پنجره را باز گذاشته بودم، هوای تازه میخواستم. پتویم را دورم پیچیدم و لیوان چای در دست و لپ تاپ روی پا شروع کردم به خواندن که بچه گربه همیشه بازیگوش و گریزان از یک جا نشستن آمد کنار من زیر پتو نشست، سردش شده حتمن.
کوچه ما در تهران پر بود از گربه و از بچه گربه. هر وقت کلید میانداختی وارد خانه شوی یکیشان پایین پایت بود با نگاه پرخواهش، بچه گربههایی که هنوز نمیدانستند باید فرار کنند.
دیشب یاد گربههای کوچهمان افتادم، دلم گرفت. از این که کسی نیست برایشان دل بسوزاند. نه که این جا که هستم بهشت برین باشد، خانمی که گربه را به من داد گفت میترسم همسایهها سم بدهند بهش؛ اما هستند کسانی که مهم باشد برایشان. که کارشان عقیم کردن گربههای خیابانی باشد و پیدا کردن خانه برای آنها.
دیشب فکر کردم هیچ وقت نباید بچهدار شوم؛ اگر وضع گربههای بیخانمان این به روزم میآورد با درد کودکان چه خواهم کرد وقتی کودک من دارد و آن دیگری نه؟ یا دیگری دارد و کودک من نه؟
دنیا عادل نیست و باید به این عادت کرد. میدانم. اما این دانستن از درد دیدن کودک بیانگشت کم نمیکند.
Monday, November 29, 2010
Saturday, November 13, 2010
از شهر دور
دختر چهارده سالشه شاید هم پانزده. پدر قولش را به پسرخواهرش داده برای عروسی همین تابستون. مادر دختر اصرار میکنه که بگذارین دست کم دیپلمش را بگیره. مادر دختر گریه میکنه. مادربزرگ دختر، مادر مادر، گفته اگر دخترتان جا گرفته من بزرگش میکنم؛ چرا دارید بچه را بدبخت میکنید؟ حالا پدر هرگونه ارتباط مادربزرگ با خانواده را ممنوع کرده؛ مادربزرگ شده آدم بدهی ماجرا. مادربزرگ، مادر و دختر (که در واقع کودک حساب می شه) همه درگیر. از صبح که ماجرا را شنیدم عصبانیم؛ از حماقت مردسالارانهی مرد، از ناراحتی منفعل مادر، از بیچاره (به معنی بدون چاره) بودن مادربزرگ و از همه بدتر از درد دخترک، و از قانون، قانونی که دختر را برای رای دادن، برای رانندگی کردن و برای خیلی چیزهای دیگر کودک میداند اما برای ازدواج بالغ.
Saturday, November 06, 2010
دختری با تتوی اژدها

گمشدن دختر شانزده ساله یکی از خانوادههای قدیمی سوئد که برای سی سال عمویش را درگیرخودش کرده تم اصلی داستانی کتاب " دختری با تتوی اژدها" است. روزنامهنگاری که به تازگی به خاطر انتشار اطلاعات غلط در مورد یک امپراطوری اقتصادی سوئد محکوم شده و از کار کناره گرفته استخدام میشه تا شاید عموی خانواده که حالا در سالهای هشتاد زندگیه بدون دانستن حقیقت از دنیا نره؛ تنها کسی که هنوز ماجرا را پیگیری میکنه و فکر میکنه قاتل یکی از اعضای خانواده است. خانوادهای پر از آدمهای عجیب و غریب.
تا اینجا "دختری با تتوی اژدها" از تمام عنصرهای کتابهای جنایی کلاسیک استفاده میکنه تا داستان مهیجی را تعریف کند. اما این همه ماجرا نیست؛ شخصیت جالب ماجرا دختر لاغراندامی با انواع و اقسام تتو روی بدنشه که کارآگاه خصوصیه و یکی از جالبترین کارآگاههای جنایی که تا به حال دیدیم. هرفصل کتاب با گفتن آماری در مورد خشونت بر ضد زنان در سوئد شروع میشود و درتمام کتاب نفرت از خشونت جنسی رایج در جامعه دیده میشود که گویا از این ناشی میشود که نویسنده کتاب، Stieg Larsson ، در 15 سالگی شاهد تجاوز جمعی به یک دختر بوده و تمام زندگی برای این که نتوانسته کمکی به دختر بکند خود را سرزنش کرده.
کتاب دو قسمت دیگر هم دارد: "دختری که با آتش بازی کرد" و "دختری که کندوی زنبور را لگد زد". هر سه تا کتاب بعد از مرگ ناگهانی نویسنده در سال 2004 چاپ شدهاند و به سرعت پرفروش شدهاند. من خودم تعداد زیادی ازآدمها را در مترو و فرودگاه دیدم که کتاب دستشونه. کتابها بسیار معتاد کننده هستند، من جلد اول را خوندم و حالا قبل از تموم کردن این قسمت پروژهام(تا دوشنبه) فکر نمیکنم جرات کنم به قسمت دوم دست بزنم. یک فصل خوندن دیشبم به این ختم شد که امروز تا عصر قسمت اول را تموم کنم؛ همون مدل قدیمیه حالا یک فصل دیگه هم بخونم و الی آخر. به هر حال اگر کتاب جذاب میخواهید کاملن انتخاب خوبیه.
پ.ن. از کتاب درسوئد فیلم هم ساخته شده که چند وقت پیش روی پرده بود. دیوید فینچر هم داره از روی کتاب فیلم میسازه که قراره 2011 اکران شه. برای نقش روزنامهنگار جرج کلونی، برد پیت و جانی دپ اعلام آمادگی میکنن ولی در نهایت نقش به دانیل کرگ میرسه که به نظر من قیافهاش هم به سوئدیها بیشتر شبیهه.
Subscribe to:
Posts (Atom)