Showing posts with label books. Show all posts
Showing posts with label books. Show all posts

Monday, March 19, 2012

کتاب

فهرست کتاب‌های فارسی که برای عید آدم ها نوشته اند را می‌بینم، به سال 90 که نگاه می‌کنم باورم نمی شه: من در این سال هیچ کتابی به فارسی نخواندم. دلایلش زیاده از جمله این که من دو ساله ایران نرفتم؛ و این که تو این یک سال خیلی زیاد زندگی شلوغ تر از حد خودم داشتم و تا مدتی این وضع ادامه خواهد داشت. ولی مهمترینش این که نمی دونم از کجا می شود کتاب فارسی الکترونیکی پیدا کرذ( اعتراف می کنم زیاد هم نگشتم). الکترونیکی بودن کتاب از این نظر برایم مهمه که همیشه سونی ریدرم همراهمه و زمان مرده (مترو، اتاق انتظار، ...) هم همیشه پیدا می شه که بهونه وقت نداشتن برای کتاب خوندن را ازت بگیره
کتاب های انگلیسی(سعی کردم اگر به فارسی ترجمه شده اند ترجمه را هم این جا بنویسم) که بیشتر در همین وقت های مرده خوندم یا شنیدم این ها هستند :
هرگز رهایم نکن نوشته کازوئو ایشی‌گورو (انتشارات ققنوس، سهیل سمی) که راوی داستان، کتی، از زندگی گذشته اش می گوید، مدرسه‌ای که در آن درس خونده و از عشق‌ها و دوستی‌ها و همه این‌ها در یک محیط کاملن کنترل شده. نثر کتاب و روایت کتی تا مدت‌ها مدرسه کتی و زندگیشون روی ذهن من اثر گذاشته بود. از کتاب فیلم هم ساخته شده که من ندیدم.
سرگذشت ندیمه نوشته مارگارت اتوود (انتشارات ققنوس، سهیل سمی) داستان یک ندیمه است که ما اسمش را نمی‌دانیم؛ مسولیتش هم مسولیت معمول ندیمه‌ها نیست در جامعه تخیلی به شدت مذهبی و کنترل شده که در آن هیچ چیز معمول نیست. جامعه‌ای که ساخته شده تا همه به سعادت برسند؛ جامعه‌ و تفکرات گردانندگان جامعه ای که کتاب توصیف می‌کند هولناکه، اما از همه دردناک‌تر اینه که در جای جای کتاب حرف‌های آشنا می‌خوانی، خیلی آشنا. از این کتاب هم فیلم ساخته شده که من ندیدم.
کتاب زندگی پی نوشته یان مارتل(گیتاگرگانی، نشرعلم) و عشق سال‌های وبا از گابریل گارسیا مارکز را هم شروع کردم که نصفه مانده اند.
و اما دو کتاب خیلی حجیمی که خوندم،بازی شاهان و رویارویی شاهان، از مجموعه آواز آتش و یخ نوشته جرج مارتین هستند، یک سری هفت‌تایی که تا حالا پنج‌تاش چاپ شده. داستان کتاب در یک دنیای خیالی می‌گذره و از نگاه شخصیت‌های مختلف به صورت سوم شخص ماجراها تعریف می‌شوند. از ویژگی‌های مهم کتاب اینه که با وجود ژانر فانتزی که دارد بسیار واقع گرایانه است. و ویژگی که من دوست دارم این که خیلی از شخصیت‌های جالب کتاب یا زن هستند یا به نوعی اقلیت، مثل تیریون لنیستر که شخصیت موردعلاقه نویسنده هم هست. وقتی خواندن همه پنج جلد را تمام کردم (که احتمالن به زودی نخواهد بود) احتمال داره یک پست طولانی در مورد این کتاب بنویسم. اما به هر حال حتی اگر فکر می‌کنید وقت گذاشتن برای کتاب فانتزی، آن هم با این حجم، با واقعیت‌های زمانی زندگی نمی‌خونه، اچ بی او ازکتاب اول سریال ساخته و سریال بسیار به کتاب وفاداره (قاعدتا خیلی از جزییات حذف شدن). اگر تصمیم گرفتین سریال را ببینید این را در نظر داشته باشید که تعداد شخصیت‌های کتاب خیلی زیاده (اول هر کتاب، جز کتاب اول، ده‌ها صفحه شرح شخصیت داره) بنابراین شاید فقط با دیدن قسمت اول و دوم اگر کتاب را نخوانده باشید خیلی دنبال کردن اتفاقات و شخصیت‌ها راحت نباشه.

پ.ن. عیده و من حس عید ندارم. کاش سال خوبی باشه برای همه‌مون پر از آزادی همه آن‌ها که دربندند.

Friday, January 14, 2011

آزادی

جاناتان فرانزن نویسنده آمریکایی کتاب " آزادی" از طبقه‌ متوسط آمریکا می‌نویسد. بزرگ شدن در حومه شهر میسوری به فرانزن تجربه شخصی از زندگی شخصیت‌های کتابش داده، از دغدغه‌های شخصی، خانوادگی، سیاسی آن‌ها، از شادی‌ها و غم‌هایشان.
داستان مرکزی کتاب آزادی در مورد خانواده برگلاند است، یک خانواده متوسط آمریکایی که در حومه شهر سنت پل در مینه سوتا زندگی می‌کنند. در ابتدای کتاب تصویری که همسایه‌های خانواده برگلاند از آن‌ها دارند را می‌بینیم: والتر، مرد بسیار مودب، پتی یک زن خانه‌دار و دو فرزندشان :
" the Berglunds were the super-guilty sort of liberals who needed to forgive everybody so their good own fortune could be forgiven; who lacked the courage of their privilege. "
و از دید آن‌ها تغییرات خانواده تا سال‌های میانسالی پتی و والتر را می‌بینیم.
بخش‌های اول کتاب اتوبیوگرافی پتی است که به پیشنهاد روانکاوش نوشته شده. پتی خانواده بسیار لیبرالش را تصویر می‌کند و بی‌عدالتی که بعد از تجاوز پسر یک سیاست‌مدار بلندمرتبه لیبرال احساس می‌کند در حقش شده
"the feeling of injstice itself turned out to be strangely physical. Even realer, in a way, than her hurting. smelling, sweating body. Injustice had a shape, and a weight, and a temperature, and a texture, and a very bad taste."
این اتفاق پتی را از خانواده‌اش دورتر می‌کند تا جایی که برای کالج ترجیح می دهد با قبول یک بورس بسکتبال به کالجی در مینه‌سوتا برود. جایی که والتر و دوست نزدیک والتر، ریچارد را می‌بیند. ریچارد نوازنده گیتار است و به نوعی محبوب خیلی از دخترها. حتی پتی از والتر استفاده می‌کند تا به ریچارد نزدیک شود. و والتر آن طور که پتی توصیف می‌کند دیوانه‌وار عاشق پتی است و بسیار مودب. مثلث عشقی که این سه نفر می‌سازند بن‌مایه بسیاری از اتفاق‌های کتاب است. برای هر فرد این مثلث، دو نفر دیگر مهم‌ترین آدم‌های زندگیشان هستند و عشقشان به دونفر دیگر و درعین حال حسادتشان به نوع رابطه دونفر دیگر زندگی این سه نفر را برای همیشه تغییر می‌دهد. آدم‌هایی که با هم خوشحال نیستند، بدون همدیگر نمی‌توانند زندگی کنند.
کتاب داستان‌های موازی دیگری را هم پیش ‌می‌برد. داستان مشکلات خانواده با جویی، پسر خانواده، که از نظر سیاسی محافظه‌کار است، رابطه جویی با دوست دخترش، درگیرشدنش در فرستادن یک محموله خراب به عراق، تلاش والتر برای نجات یک نوع پرنده خاص و روابطش با همکارش که مثلث عشقی دیگری را به وجود می‌آورد. و در پیش‌زمینه همه این‌ها، نگاه متفاوت آدم‌ها به جنگ با عراق، محیط زیست و کاپیتالیسم.
برای منِ خواننده غیرآمریکایی، کتاب تصویری از طبقه متوسط آمریکا می‌دهد که باورپذیر است و گاهی بسیار آشنا. کتاب سومین رمان جاناتان فرانزن است و نقدهای بسیار مثبتی برایش نوشته شده است. کتاب خواننده را درگیر می‌کند و نثر بسیار خوب کتاب باعث می‌شود بخواهی خیلی از جمله‌ها را بلند بخوانی و نشانه‌ای بگذاری برای بعدها.

Saturday, November 06, 2010

دختری با تتوی اژدها



گم‌شدن دختر شانزده ساله یکی از خانواده‌های قدیمی سوئد که برای سی سال عمویش را درگیرخودش کرده تم اصلی داستانی کتاب " دختری با تتوی اژدها" است. روزنامه‌نگاری که به تازگی به خاطر انتشار اطلاعات غلط در مورد یک امپراطوری اقتصادی سوئد محکوم شده و از کار کناره گرفته استخدام می‌شه تا شاید عموی خانواده که حالا در سال‌های هشتاد زندگیه بدون دانستن حقیقت از دنیا نره؛ تنها کسی که هنوز ماجرا را پی‌گیری می‌کنه و فکر می‌کنه قاتل یکی از اعضای خانواده است. خانواده‌ای پر از آدم‌های عجیب و غریب.
تا این‌جا "دختری با تتوی اژدها" از تمام عنصرهای کتاب‌های جنایی کلاسیک استفاده می‌کنه تا داستان مهیجی را تعریف کند. اما این همه ماجرا نیست؛ شخصیت جالب ماجرا دختر لاغراندامی با انواع و اقسام تتو روی بدنشه که کارآگاه خصوصیه و یکی از جالب‌ترین کارآگاه‌های جنایی که تا به حال دیدیم. هرفصل کتاب با گفتن آماری در مورد خشونت بر ضد زنان در
سوئد شروع می‌شود و درتمام کتاب نفرت از خشونت جنسی رایج در جامعه دیده می‌شود که گویا از این‌ ناشی می‎شود که نویسنده کتاب، Stieg Larsson ، در 15 سالگی شاهد تجاوز جمعی به یک دختر بوده و تمام زندگی برای این که نتوانسته کمکی به دختر بکند خود را سرزنش کرده.
کتاب دو قسمت دیگر هم دارد: "دختری که با آتش بازی کرد" و "دختری که کندوی زنبور را لگد زد". هر سه تا کتاب بعد از مرگ ناگهانی نویسنده در سال 2004 چاپ شده‌اند و به سرعت پرفروش شده‌اند. من خودم تعداد زیادی ازآدم‌ها را در مترو و فرودگاه دیدم که کتاب دستشونه. کتاب‌ها بسیار معتاد کننده هستند، من جلد اول را خوندم و حالا قبل از تموم کردن این قسمت پروژه‌ام(تا دوشنبه) فکر نمی‌کنم جرات کنم به قسمت دوم دست بزنم. یک فصل خوندن دیشبم به این ختم شد که امروز تا عصر قسمت اول را تموم کنم؛ همون مدل قدیمیه حالا یک فصل دیگه هم بخونم و الی آخر. به هر حال اگر کتاب جذاب می‌خواهید کاملن انتخاب خوبیه.

پ.ن.
از کتاب درسوئد فیلم هم ساخته شده که چند وقت پیش روی پرده بود. دیوید فینچر هم داره از روی کتاب فیلم می‌سازه که قراره 2011 اکران شه. برای نقش روزنامه‌نگار جرج کلونی، برد پیت و جانی دپ اعلام آمادگی می‌کنن ولی در نهایت نقش به دانیل کرگ می‌رسه که به نظر من قیافه‌اش هم به سوئدی‌ها بیشتر شبیهه.

Wednesday, October 27, 2010

Majority

Scout - Atticus, you must be wrong....
Atticus - How's that?
Scout - Well, most folks seem to think they're right and you're wrong....
Atticus - They're certainly entitled to think that, and they're entitled to full respect for their opinions, but before I can live with other folks I've got to live with myself. The one thing that doesn't abide by majority rule is a person's conscience.

To kill a mockingbird, Harper Lee

Saturday, July 10, 2010

کتاب Eat, Pray, Love را دوست نداشتم. بار اول فکر می‌کنم دوسال پیش شروع به خوندنش کردم و آن موقع به نظرم کلیشه‌ای آمد و از دو سه بخش جلوتر نرفتم. این‌بار با این دید شروع کردم که فیلم کتاب تا چند وقت دیگر میاد و با توجه به علاقه اساسی به جولیا رابرتز فیلم را که باید ببینم، پس کتاب را هم بخونم. به خصوص که بسیار کتاب راحتیه(از نظر نوشتاری) برای خوندن.

کتاب داستان سفر یک ساله الیزابت، نویسنده نیویورکی کتاب، به ایتالیا، هند و اندونزیه. الیزابت یا لیز در سی سالگی همه چیزهایی را که فرهنگ آمریکایی برای یک زن تا این سن لازم می‌دونه تا برچسب موفق بهش بزنه داره: کار خوب، زندگی زناشویی، خانه در کنار شهر، آپارتمان در شهر. با همه این‌ها، لیز خوشبخت نیست و از همسرش جدا می‌شه. بعد از طلاق و یک شکست عاشقانه دیگر، لیز تصمیم می‌گیره دوباره خوشی (pleasure) را به دست بیاره و از نظر روحانی هم خودش را تقویت کنه. با یک قرارداد کتاب از ناشرش همه راه‌ها براش باز می‌شه: در ایتالیا با خوندن زبان و خوردن غذاهای ایتالیایی قراره لذت ببره؛ در هند به خدا نزدیک‌تر بشه و در اندونزی به تعادلی از هر دو برسه: عشق.

کتاب مدت‌ها در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز بوده. اما این باعث نشد من در طول خوندنش از یک جایی به بعد به این فکر نکنم که "چرا فکر می‌کنی مجبوری تمومش کنی؟". قسمت مربوط به ایتالیا خوبه. اما در مورد هند و اندونزی تنها چیزی که باعث ‌شد بتونم به خوندن ادامه بدهم نثر دوست‌داشتنی نویسنده، الیزابت گیلبرت، است. هرچند کاملن می‌تونم بفهمم چرا کتاب تا این اندازه معروف شده، اما اصلن کتاب من نیست.

پ.ن. نوشته شد در ارتفاع چندهزار پایی بر فراز اقیانوس آتلانتیک در بی‌کاری ناشی از نبود فیلم خوب.

Tuesday, January 22, 2008

سوال

در کتاب همه مردان شاه یک قسمتی دو تا شعر از فردوسی و مولانا نوشته که مترجم اصل شعر را ننوشته بلکه ترجمه را نوشته، شعرها این ها هستند:

آه ايران، کجايند پادشاهانی که تو را می پرستيدند
با عدالت و انصاف خود، تو را زينت می دادند
تو با شکوه و جلال، رفته اي؟
از ان زمان که عرب های باديه نشين، بی تمدن و وحشی
دختر پادشاه تو را، در خيابان، در بازار چهار پايان
فروختند، تو يک روز خوش هم نديدی
و در سياهی، مانده ای

و

من نه دينی دارم، نه آئينی
نه شرقی ام و نه غربی
مسلمان يا کافرزرتشتی، مسيحی، يهودی، بی دين
نه از برم، به از بحرم
و يا هيچ چيز در پائين يا بالا، پيوندی ندارم
نه در اين نزديکی ها به دنيا آمده ام، نه در دوردست ها
نه در بهشتم، نه در اين خاک
نه از نسل آدم و حوايم، نه از تبار فرشتگان بالا
وطن من، فراتر از نام و نشان است
خانه من و معشوق، در جايی، ماوراء مکان است
من همه ام و جزئی از همه

من سعی کردم به کمک این جا که رویا نشونم داد کار مترجم را انجام بدم و بفهمم اصل شعرا چیه موفق نشدم، شما می دونین؟

Monday, January 21, 2008

کتاب ۲

هزار خورشید درخشان یا همون تابان را ویراستارهای آمازون جز بهترین کتاب های داستانی سال ۲۰۰۷ انتخاب کردن. از کتاب دست کم چهار تا ترجمه در بازار کتاب تهران هست که متاسفانه ترجمه ای که من خوندم(از بیتا کاظمی) خیلی خوب نبود. فکر کنم ترجمه مهدی غبرایی بهتر باشه. غبرایی در مقدمه کتاب نوشته اگر می دونستم که دیگران هم دارن کتاب را ترجمه می کنن کار را به اساتید فن می سپردم. کتاب داستان زندگی دو تا زنه از دوران سلطه شوروی تا فروپاشی طالبان. اول این که خیلی خیلی ناراحت کننده است دوم این که خالد حسینی با این کتابش نشون داده که با روحیات زن ها خیلی خوب آشناست، آن قدر خوب احساسات زنانه را بیان می کنه که باورت نمی شه. یک نکته جالب که از کتاب های خالد حسینی می شه حس کرد علاقه اش به ایرانه. این جا نوشته که از ۵ تا ۸ سالگی به دلیل این که پدرش در سفارت افغانستان در تهران کار می کرده در تهران زندگی کرده و به شعر فارسی علاقه داره. با توجه به این که خودش پشتونه این موضوع جالبیه.
***
کتاب سه شنبه ها با موری را سمیه خیلی وقت پیش گفته بود که خوبه. این نظر سمیه است:

I started reading this book in a not-so-crowded airport area. I think I was on the second page when I felt I like to read it aloud. I walked a great distance in the airport to find an empty area and read it aloud. Later I saw someone else had said it demands to be read aloud as well. This was mentioned on the back cover of the book. The writing so gets into you that you like to read it aloud.
But it's not only the writing style that keeps you reading. Afterall, you get used to the style after a few pages. The discussions themselves really say something. In an age constantly thinking of what to do with my life, this was a great read that positively affected my thoughts.
راستش من هم در همون فرودگاه شروع به خوندن کردم(در مسیر رفت به تهران و برگشت البته) ولی هنوز تموم نشده.... حالا تموم شد
نظرم را می گم
***
کتاب هفت عادت مردمان موثر که انار در موردش نوشته را هم دارم می خونم. خیلی روابطم با این نوع کتاب ها خوب نیست در واقع حوصله ام سر می ره از مثال هاشون و نوع حرف زدن کتاب های معمول روان شناسی اما این یکی نسبتن بد نیست. یکی از تمرین هاش اینه که چیزی را که می خونین به بقیه یاد بدین، حالا اگه خیلی اثر کنه باید منتظر پست های بعدی باشین ;)
***
الان دارم کتاب همه مردان شاه را می خونم. راجع به کودتای ۲۸ مرداده. به نظرم یکی از سخت ترین کارها خوندن کتاب های تاریخ
ایرانه، اما با یکی از دوستان حرف می زدیم که خوبه این کتاب ها را بخونیم تا واقع بین تر شیم. حالا به طور خاص دوستم از تاریخ مشروطه کسروی می گفت که بعد از خوندنش و دیدن بدبختی و بی سوادی مردم آن زمان به این نتیجه رسیده همین که ما الان این تعداد آدم داریم که فکر می کنن خودش باید امیدوارمون کنه. با این وجود گاهی فکر می کنم کاش کتاب تاریخ های ما هم خوب تموم می شدن، کاش انقدر همه(با یک تقریب خوبی) آخرشون شکست نبود.

Friday, January 18, 2008

کتاب 1

این نوشته برای رویا که ازم خواسته از کتاب هایی که خوندم بنویسم.

اگر قره قاچ نبود و بخارای من ایل من را بهمن معرفی کرده بود. همون طور که بهمن هم نوشته محمد بهمن بیگی ریاست آموزش عشایر را به عهده داشته آن هم در دوره ای که افتخار خیلی از عشایری ها به کاروان زنی های اجدادشون بوده. کتاب جالبه و تصویر خوبی از زندگی عشایر آن زمان به خواننده می ده. بهمن بیگی یک جا می گه که وقتی دبیرستانی بود نامه های عاشقانه دوستانش را می نوشته و گاهی خودش از سوزناکی چیزی که نوشته بوده گریه اش می گرفته. حالا در این کتاب ها هم نمونه ای از آن نوشته ها داره گاهی انقدر زیاد توصیفات شاعرانه می کنه که یادت می ره داری یک ماجرای واقعی را می خونی. کتاب خیلی خوش خونه و خیلی خوب می بردت در فضای ایل. یکی دیگه از چیزهایی که جالبه سرگردانی بهمن بیگی بین ایل و شهره و پلی که در نهایت بین این دو می زنه. این سرگشتگی را خیلی از ماها داریم برای همین وقتی شرح سرگشتگیش را می ده می تونی حس کنی دلتنگیش را برای قره قاچ و در عین حال می تونی بفهمی حسش را برای برگشتن به شهر.

بازی آخر بانو نوشته بلقیس سلیمانی را هم بهمن معرفی کرده بود. معرفیش کاملن نظر من را هم می گه و این یعنی این که خوندنش را توصیه می کنم.

از معرفی های بهمن سوظن را هم خوندم که معمولی بود به نظرم.

چهل سالگیٍ ناهید طباطبایی را خوندم. داستان خانمی که زندگی خیلی آرومی داره با همسری که دوستش داره و دو ماه دیگه چهل ساله می شه و عشق دوران جوونیش را قراره دوباره ببینه. احساس آدم های مختلف در مورد این موضوع و نوع برخوردشون با این موضوع یک کتاب کوچیک شده که خوندنش خیلی آسونه.

Thursday, October 11, 2007

سفر

برگشتم به زندگی عادی. رفته بودم تورنتو تعطیلی ها رو. طبیعت این فصل کبک و انتاریو بسیار قشنگه، خیلی زیاد رنگارنگ، زرد، نارنجی، قرمز. هر چند کوتاهه، طوری که مسیر رفت و برگشت مناظر متفاوتی داشتن، در مدت چهار روز کلی از برگ درخت ها ریخته بود.

برگشتم به زندگی عادی. کلی برگه منتظر نمره هستن و کلی کار نکرده.
و این جوری زندگی ادامه داره.

***

تو این سفر بادبادک بازِ خالد حسینی را خوندم که احتمالن همه خوندین. خیلی خوب بود، و خیلی خیلی دردناک. خیلی چیزها را در مورد افغانستان می فهمی، حس می کنی. بعضی هاش خیلی آشنا.

Monday, August 13, 2007

خدای چیزهای کوچک

خوندن کتاب یا دیدن فیلمی که زمان در آن جا به جا می شود جالبه، درگیرت می کنه، می خوای تکه های پازل را کنار هم بچینی، هر تکه از یک جا. اما همین جا به جایی زمان وقتی قبل از این که سیر حادثه ها اتفاق بد را برات تعریف کنند آن را همون اول ها بهت می گوید آن وقت خوندن ماجراهایی که به آن حادثه می رسند خیلی دردناک تره، دردناکیش از نبودن امیده. خدای چیزهای کوچک داستانی در مورد دو تا دوقلوی ناهمسان و مادرشونه که در جامعه به شدت مردسالار هند می خواد برای بچه هاش، آن هم بچه های دورگه مسیحی-هندوش درجامعه طبقاتی هند هم پدر باشه هم مادر و به قول خودش : دو برابر دوستشون داشته باشه. مادرشون در این جامعه که تعیین شده کی می تونه کی را دوست داشته باشه عاشق هم می شه ولی جامعه برای مراقبت از ارزش هاش خیلی بیشتر توان داره. داستان کتاب، داستان زمان حاضره با عقب گردهای متوالی به حدود بیست سال.

Wednesday, July 25, 2007

ما و آن ها

می خواستم در مورد هری پاتر و کتاب آخرش بنویسم و این که وقتی راه می ری چقدر آدم می بینی که کتاب دستشونه و این که آدم ها از ترس این که نکنه یک وقت یکی که زودتر کتاب را تموم کرده بهشون بگه چی می شه دارن تند تند کتاب را می خونند (مثلن یک چیزی شبیه این جمله را گوینده رادیو دیروز در مورد پسرش گفت) ، که بعد که این یا این را می بینی فکر می کنی چقدر نوشتن از این چیزها دیگه به نظرت احمقانه میاد. اعدام ؟

Saturday, April 21, 2007

هم نام




هم نام را به احتمال زیاد بیشتر خواننده های این وبلاگ تا حالا خواندن، داستان مهاجرت و یکی از جالب ترین نکته هاش برای من این که اگر بنگالی و رسوم بنگالی را با ایرانی و رسوم ایرانی جایگزین می کردی چه قدر اتفاق ها آشنا می شد. چه قدر می تونستی خیلی جاها آدم های دوروبرت یا حتی گاهی خودت را آن جا ببینی. مهاجرت برای نسل اول و دوم آن قدر تاثیر داره که واقعن نمی دونم ارزشش را دارد یا نه؟

Thursday, January 04, 2007

اعتراف

در این پست به طور رسمی نظرم را در مورد ماجراهای دن کامیلو که در پست قبل نوشته بودم پس می‌گیرم. "دن کامیلو و پسر ناخلف" (نشر مرکز) کاملن باعث شد نظرم عوض شه. کتاب جالبیه، باید به شخصیت‌ها عادت کنی تا بتونی لذت ببری

Monday, January 01, 2007

مترجم دردها

کتاب "مترجم دردها" از جومپا لاهیری ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت را خوندم، هم‌زمان با"عطر سنبل، عطر کاج" و "دنیای کوچک دن کامیلو"، البته از اول قرار نبود هم‌زمان بخونم اول از "عطر ..." شروع کردم که خیلی نوشته مثبت در موردش دیده بودم و به نظر من هم طنز جالبی داره اما وسط هاش بودم که دیدم مامانم برداشته بخونه پس شروع به خوندن "دنیای..." کردم، راستش آن‌قدر بهمن تعریفش را کرده که سطح انتظارم انگار خیلی بالا بود و آن قدر که انتظار داشتم خوشم نیومد. اما "مترجم دردها" را خیلی اتفاقی شروع کردم به خوندن و نفهمیدم داستان اول کی تموم شد و بعد داستان بعدی و بعدی. حسی که از خوندن داستان‌ها می‌گیری انگار می‌‍‌بردت وسط آن خانواده هندی، انگار مترجم دردها را سال‌هاست که می‌شناسی یا حس خانم سن که دلش زندگی امریکایی نمی‌خواد. و بعد از تموم شدنش معجونی از حسرت تموم شدن یک کتاب خوب و حس خوبی که از خوندش داری، مدت‌ها بود این را حس نکرده بودم، انگار وقتی انتظارش را نداری میاد سراغت.