حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
پ.ن. الان که داشتم دوباره شعر را می خوندم دیدم کامل نیست ، در این قسمت :
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.
خط آخرش را جا انداخته
دیوانه وار دوست بدارم