انگاری یک دنیا آدم دارند توی دلم رخت میشورند.
Showing posts with label Personal. Show all posts
Showing posts with label Personal. Show all posts
Wednesday, December 28, 2011
خواب
بحث انتخابات بود، بحث میکردند به کی رای بدهیم. انتخابات؟ نمیفهمیدمِ، عصبی بودم، گریه میکردم. میپرسیدم یادتان نیست؟ از عملگرایی میگفتند، از این که نباید کنار نشست. نمیفهمیدم: "مگر انتخاباتی در کاره؟ چی فرق کرده نسبت به دفعه قبل؟" گریه میکردم. میگفتند تو نمیفهمی، دوری، نیستی. من نمیفهمیدم.
یادشان هست؟
Sunday, April 17, 2011
دزد
تلفن را از دستم قاپید. پرسید ساعت چنده؛ می خواستم ساعت را نشونش بدم. می خواستم پیش داوری نکرده باشم که یک گروه پرسروصدای سیاه حتمن دزد هم هستند. کوچیک بودند همه زیر 18 سال.
پ.ن. دوباره همه شمارههام را از دست دادم؛ می شه لطف کنید شمارهتون را اگر فکر میکنید باید داشته باشم برام ایمیل کنید؟
پ.ن. دوباره همه شمارههام را از دست دادم؛ می شه لطف کنید شمارهتون را اگر فکر میکنید باید داشته باشم برام ایمیل کنید؟
Friday, April 15, 2011
خواب آزادی
دیروز مطلبی می خوندم در مقایسه آن چه در میدان تحریر اتفاق افتاد و آن سه میلیون نفر میدون آزادی. این که آن سه میلیون نفر هم اگر آزادی را ترک نکرده بودن شاید همه چیز فرق می کرد.
دیشب خواب می دیدم میدون آزادیم. تا چشم کار می کرد پر از آدم. خواب می دیدم یک جمع بزرگی هستیم که به ملت آماده رفتن می گیم بشینین تو رو خدا. میرحسین هم یک جایی آن اطراف داشت نگاه می کرد. بعد لباس سیاه ها آمدند. کشون کشون همه ما را که به ملت می گفتیم بشینین را بردن. تو خواب فکر کردم این ها به نشسته ها هم رحم نمی کنند.
دیشب خواب می دیدم میدون آزادیم. تا چشم کار می کرد پر از آدم. خواب می دیدم یک جمع بزرگی هستیم که به ملت آماده رفتن می گیم بشینین تو رو خدا. میرحسین هم یک جایی آن اطراف داشت نگاه می کرد. بعد لباس سیاه ها آمدند. کشون کشون همه ما را که به ملت می گفتیم بشینین را بردن. تو خواب فکر کردم این ها به نشسته ها هم رحم نمی کنند.
Tuesday, April 12, 2011
مصاحبه
همین جوری الکی استرس دارم. یک زمانی بود نمی فهمیدم ملت چرا استرس دارند؟ خیلی کم برای امتحان هام نگران بودم، حتی کنکور. نه که همه چیز را بدونم اما می دونستم سر جلسه وقتی امتحان شروع می شه اگر چیزی را بلد باشم می تونم بنویسم. یعنی آن لعنتی ذهنم را خالی نمی کنه انگار که هیچ وقت هیچی نشنیدی. بعدها این عوض شد. یعنی نه شاید هم عوض نشد، مدل ارزیابی عوض شد. یعنی دیگه یک ورق کاغذ نمی گذارن جلوت و برن پی کارشون. مشکلات من هم از همین جا شروع شد، احساس می کنم ذهنم خالیه. مثل وقتی که امتحان می دادم و معلم بالای سرم میومد. همیشه انقدر صبر می کردم که بفهمه حضورش مزاحمه و بره. اما نمی تونم به مصاحبه کننده بگم ببین عزیزم! حضورت مزاحم فکر کردن منه. نمی شه دیگه.
همینه که ایم اسکرود آپ بابام جان.
همینه که ایم اسکرود آپ بابام جان.
Monday, April 04, 2011
وسط
گفتم برای این که این جا فقط محل غر زدن نباشه بگم که مشکل تا حد خوبی رفع شد، یعنی هنوز به جای قبل از هفته قبل نرسیدیم اما خیلی هم دور نیستیم. کلن در دستور کار قراردادن این توصیه که غرغرهای دانشجویی را نباید جدی گرفت کار خوبیه همیشه.
Tuesday, March 29, 2011
سینوسی
بعد بعضی روزهاست مثل امروز که فکر می کنی یعنی میشه از این وضع بیرون بیای؟ یعنی انقدر دور به نظر میرسه که نگو. یک باگ بزرگ پیدا کردم که همه نتیجههایی که تزم روش ساخته میشد را به طرز شدیدی عوض میکنه. یعنی میخوام بشینم یک دل سیر گریه کنم. همه اینها به خاطراین که معیاری که برای درستی برنامه انتخاب کرده بودیم تا حالا داشت همه چی را درست نشون میداد. حالا من دلم می خواد داد بزنم.
می دونم آخر دنیا نیست، می دونم همه دانشجوها از این روزها دارن؛ اما الان، این لحظه، این جایی که من هستم جاییه که دلم می خواد هیچ کس هیچ وقت نمودار سینوسیش گذارش بهش نیفته.
می دونم آخر دنیا نیست، می دونم همه دانشجوها از این روزها دارن؛ اما الان، این لحظه، این جایی که من هستم جاییه که دلم می خواد هیچ کس هیچ وقت نمودار سینوسیش گذارش بهش نیفته.
Saturday, March 19, 2011
کاغذ، درخت، قتل
دوست ندارم کاغذ دور بریزم. هر کاغذی در سطل آشغال غیربازیافتی انگار درختیه که من کمک کردم به بریدنش؛ تا جای ممکن همه حسابها را آنلاین میدهم تا رسید کاغذی نفرستند. اما این کارتهای اعتباری، یا دستکم کارتهای اعتباری من، این چیزها حالیشون نیست. زنگ زدم که من همه کارهای بانکیم را آنلاین انجام میدهم، لطف کنید نفرستید این کاغذها را. گفتن ببخشید نمیشه. حالا من موندم و خروارها رسید که چندسالیه جمع شده چون از طرفی دلم نمیخواست همه اطلاعات مالی زندگیم را هر ماه بندازم در سطل بازیافت کاغذ. نه که حالا کسی منتظر باشه که رسید کارت من را چک کنه، اما به هرحال حس خوبی نداشتم. از طرفی درختها، درختها.
از رسیدها که بگذریم همه کارنامههایی که در این سالها گرفتم تا به جاهای مختلف به خصوص سفارتها بقبولونم هنوز دانشجو هستم، یا فرمهای مربوط به کارهای سفارت که از سیرتا پیاز زندگیت را مینویسی، و هر کاغذ دیگهای که نشانی از اطلاعاتی که میشه خصوصی در نظرشون گرفت، همه و همه یک کارتن بزرگ را پرکرده بودند. حالا حتی اگر ور نازکدلم هم میخواست قبول کنه که این چند تا رسید یک شاخه درخت هم نمیشن، ور محافظتکننده اجازه نمیداد این همه اطلاعات یک جا به این صورت دور ریخته شوند.در نهایت کار به گرفتن یک نوار کننده کاغذ ختم شد. حالا من موندم و حجم بزرگی از نوارهای کاغذی. اما این همه ماجرا نیست. لذتی که در فرستادن این کاغذها به قتلگاهشون داشتم قابلوصف نیست. آنقدر که فکر میکنم "نکنه ناخودآگاهم همه این بازیها سر درخت نبریم، اطلاعات خصوصی حفظ کنیم را درآورد تا به خواسته اصلیش برسه؟".
Saturday, January 29, 2011
تصویر
و دوباره این اشکها. قاهره، امروز؛ دیروز. در ذهنم فریادِ دیکتاتوری نمیماند؛ حتی اگر امروز شکستش دوراز دسترس است، فردا روز دیگری است.
Saturday, January 22, 2011
Wednesday, December 15, 2010
بیتفاوت
همه شمارههای روی موبایلم پاک شدن. اشتباهی.
ناراحت نشدم. عجیب هم نیست. تلفن آخرین راه ارتباطی من با آدمهاست؛ حتی بیشتر وقتها با ایمیل سریعترمیشود من را گیر آورد تا با تلفن. از طرفی خیلی از شمارهها دیگر کسی آنطرفش نیست؛ کوچ کردهاند از شهرشون یا از زندگی من.
دیدن صفحه خالی شمارهها حس عجیبیه. شبیه حس کسی که وارد شهر ناآشنایی شده. آرامش عجیبی داره دیدن صفحه خالی و اهمیت ندادن.
ناراحت نشدم. عجیب هم نیست. تلفن آخرین راه ارتباطی من با آدمهاست؛ حتی بیشتر وقتها با ایمیل سریعترمیشود من را گیر آورد تا با تلفن. از طرفی خیلی از شمارهها دیگر کسی آنطرفش نیست؛ کوچ کردهاند از شهرشون یا از زندگی من.
دیدن صفحه خالی شمارهها حس عجیبیه. شبیه حس کسی که وارد شهر ناآشنایی شده. آرامش عجیبی داره دیدن صفحه خالی و اهمیت ندادن.
Monday, November 29, 2010
ناتوان
پنجره را باز گذاشته بودم، هوای تازه میخواستم. پتویم را دورم پیچیدم و لیوان چای در دست و لپ تاپ روی پا شروع کردم به خواندن که بچه گربه همیشه بازیگوش و گریزان از یک جا نشستن آمد کنار من زیر پتو نشست، سردش شده حتمن.
کوچه ما در تهران پر بود از گربه و از بچه گربه. هر وقت کلید میانداختی وارد خانه شوی یکیشان پایین پایت بود با نگاه پرخواهش، بچه گربههایی که هنوز نمیدانستند باید فرار کنند.
دیشب یاد گربههای کوچهمان افتادم، دلم گرفت. از این که کسی نیست برایشان دل بسوزاند. نه که این جا که هستم بهشت برین باشد، خانمی که گربه را به من داد گفت میترسم همسایهها سم بدهند بهش؛ اما هستند کسانی که مهم باشد برایشان. که کارشان عقیم کردن گربههای خیابانی باشد و پیدا کردن خانه برای آنها.
دیشب فکر کردم هیچ وقت نباید بچهدار شوم؛ اگر وضع گربههای بیخانمان این به روزم میآورد با درد کودکان چه خواهم کرد وقتی کودک من دارد و آن دیگری نه؟ یا دیگری دارد و کودک من نه؟
دنیا عادل نیست و باید به این عادت کرد. میدانم. اما این دانستن از درد دیدن کودک بیانگشت کم نمیکند.
کوچه ما در تهران پر بود از گربه و از بچه گربه. هر وقت کلید میانداختی وارد خانه شوی یکیشان پایین پایت بود با نگاه پرخواهش، بچه گربههایی که هنوز نمیدانستند باید فرار کنند.
دیشب یاد گربههای کوچهمان افتادم، دلم گرفت. از این که کسی نیست برایشان دل بسوزاند. نه که این جا که هستم بهشت برین باشد، خانمی که گربه را به من داد گفت میترسم همسایهها سم بدهند بهش؛ اما هستند کسانی که مهم باشد برایشان. که کارشان عقیم کردن گربههای خیابانی باشد و پیدا کردن خانه برای آنها.
دیشب فکر کردم هیچ وقت نباید بچهدار شوم؛ اگر وضع گربههای بیخانمان این به روزم میآورد با درد کودکان چه خواهم کرد وقتی کودک من دارد و آن دیگری نه؟ یا دیگری دارد و کودک من نه؟
دنیا عادل نیست و باید به این عادت کرد. میدانم. اما این دانستن از درد دیدن کودک بیانگشت کم نمیکند.
Thursday, October 28, 2010
مصاحبه
مرکز امتحانات دانشگاه مراقب برای سر جلسه امتحان استخدام میکنه. من هم گفتم بد نیست بالاخره، بریم ببینیم چه خبره. بعد حالا بماند که نه تنها یادم رفت مدارکی که خواسته بودن را ببرم، بلکه چنان من به خنده و شوخی و آن ها جدی همه چیز را برگزار کردن که بعد جلسه فک هر دو طرف ماجرا پایین بود. آخه خانومه صاف صاف برگشته می گه چرا این کار را میخوای بکنی؟ من در کمال صداقت گفتم پولش. گفت یعنی اگر داوطلبانه باشه نمیای؟ من هم گفتم معلومه که نه.
نه آخه یکی نیست بگه کی ممکنه به این سوال جواب بده آره و جوابش هم صادقانه باشه. کسل کننده ترین کار دنیاست سه ساعت ملت را دید زدن بابام جان.
نه آخه یکی نیست بگه کی ممکنه به این سوال جواب بده آره و جوابش هم صادقانه باشه. کسل کننده ترین کار دنیاست سه ساعت ملت را دید زدن بابام جان.
Wednesday, July 14, 2010
کافه
کافهها مکانهای موردعلاقه من هستند. جایی که بتونی همزمان با کار کردن هر از چندگاهی میز کناری را نگاه کنی؛ یا یه این فکر کنی که اون دو تا که کنار پنجره نشستن این قرار بیرون اومدن چندمشونه؟ یا کتابی که آن آقا پیره میخونه را کشف کنی. وقتی مونترالی کافه خوب پیدا کردن خیلی سخت نیست؛ در بیشتر شهرهای آمریکای شمالی هم در بدترین حالت نزدیک هر دانشگاهی میتونی کافههای زنجیرهای پیدا کنی که تا دیروقت باز هستند. با همین دید وقتی پذیرش هتل در ادینبرو گفت اینترنت میخوای؟ گفتم نه و فکر کردم کافه رفتن را ترجیح میدهم به در اتاق هتل نشستن. تنها چیزی که در نظر نگرفتم این بود که کدوم کافه؟ کافههای محلی تقریبن همه ساعت 6 تا 7 تعطیل میکنند. 3 تا استارباکس پیدا کردم اطراف دانشگاه که فقط یکی تا 10 بازه و آن هم درحال بازسازیه. کافهای که الان هستم تا 10 بازه اما اینترنتش یک ساعته است. خلاصه بد حکایت قیروقیف شده.
ادینبرو برای من شده نماد شهری که کافه نداره و با همه قشنگیش یک حس عجیبی به من میده. شهری که کافه نداره برای من حس تنهایی میاره، و به طرز عجیبی غمگینم میکنه.
Tuesday, May 11, 2010
خشم
درس می خونم، درس می دهم، سر کلاس با بچهها شوخی می کنم، نتیجه بازی هاکی مونترال را چک می کنم، به صدای شادی مردم که از حذف نشدن تیمشون خوشحالن گوش می دهم. اما ....
هر چند وقت یک بار قیافههاشون میاد جلوی چشمم؛ یادم میاد که دیگه نفس نمیکشن. عکس مادر فرزاد کمانگر دیوانهام میکنه. خبر تایید حکم اعدامهایی که این چند وقت خوندم یادم میاد. احساس ناتوانی میکنم. از زندگی روزمرهی آرومم خجالت میکشم. ناراحتم، عصبانیم.
از این خشمی که تو تک تک ما دارن میکارن چی میخوان درو کنن؟
هر چند وقت یک بار قیافههاشون میاد جلوی چشمم؛ یادم میاد که دیگه نفس نمیکشن. عکس مادر فرزاد کمانگر دیوانهام میکنه. خبر تایید حکم اعدامهایی که این چند وقت خوندم یادم میاد. احساس ناتوانی میکنم. از زندگی روزمرهی آرومم خجالت میکشم. ناراحتم، عصبانیم.
از این خشمی که تو تک تک ما دارن میکارن چی میخوان درو کنن؟
Tuesday, April 27, 2010
برف
داره برف میاد. درختها شکوفه دارن و داره برف میاد. حتمن امروز صبح بیشتر آدمها مثل من مدتی را به این گذروندن که لباس گرمتری پیدا کنند.
***
از اولین برف زمستون ، یعنی اولین برف بعد از سفر من، دلم گرفت. روزهایی بود که دلم بهانه میخواست برای گرفتن. اولین برف که آمد جمعه بود. این جا که من هستم جمعهها دلگیر نیست، جمعه شیطنت پنجشنبههای ایران را دارد، پر از انتظار برای اتفاقهای خوب. اما از همان اولین برف شروع شد، یکی از آن برفها که آرام آرام میآید و قبل از این که بفهمی همه جا را سفید میکند. از پنجره کافه کنار دانشگاه گذر آدمها را نگاه میکردم که دلم گرفت. گفته بودم که دلم بهانه میخواست. از همان برف بود که شروع شد. هر هفته، جمعه دلم بهانهای برای گرفتن پیدا میکرد، برای اشک ریختن.
امروز که بارش برف شروع شد، یاد اولین برف افتادم، یاد احساس دلتنگی.
***
امروز که نگاه میکنم انگار اولین برف همین دیروز بود، اما انگار از همه آن احساس دلتنگیها سالها گذشته. ذهن من، هر چه را که دوست نداره پاک میکنه. گاهی این موضوع من را میترسونه. میدونم که این سپر دفاعی من در برابر مشکلاتیه که دوست ندارم بهشون فکر کنم. اما به کارا بودن این نوع دفاع شک دارم.
***
از اولین برف زمستون ، یعنی اولین برف بعد از سفر من، دلم گرفت. روزهایی بود که دلم بهانه میخواست برای گرفتن. اولین برف که آمد جمعه بود. این جا که من هستم جمعهها دلگیر نیست، جمعه شیطنت پنجشنبههای ایران را دارد، پر از انتظار برای اتفاقهای خوب. اما از همان اولین برف شروع شد، یکی از آن برفها که آرام آرام میآید و قبل از این که بفهمی همه جا را سفید میکند. از پنجره کافه کنار دانشگاه گذر آدمها را نگاه میکردم که دلم گرفت. گفته بودم که دلم بهانه میخواست. از همان برف بود که شروع شد. هر هفته، جمعه دلم بهانهای برای گرفتن پیدا میکرد، برای اشک ریختن.
امروز که بارش برف شروع شد، یاد اولین برف افتادم، یاد احساس دلتنگی.
***
امروز که نگاه میکنم انگار اولین برف همین دیروز بود، اما انگار از همه آن احساس دلتنگیها سالها گذشته. ذهن من، هر چه را که دوست نداره پاک میکنه. گاهی این موضوع من را میترسونه. میدونم که این سپر دفاعی من در برابر مشکلاتیه که دوست ندارم بهشون فکر کنم. اما به کارا بودن این نوع دفاع شک دارم.
Monday, April 26, 2010
Tuesday, April 20, 2010
خیام
با هم سوار آسانسور می شویم. نگاهم می کند، می پرسد اسپانیایی؟ لبخند می زنم نه. می گوید پس ایرانی، تعجب می کنم؛ معمولن به این زودی به ایران نمی رسند. با لبخند می گویم چه خوب حدس زدی. می گوید مردم کشور خیام را می شود شناخت. و من باید پیاده شوم. نرسیدم بگویم روزم را ساخت با یادآوری این که هنوز هستند غیر ایرانیانی که وقتی اسم کشورم را می شنوند برایشان یادآور خوبی هایش باشد.
Tuesday, March 09, 2010
3-0
حدود سه چهار ماهی هست که شروع شده. از نزدیکی های تولد 29 سالگیم. انگار گذر زمان را لمس کرده باشم، از همون وقت ها نشستم به قضاوت کردن زندگیم، انتخاب هام، اشتباه هام، موقعیت های از دست داده ام.
احساس می کنم آماده این سی سالگی که پشت در این پا و آن پا می کنه نیستم. مثل مهمونیه که زود آمده و من هنوز آماده نیستم. تصوری که از زنذگی خودِ سی ساله ام داشتم با زندگی الانم فرسنگ ها متفاوته و به نظر نمی رسه چند ماه برای پر کردن این فاصله کافی باشه.
باورم نمی شه، ولی این ناباوری مانع زمان نمی شه، زمان می گذره. روزها، هفته ها، ماه ها.
وقتی بیست ساله بودم سی ساله ها از دنیای دیگری بودند، احساس برتری می کردم، احساس متفاوت بودن. آن ها را غرق در زندگی روزمره می دیدم و فکر می کردم چه غم انگیز. حالا خودم را گرفتار همان روزمرگی ها می بینم؛ فهمیدن این که متفاوت نیستی دردناکه.
گاهی فکر می کنم یعنی "the big 3-0" همون قدر که از بیرون به نظر می رسه ترسناکه؟
احساس می کنم آماده این سی سالگی که پشت در این پا و آن پا می کنه نیستم. مثل مهمونیه که زود آمده و من هنوز آماده نیستم. تصوری که از زنذگی خودِ سی ساله ام داشتم با زندگی الانم فرسنگ ها متفاوته و به نظر نمی رسه چند ماه برای پر کردن این فاصله کافی باشه.
باورم نمی شه، ولی این ناباوری مانع زمان نمی شه، زمان می گذره. روزها، هفته ها، ماه ها.
وقتی بیست ساله بودم سی ساله ها از دنیای دیگری بودند، احساس برتری می کردم، احساس متفاوت بودن. آن ها را غرق در زندگی روزمره می دیدم و فکر می کردم چه غم انگیز. حالا خودم را گرفتار همان روزمرگی ها می بینم؛ فهمیدن این که متفاوت نیستی دردناکه.
گاهی فکر می کنم یعنی "the big 3-0" همون قدر که از بیرون به نظر می رسه ترسناکه؟
Tuesday, November 10, 2009
خواب هایم
با هم هستیم، کنار دریایی، پای درختی، خانه ی دوستی یا جای آشنای دیگری. حرف می زنیم، می خندیم، شادیم. ناگهان ساکت می شوی. می بینم نیستی، به اطراف نگاه می کنم نیستی. جایی دور پیدایت می کنم، می پرسم خوبی؟ می گویی خوبی و گویی نمی دانی منتظرت بوده ام. منتظر می مانم چیزی بگویی اما انگار هیچ وقت چیزی برای گفتن نداشته ای. انگار نمی شناسیَم. هر بار می گویم باشد، خداحافظ.
و این خواب هر شب تکرار می شود، فکر می کنی امشب کجا باشیم؟
و این خواب هر شب تکرار می شود، فکر می کنی امشب کجا باشیم؟
Subscribe to:
Posts (Atom)