Showing posts with label Iran. Show all posts
Showing posts with label Iran. Show all posts

Wednesday, December 28, 2011

خواب

بحث انتخابات بود، بحث می‌کردند به کی رای بدهیم. انتخابات؟ نمی‌فهمیدمِ، عصبی بودم، گریه می‌کردم. می‌پرسیدم یادتان نیست؟ از عمل‌گرایی می‌گفتند، از این که نباید کنار نشست. نمی‌فهمیدم: "مگر انتخاباتی در کاره؟ چی فرق کرده نسبت به دفعه قبل؟" گریه می‌کردم. می‌گفتند تو نمی‌فهمی، دوری، نیستی. من نمی‌فهمیدم.
یادشان هست؟

Saturday, January 22, 2011

فوتبال

برای بازی نیمه‌نهایی قرار گذاشتم امشب. انگار دلم می‌خواد باور کنم ایران حتمن کره‌جنوبی را می‌بره. دلم می‌خواد مردم خوشحال شوند، یعنی می‌شوند؟

Saturday, November 13, 2010

از شهر دور

دختر چهارده سالشه شاید هم پانزده. پدر قولش را به پسرخواهرش داده برای عروسی همین تابستون. مادر دختر اصرار می‌کنه که بگذارین دست کم دیپلمش را بگیره. مادر دختر گریه می‌کنه. مادربزرگ دختر، مادر مادر، گفته اگر دخترتان جا گرفته من بزرگش می‌کنم؛ چرا دارید بچه را بدبخت می‌کنید؟ حالا پدر هرگونه ارتباط مادربزرگ با خانواده را ممنوع کرده؛ مادربزرگ شده آدم بده‌ی ماجرا. مادربزرگ، مادر و دختر (که در واقع کودک حساب می شه) همه درگیر. از صبح که ماجرا را شنیدم عصبانیم؛ از حماقت مردسالارانه‌ی مرد، از ناراحتی منفعل مادر، از بی‌چاره (به معنی بدون چاره) بودن مادربزرگ و از همه بدتر از درد دخترک، و از قانون، قانونی که دختر را برای رای دادن، برای رانندگی کردن و برای خیلی چیزهای دیگر کودک می‌داند اما برای ازدواج بالغ.




Tuesday, May 11, 2010

خشم

درس می خونم، درس می دهم، سر کلاس با بچه‌ها شوخی می کنم، نتیجه بازی هاکی مونترال را چک می کنم، به صدای شادی مردم که از حذف نشدن تیمشون خوشحالن گوش می دهم. اما ....

هر چند وقت یک بار قیافه‌هاشون میاد جلوی چشمم؛ یادم میاد که دیگه نفس نمی‌کشن. عکس مادر فرزاد کمانگر دیوانه‌ام می‌کنه. خبر تایید حکم‌ اعدام‌هایی که این چند وقت خوندم یادم میاد. احساس ناتوانی می‌کنم. از زندگی روزمره‌ی آرومم خجالت می‌کشم. ناراحتم، عصبانیم.

از این خشمی که تو تک تک ما دارن می‌کارن چی می‌خوان درو کنن؟

Wednesday, April 28, 2010

نگاه

جمله حامد قدوسی" من انبوهی از دوستانم را تصور می‌کنم که به دلایل مذهبی هرگز در صورت یک زن غریبه نگاه نکرده‌اند" برای من یادآور بحث‌های درون دانشکده‌ای سال‌های اول دانشجویی است. آن زمان که مذهبی‌های دانشکده می‌گفتند "اختلاط خانم‌ها و آقایان باعث فشار وارد آمدن به آقایان می‌شود". این که استاد محترم دانشکده ریاضی، دانشجوی دختر کلاس را به دلیل این که تمام دانشجویان کلاس پسر هستند مجبور به حذف درس کرد.

جمله شادی صدر "به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود" درست نیست و به راحتی نقض می‌شود؛ و کل نوشته قابل دفاع نیست. اما یادمان نرود که برای نشان دادن خطای این جمله دلیلی ندارد از سمت دیگر بام بیفتیم. نگاه نکردن به صورت زن غریبه یا تابونبودن رابطه زن و مرد دلیل بر نگاه غیرجنسیتی داشتن نیست. این نگاه‌های جنسیتی خیلی بیشتر از آن‌چه که به نظر می‌آید در ما (زن و مرد ایرانی) رخنه کرده. و البته برای مبارزه با این نگاه و باقی نگاه‌های جنسیت‌زده چاره کار جدا کردن یک گروه از دیگری و در مقابل هم قرار گرفتن نیست. به هرحال همه در یک کشتی هستیم.

Tuesday, April 20, 2010

خیام

با هم سوار آسانسور می شویم. نگاهم می کند، می پرسد اسپانیایی؟ لبخند می زنم نه. می گوید پس ایرانی، تعجب می کنم؛ معمولن به این زودی به ایران نمی رسند. با لبخند می گویم چه خوب حدس زدی. می گوید مردم کشور خیام را می شود شناخت. و من باید پیاده شوم. نرسیدم بگویم روزم را ساخت با یادآوری این که هنوز هستند غیر ایرانیانی که وقتی اسم کشورم را می شنوند برایشان یادآور خوبی هایش باشد.

Thursday, February 11, 2010

رسیدن هنر گام زمانست

امروز نه آغاز و نه پایان جهانست
ای بس غم و شادی که پس پرده نهانست
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمانست

هوشنگ ابتهاج (سایه)

Wednesday, February 10, 2010

22 بهمن

روز شکست دشمن، روز پیروزی ما.

Friday, September 18, 2009

امید

امیدوارم

می ترسم

امیدوارم

می ترسم

امیدوارم

می ترسم
.
.
.
.

Thursday, July 23, 2009

برای این روزها - سینما 2



نشان دادن دو انگشت دست به شکل V به نشانه پیروزی زمان جنگ جهانی دوم در انگلستان شروع شد. در فیلم V for Vendetta که زمانش در دهه دوم قرن بیست و یک و در کشور انگلستان می گذره، یک مبارز نقاب دار این نماد را برای انتقام انتخاب می کنه. برای انتقام گرفتن از آدم های دولت فاشیستی حاکم. برای زنده کردن امید در مردم، برای برگردوندن زندگی به مردم. یک جا V در اولین پیام تلویزیونی به مردم می گه:


Good evening, London. Allow me first to apologize for this interruption. I do, like many of you, appreciate the comforts of every day routine- the security of the familiar, the tranquility of repetition. I enjoy them as much as any bloke. But in the spirit of commemoration, thereby those important events of the past usually associated with someone's death or the end of some awful bloody struggle, a celebration of a nice holiday, I thought we could mark this November the 5th, a day that is sadly no longer remembered, by taking some time out of our daily lives to sit down and have a little chat. There are of course those who do not want us to speak. I suspect even now, orders are being shouted into telephones, and men with guns will soon be on their way. Why? Because while the truncheon may be used in lieu of conversation, words will always retain their power. Words offer the means to meaning, and for those who will listen, the enunciation of truth. And the truth is, there is something terribly wrong with this country, isn't there? Cruelty and injustice, intolerance and oppression. And where once you had the freedom to object, to think and speak as you saw fit, you now have censors and systems of surveillance coercing your conformity and soliciting your submission. How did this happen? Who's to blame? Well certainly there are those more responsible than others, and they will be held accountable, but again truth be told, if you're looking for the guilty, you need only look into a mirror. .... . More than four hundred years ago a great citizen wished to embed the fifth of November forever in our memory. His hope was to remind the world that fairness, justice, and freedom are more than words, they are perspectives. So if you've seen nothing, if the crimes of this government remain unknown to you then I would suggest you allow the fifth of November to pass unmarked. But if you see what I see, if you feel as I feel, and if you would seek as I seek, then I ask you to stand beside me one year from tonight, outside the gates of Parliament, and together we shall give them a fifth of November that shall never, ever be forgot.


این فیلم یکی از فیلم هاییه که من به خاطر دیالوگ هاش دوستش دارم.


Saturday, July 18, 2009

برای این روزها - سینما 1




فیلم زندگی دیگران ( Das Leben der Anderen ) داستان شنود پلیس مخفی آلمان شرقی از زندگی آدم هاست. داستان پلیسی که عاشق زندگی زوجی می شه که سوژه شنودش هستند. داستان درماندگی آدم ها، مبارزه شون، ناامیدیشون، امیدهاشون و تغییرشون.

پ.ن. برنذه اسکار بهترین فیلم خارجی 2007

Thursday, July 16, 2009

ما ملت

دوست زرتشتی من، آدم ها را به شرکت در نمازجمعه دعوت می کنه:).

Friday, July 10, 2009

...

این را یکی از دوستان فرستاده، با به نویس از پینگیلیش به فارسی تبدیلش کردم و تا جای ممکن غلط هاش را درست کردم. به هر حال روایت دست اوله :

ما رفتیم امیراباد. از اول پارک لاله آدما بودن، ما هم ماشین رو توی یکی‌ از کوچه ها گذشتیم و رفتیم تو جمعیت. اونجا گارد نبود اولش، ساعت ۵:۳۰-۶:۰۰ یک عده ای داشتن شعار میدادن و ماشین ها داشتن بوق میزدن و دستشون بیرون از ماشین بود. ما با جمعیت به تقاطع امیراباد و کشاورز رسیدیم، تعدادی از گارد ضد شورش در این تقاطع در سمت میدان ولیعصر بود و همچنین نمیگذاشتن به سمت میدان انقلاب بریم. چندتا گاز اشک آور به بین جمعیت اندختند. چند تا نزدیک ما افتاد. ما دویدیم توی کشاورز به سمت بهبودی. در سمت جنوب بولوار که با عده ای حرکت میکردیم. و یک تعدادی لباس شخصی‌ با موتور و ون اومدن به سمت جمعیت، ما رفتیم توی پیاده رو ولی‌ اونا با شلیک هوایی و گاز اشک آور اومدن توی پیاده رو و عده ای از جمعیت را دوره کردند که همراه ما هم توشون بود!! بعد به اونا میگفتن که یکی‌ یکی‌ بیاین برین که خوب احتمالا در این صورت میگرفتنشون ولی‌ اونا به هم چسبیدند و با هم گفتن برین. باتون هم بهشون زدن و همراه ما هم ۲ تا باتون خورد و یک کمی‌ هم خونی مالی شد!!

بعد رفتیم از یک خیابونی بالا ولی‌ اونجا هم مردم یکی‌ از سطل اشغالا رو آتیش زده بودند و بالاتر گاردی‌ها ایستاده بودند در فاصلهٔ ۱۰۰ متری. یک مدتی‌ اینجا بودیم و گاردها کم کم داشتن به ما نزدیک میشدند. ما رفتیم تو کوچه. خیلی‌ از مردم در خونه شون رو باز کرده بودن که بیان تو و آب بزنین به سرو سورتتون. آب بخورین. از کوچه پس کوچه رسیدیم به جای ماشین ولی‌ خوب شانس ما الان دور تا در ماشین پر گارد بود. ما یک کوچه بالاتر جلوی یک خونهٔ ایستاده بودیم و ماسک هامون رو هم در آورده بودیم. منتظر بودیم که گاردیا از اونجا برن که با ماشین بریم بگردیم چون به ماشینا کاری نداشتن. حالا هی‌ می‌رفتیم می دیدیم که نه این ها از اینجا برو نیستن.

حالا یک بار که رفتیم سر کوچه یک دفعه یک آقایی از دست این گاردی ها داشت فرار میکرد که ما هم دویدیم و گاردی‌ها هم دنبالمون، این ها چندتا از بسیجی ها رهبریشون میکردن. ما هم دویدیم رفتیم تو همین خونه. این ها شروع کردن به لگد زدن به در و ما رفتیم تو اپارتمان و رفتیم بالا. اول در یک خونه رو زدیم ولی هر کار کردیم راهمون ندادن!! و در همین بین که ما داشتیم التماس میکردیم به این ها با سنگی‌ چیزی شیشهٔ این خونه رو زدن شکستن. رفتیم طبقه بالا خانومی که ما رو تو ساختمان راه داده بود به خونشون هم راه داد. حالا ما اونجا بودیم با دو نفر دیگه. یک ۱۵ دقیقه ای اونجا بودیم. خیلی‌ ترسناک بود چون صدای عربده شون از تو کوچه میومد. بنده‌ی خدا داشت برامون چای درست میکرد که شوهرش رفت پایین و گفت که رفتن دیگه. حالا رفتیم تو کوچه ولی‌ هنوز نمیتونستیم بریم جای ماشین.

اطراف ماشین ما رو کرده بودن پایگاه خودشون. رفتیم و دور زدیم از بالا. بستنی و ماشعیر هم گرفته بودیم که مثلا عادی باشیم. ولی‌ انگار خیلی‌ زیادی تلاش کرده بودیم چون هر کی‌ رد می شد ازمون میپرسید که چه خبر بالاتر!! اطراف پارک لاله پر بود از گاردیا که تا یکی‌ دو ساعت پیش هیچ کس نبود. همه جور گاردی هم بود. لباس شخصی‌، لباس پلنگی، لباس سبز. به نظر میرسید که فرماندهٔ همشون ولی‌ این بسیجی ها بودن. از سر کوچه ای که ماشینمون رو پارک کرده بودیم اول میخواستیم بریم یک جای رو پیدا کنیم که یک ساعتی‌ بشینیم ولی من به یکی‌ از این لباس شخصیها که به نظر میومد که ریسشون باشه، ریشش از همه بلند تر بود :)، گفتم که آقا ماشین ما تو این کوچه است میذاری بریم برش داریم؟ طرفم گفت چرا ماشینت اینجاست؟ منم گفتم انقلاب کار داشتم!! گفت چی‌ کار؟ منم در حالی که می‌گفتم که دیدی دستی‌ دستی‌ خودمو فرستادم اوین!! گفتم می‌خواستم کتاب بخرم کتاب کنکور!!! آقاهه گفت خوب برین بردارین ولی‌ زودی برین من گفتم نزنینم یک وقتی‌، و تضمین کن که نمیزنین!! یارو گفت باشه و داد زد که به اینا راه بدین برن!!

ما هم شدیم ۱۸ ساله و رفتیم ماشین را بردشتیم و یک بار دیگه هم از وسط گاردیها رد شدیم رفتیم خونه!! این بود امروز ما!!

در کل ملت زیاد بودن ولی‌ خیلی‌ پراکنده، شاید به این دلیل که مسیرا زیاد بود و همچنین این که وقتی‌ که جمعیت به ۴۰۰-۵۰۰ نفر میرسید سریع گاز اشک آور میزدن توش. البته تعداد گاردی هم کمتر و پراکنده تر بود.

Sunday, June 28, 2009

بیانیه‌ جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق
مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲ ) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.


۳ ) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.



Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."


2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.


3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers


July 26, 2009

Tuesday, June 16, 2009

Ideas are bulletproof

One of my friends, Hesam, has sent me this:

"These days we see the struggle of our fellow citizens for freedom in the face of violence, intimidation and unprecedented brutality. To many the future looks dire and the question of the final outcome of the current events is in everyone's minds. I invite you to take a couple of hours off and watch "V for Vendetta" to realize that even if we don't succeed today, one day we will, because this struggle is for the idea of freedom and as V rightly says: 'ideas are bulletproof.'"

استیصال

استيصال ناظرين امروز، همان غايبان بيرون گود نشسته بر خود ايشان پوشيده‌تر از حاضرين است. سؤال اصلی ناظرين که همان چيستی وظيفه شهروندی است - شهروندی‌ای که به ميل خود به تعليق درآمده - در قبال رخدادهای خانمان‌برانداز وطن بی‌پاسخ می‌ماند. نتيجه آنکه واکنش‌های ناظرين غايب در قياس با وقايع و کنش و واکنش‌های حاضرين به کاريکاتورهايی بيش نمی‌مانند. تظاهرات ساده و مجوز گرفته‌ی اين ناظرين در محيطی امن و آرام برای تأثيرگذاری بر جامعه‌ی ميزبان ستودنی و عبث است. عبث از آن سو که در کوتاه‌مدت منافع ملی ميزبانان بر خلاف تقاضای ناظرين بوده و اين بر هيچ‌کس پوشيده نيست. سويه ديگر اين اعتراضات همان عذاب وجدان ريشه گرفته از تعليق شهروندی است. غايبين شرمسار از فرار خود از بطن ماجرا سعی در جبران غيبت خود هستند، با شعار و انتشار اخبار و حتی نقد و تحليل وقايع، با گذر از خطوط ممنوعه به نيابت از حاضرين بدون آنکه آخر معلوم شود اين گذر خواست آنان بوده يا خود غايبين. به شوق اميدبخشی به حاضرين و فرياد اينکه هستند کسانی دور از خانه که پيگيرند و قلب‌شان برای آن مرز و بوم می‌تپد. انگار که نسل ما را به اجبار از وطن رانده‌اند و اين انتخابی شخصی نبوده. وطن فقط يکی از عوامل تأثيرگذار بر زندگی اين غايبين است، بزرگنمايی اين اثر ديگر کليشه است. تب و تاب ناظرين مستأصل رقت‌بارتر از آن است که خود می‌گويند.

ما بی شماریم

Thursday, June 11, 2009

انتخابات ۵

فیلم های این روزهای ایران(مثلن این) رو که نگاه می کنم می فهمم این شعار را: موسوی موسوی پرچم ایران مرا پس بگیر

انتخابات ۴

من عاشق روحیه شوخ این ملتم.