بعد بعضی روزهاست مثل امروز که فکر می کنی یعنی میشه از این وضع بیرون بیای؟ یعنی انقدر دور به نظر میرسه که نگو. یک باگ بزرگ پیدا کردم که همه نتیجههایی که تزم روش ساخته میشد را به طرز شدیدی عوض میکنه. یعنی میخوام بشینم یک دل سیر گریه کنم. همه اینها به خاطراین که معیاری که برای درستی برنامه انتخاب کرده بودیم تا حالا داشت همه چی را درست نشون میداد. حالا من دلم می خواد داد بزنم.
می دونم آخر دنیا نیست، می دونم همه دانشجوها از این روزها دارن؛ اما الان، این لحظه، این جایی که من هستم جاییه که دلم می خواد هیچ کس هیچ وقت نمودار سینوسیش گذارش بهش نیفته.
Tuesday, March 29, 2011
Saturday, March 19, 2011
کاغذ، درخت، قتل
دوست ندارم کاغذ دور بریزم. هر کاغذی در سطل آشغال غیربازیافتی انگار درختیه که من کمک کردم به بریدنش؛ تا جای ممکن همه حسابها را آنلاین میدهم تا رسید کاغذی نفرستند. اما این کارتهای اعتباری، یا دستکم کارتهای اعتباری من، این چیزها حالیشون نیست. زنگ زدم که من همه کارهای بانکیم را آنلاین انجام میدهم، لطف کنید نفرستید این کاغذها را. گفتن ببخشید نمیشه. حالا من موندم و خروارها رسید که چندسالیه جمع شده چون از طرفی دلم نمیخواست همه اطلاعات مالی زندگیم را هر ماه بندازم در سطل بازیافت کاغذ. نه که حالا کسی منتظر باشه که رسید کارت من را چک کنه، اما به هرحال حس خوبی نداشتم. از طرفی درختها، درختها.
از رسیدها که بگذریم همه کارنامههایی که در این سالها گرفتم تا به جاهای مختلف به خصوص سفارتها بقبولونم هنوز دانشجو هستم، یا فرمهای مربوط به کارهای سفارت که از سیرتا پیاز زندگیت را مینویسی، و هر کاغذ دیگهای که نشانی از اطلاعاتی که میشه خصوصی در نظرشون گرفت، همه و همه یک کارتن بزرگ را پرکرده بودند. حالا حتی اگر ور نازکدلم هم میخواست قبول کنه که این چند تا رسید یک شاخه درخت هم نمیشن، ور محافظتکننده اجازه نمیداد این همه اطلاعات یک جا به این صورت دور ریخته شوند.در نهایت کار به گرفتن یک نوار کننده کاغذ ختم شد. حالا من موندم و حجم بزرگی از نوارهای کاغذی. اما این همه ماجرا نیست. لذتی که در فرستادن این کاغذها به قتلگاهشون داشتم قابلوصف نیست. آنقدر که فکر میکنم "نکنه ناخودآگاهم همه این بازیها سر درخت نبریم، اطلاعات خصوصی حفظ کنیم را درآورد تا به خواسته اصلیش برسه؟".
Subscribe to:
Posts (Atom)