Thursday, January 18, 2007

آتش سوزی 2

در زمانی که پایین بودیم به طرز عجیبی به بم فکر می کردم و آدم‌هایی که در آن شب در سرمای منفی شش زیر آوار بودند. به این که اگر آن ها هم ساختمان‌های محکم‌تری داشتن یا این که زودتر بهشون کمک می‌شد دغدغه‌هاشون از مردن به این که "اگر x خراب بشه همه کارهای y مدتم از بین می رود" یا این که "اگر فلان مدرک از دست بره چه کار کنم؟" تغییر می کرد و تفاوت بزرگیه بین این دو.ایران که بودم یکی از آشناهای خیلی دور پدربزرگم دو تا پسر 21 و 24 ساله‌اش را بر اثر گازگرفتگی از دست داد و من به این فکر می‌کردم که واقعن نمی‌شه کاری کرد که این اتفاق کمتر تکرار شه؟ و در همین حال تعداد زیادی از آدم هایی که در مورد واقعه حرف می‌زدند می‌گفتند "آن قدر که پدرِ این ها بد بود این بلا سرش آمد":O:Oیک جورهایی به جای این که به راه حل فکر کنند به توجیه فکر می‌کنند. وقتی به این آدم‌ها می گفتم پس این که تعداد خیلی کمی در کانادا از آتش سوزی ساختمان هایی که بیشترشون از چوب هستن می میرند به این دلیله که آن ها همه خوبن؟ که بهت می گفتن نه نمی تونی بگی تو کار خدا حکمتی نیست...

1 comment:

Anonymous said...

آره منم خیلی این چیزا رو می‌بینم حرض می‌خورم. ولی فکرش رو که می‌کنم می‌بینم اگه هم قسمت مدیریت قضیه و اهمیت دادن به جون آدم‌ها هم حل بشه باز مساله پول باقی می‌مونه. همین چیزای به ظاهر کوچیک کلی خرجش شده. راستی یه ای-میل به من بزن. از وقتی هک شدی جرات نمی‌کنم به هیچ‌کدوم میل بزنم!