
Wednesday, July 21, 2010
Tuesday, July 20, 2010
Wednesday, July 14, 2010
کافه
کافهها مکانهای موردعلاقه من هستند. جایی که بتونی همزمان با کار کردن هر از چندگاهی میز کناری را نگاه کنی؛ یا یه این فکر کنی که اون دو تا که کنار پنجره نشستن این قرار بیرون اومدن چندمشونه؟ یا کتابی که آن آقا پیره میخونه را کشف کنی. وقتی مونترالی کافه خوب پیدا کردن خیلی سخت نیست؛ در بیشتر شهرهای آمریکای شمالی هم در بدترین حالت نزدیک هر دانشگاهی میتونی کافههای زنجیرهای پیدا کنی که تا دیروقت باز هستند. با همین دید وقتی پذیرش هتل در ادینبرو گفت اینترنت میخوای؟ گفتم نه و فکر کردم کافه رفتن را ترجیح میدهم به در اتاق هتل نشستن. تنها چیزی که در نظر نگرفتم این بود که کدوم کافه؟ کافههای محلی تقریبن همه ساعت 6 تا 7 تعطیل میکنند. 3 تا استارباکس پیدا کردم اطراف دانشگاه که فقط یکی تا 10 بازه و آن هم درحال بازسازیه. کافهای که الان هستم تا 10 بازه اما اینترنتش یک ساعته است. خلاصه بد حکایت قیروقیف شده.
ادینبرو برای من شده نماد شهری که کافه نداره و با همه قشنگیش یک حس عجیبی به من میده. شهری که کافه نداره برای من حس تنهایی میاره، و به طرز عجیبی غمگینم میکنه.
Saturday, July 10, 2010
کتاب Eat, Pray, Love را دوست نداشتم. بار اول فکر میکنم دوسال پیش شروع به خوندنش کردم و آن موقع به نظرم کلیشهای آمد و از دو سه بخش جلوتر نرفتم. اینبار با این دید شروع کردم که فیلم کتاب تا چند وقت دیگر میاد و با توجه به علاقه اساسی به جولیا رابرتز فیلم را که باید ببینم، پس کتاب را هم بخونم. به خصوص که بسیار کتاب راحتیه(از نظر نوشتاری) برای خوندن.
کتاب داستان سفر یک ساله الیزابت، نویسنده نیویورکی کتاب، به ایتالیا، هند و اندونزیه. الیزابت یا لیز در سی سالگی همه چیزهایی را که فرهنگ آمریکایی برای یک زن تا این سن لازم میدونه تا برچسب موفق بهش بزنه داره: کار خوب، زندگی زناشویی، خانه در کنار شهر، آپارتمان در شهر. با همه اینها، لیز خوشبخت نیست و از همسرش جدا میشه. بعد از طلاق و یک شکست عاشقانه دیگر، لیز تصمیم میگیره دوباره خوشی (pleasure) را به دست بیاره و از نظر روحانی هم خودش را تقویت کنه. با یک قرارداد کتاب از ناشرش همه راهها براش باز میشه: در ایتالیا با خوندن زبان و خوردن غذاهای ایتالیایی قراره لذت ببره؛ در هند به خدا نزدیکتر بشه و در اندونزی به تعادلی از هر دو برسه: عشق.
کتاب مدتها در لیست پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز بوده. اما این باعث نشد من در طول خوندنش از یک جایی به بعد به این فکر نکنم که "چرا فکر میکنی مجبوری تمومش کنی؟". قسمت مربوط به ایتالیا خوبه. اما در مورد هند و اندونزی تنها چیزی که باعث شد بتونم به خوندن ادامه بدهم نثر دوستداشتنی نویسنده، الیزابت گیلبرت، است. هرچند کاملن میتونم بفهمم چرا کتاب تا این اندازه معروف شده، اما اصلن کتاب من نیست.
پ.ن. نوشته شد در ارتفاع چندهزار پایی بر فراز اقیانوس آتلانتیک در بیکاری ناشی از نبود فیلم خوب.
کتاب داستان سفر یک ساله الیزابت، نویسنده نیویورکی کتاب، به ایتالیا، هند و اندونزیه. الیزابت یا لیز در سی سالگی همه چیزهایی را که فرهنگ آمریکایی برای یک زن تا این سن لازم میدونه تا برچسب موفق بهش بزنه داره: کار خوب، زندگی زناشویی، خانه در کنار شهر، آپارتمان در شهر. با همه اینها، لیز خوشبخت نیست و از همسرش جدا میشه. بعد از طلاق و یک شکست عاشقانه دیگر، لیز تصمیم میگیره دوباره خوشی (pleasure) را به دست بیاره و از نظر روحانی هم خودش را تقویت کنه. با یک قرارداد کتاب از ناشرش همه راهها براش باز میشه: در ایتالیا با خوندن زبان و خوردن غذاهای ایتالیایی قراره لذت ببره؛ در هند به خدا نزدیکتر بشه و در اندونزی به تعادلی از هر دو برسه: عشق.
کتاب مدتها در لیست پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز بوده. اما این باعث نشد من در طول خوندنش از یک جایی به بعد به این فکر نکنم که "چرا فکر میکنی مجبوری تمومش کنی؟". قسمت مربوط به ایتالیا خوبه. اما در مورد هند و اندونزی تنها چیزی که باعث شد بتونم به خوندن ادامه بدهم نثر دوستداشتنی نویسنده، الیزابت گیلبرت، است. هرچند کاملن میتونم بفهمم چرا کتاب تا این اندازه معروف شده، اما اصلن کتاب من نیست.
پ.ن. نوشته شد در ارتفاع چندهزار پایی بر فراز اقیانوس آتلانتیک در بیکاری ناشی از نبود فیلم خوب.
Subscribe to:
Posts (Atom)