از دوستانم را تصور می‌کنم که به دلایل مذهبی هرگز در صورت یک زن غریبه نگاه نکرده‌اند" برای من یادآور بحث‌های درون دانشکده‌ای سال‌های اول دانشجویی است. آن زمان که مذهبی‌های دانشکده می‌گفتند "اختلاط خانم‌ها و آقایان باعث فشار وارد آمدن به آقایان می‌شود". این که استاد محترم دانشکده ریاضی، دانشجوی دختر کلاس را به دلیل این که تمام دانشجویان کلاس پسر هستند مجبور به حذف درس کرد.

جمله شادی صدر "به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود" درست نیست و به راحتی نقض می‌شود؛ و کل نوشته قابل دفاع نیست. اما یادمان نرود که برای نشان دادن خطای این جمله دلیلی ندارد از سمت دیگر بام بیفتیم. نگاه نکردن به صورت زن غریبه یا تابونبودن رابطه زن و مرد دلیل بر نگاه غیرجنسیتی داشتن نیست. این نگاه‌های جنسیتی خیلی بیشتر از آن‌چه که به نظر می‌آید در ما (زن و مرد ایرانی) رخنه کرده. و البته برای مبارزه با این نگاه و باقی نگاه‌های جنسیت‌زده چاره کار جدا کردن یک گروه از دیگری و در مقابل هم قرار گرفتن نیست. به هرحال همه در یک کشتی هستیم.

Tuesday, April 27, 2010

برف

داره برف میاد. درخت‌ها شکوفه دارن و داره برف میاد. حتمن امروز صبح بیشتر آدم‌ها مثل من مدتی را به این گذروندن که لباس گرم‌تری پیدا کنند.

***

از اولین برف زمستون ، یعنی اولین برف بعد از سفر من، دلم گرفت. روزهایی بود که دلم بهانه می‌خواست برای گرفتن. اولین برف که آمد جمعه بود. این جا که من هستم جمعه‌ها دلگیر نیست، جمعه شیطنت پنج‌شنبه‌های ایران را دارد، پر از انتظار برای اتفاق‌های خوب. اما از همان اولین برف شروع شد، یکی از آن برف‌ها که آرام آرام می‌آید و قبل از این که بفهمی همه جا را سفید می‌کند. از پنجره کافه کنار دانشگاه گذر آدم‌ها را نگاه می‌کردم که دلم گرفت. گفته بودم که دلم بهانه می‌خواست. از همان برف بود که شروع شد. هر هفته، جمعه دلم بهانه‌ای برای گرفتن پیدا می‌کرد، برای اشک ریختن.

امروز که بارش برف شروع شد، یاد اولین برف افتادم، یاد احساس دلتنگی.

***

امروز که نگاه می‌کنم انگار اولین برف همین دیروز بود، اما انگار از همه آن احساس دلتنگی‌ها سال‌ها گذشته. ذهن من، هر چه را که دوست نداره پاک می‌کنه. گاهی این موضوع من را می‌ترسونه. می‌دونم که این سپر دفاعی من در برابر مشکلاتیه که دوست ندارم بهشون فکر کنم. اما به کارا بودن این نوع دفاع شک دارم.

Monday, April 26, 2010

Surviving



Forêt Ouareau, Quebec

Sunday, April 25, 2010

Annie Hall



Alvy Singer: [narrating] After that it got pretty late, and we both had to go, but it was great seeing Annie again. I... I realized what a terrific person she was, and... and how much fun it was just knowing her; and I... I, I thought of that old joke, y'know, the, this... this guy goes to a psychiatrist and says, "Doc, uh, my brother's crazy; he thinks he's a chicken." And, uh, the doctor says, "Well, why don't you turn him in?" The guy says, "I would, but I need the eggs." Well, I guess that's pretty much now how I feel about relationships; y'know, they're totally irrational, and crazy, and absurd, and... but, uh, I guess we keep goin' through it because, uh, most of us... need the eggs.

Wednesday, April 21, 2010

Tuesday, April 20, 2010

خیام

با هم سوار آسانسور می شویم. نگاهم می کند، می پرسد اسپانیایی؟ لبخند می زنم نه. می گوید پس ایرانی، تعجب می کنم؛ معمولن به این زودی به ایران نمی رسند. با لبخند می گویم چه خوب حدس زدی. می گوید مردم کشور خیام را می شود شناخت. و من باید پیاده شوم. نرسیدم بگویم روزم را ساخت با یادآوری این که هنوز هستند غیر ایرانیانی که وقتی اسم کشورم را می شنوند برایشان یادآور خوبی هایش باشد.