شنبه شب این جا آخرین شب فستیوال شب سفید بود، جاهای مختلف شهر برنامه های مختلف داشتن و اتوبوس ها به خاطر این برنامه مسیرهای ویژه داشتن و با سرویس رایگانشون تا خودِ صبح باعث می شدن هر کس که می خواد بتونه شاد باشه. وقتی می رفتم خونه به آدم ها نگاه می کردم و شاد بودنشون، به برف بازی آن همه آدم آن ساعت شب، به زنده بودن شهر در آن هوای سرد و فکر کردم چه قدر خوبه انقدر شادی کردن دسته جمعی براشون مهمه.
صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم ایمیلی بود که خبر می داد فعالین حقوق زنان را گرفتن. مرثیه مریم مومنی را که خوندم دوباره حس آن روز زنده شد، به خصوص این قسمت:
اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
1 comment:
در سرزمين من همه فرياد مي زنند. اما هيچ كس گوش نمي كند. درسرزمين من گاهي صدايي نيز از بيرون شنيده ميشود صدايي كه نمي دانيم چيست.
و من تنها به تصوير تابلوي جيغ پلك ميزنم.
توضيحات: تابلوي جيغ اثر جيغ ادوارد مونش
Post a Comment